|
here i am
|
چقدر دلم میخواد یه بار که میشینم جلوی کامپیوتر و دارم تایپ میکنم به توو اون و این فکر نکنم.
کلا" چقدر دلم میخواد دیگه فکر نکنم. فقط خیال کنم. بعدشم چیزایی رو که تو خیالم هست بهشون جون ببخشم و بشینم پشت سه پایه ی نقاشیم و بکشم. یا توی گل بوته های تذهیب, نازکی بعضی از این خیالهارو تصویر کنم یا زیباییشون رو به گل های گلدونی که برای خاله درست کردم ببخشم و ببینم که دنیا فقط تو خونه ی من به اندازه ی کافی زیباست و دیوارهاو هر چیزی روش هست که با ساختن هر کدومش بخشی ازخودموو خیالمو که درش جا گذاشتم رو میشه دید و خورشید زندگیم که با چشمای تو طلوع میکنه...
خوب میبینم که اگه مواظب نباشم مثل خیلی از آدمای دیگه روزمرگی و تن دادن به زندگی و فراز و نشیبهای خود ساخته ودروغ هاش _که از بس بزرگه همه باورش میکنن_ رویاهام رو ازم میگیره. من هنوزم فکر میکنم دنیای هر آدمی همونیه که میخواد و این بزرگترین ماحصل این بیست و سه سال زندگیمه که فکر میکنم پر از اتفاق و تجربه هم بوده.
کلا" این که بتونی اون چیزی رو که حس میکنی بنویسی_بدون واسطه_ برون ترس و بدون سانسور یه جور موهبته که وقتی بعضی از دست نوشته ها رو میخونم حسش میکنم. اما این که چی باعث میشه نتونم با صدای بلند فکر کنم و فکرم روبرای تو و برای من بنویسم...
و وبلاگ هایی هست که باید همیشه خوند. حتی وقت هایی که ماه ها به اینترنت سر نزده باشی وقتی آن لاین میشی یادته که اول بری و رویای بهار و هویج ذهن رو بخونی که مبادا جمله هاش و فکر هایی که پشت اون حرفاست یه کمشم از دستت بره!
و آهای کاپیتان! من تنبل نیستم. فقط نبودم. زین پس اما بیشتر خواهم بود.:)
همینکه به اندازه ی تمام دنیا دلخوشی داری.
همین که تمام طول جاده های دنیا لبخند رو لبته.
همین که منتظر هیچ چیز تو زندگی نیستی, چون همه ی لذتی رو که باید ازش میبری.
همین که درساتو با عشق میخونی و یاد میگیری.
همین که میدونی تا چند وقت دیگه این مقطع از تحصیلت تموم میشه.
همین که به فکر کار و درس و شغل و زندگیتی.
همین که داری از زندگی لذت میبری.
دیگه هیچ چیز مهم نیست. هیچ چیز.
بهتر میشه گفت: که هیچ وقت نه پیش از این و نه بعد از این , چیزی اهمیتش بیشتر از خود زندگی و تجربیاتش نبوده.
خانواده ی خوشبخت همراه 3 فرزند خود به دامان طبیعت رفته بودند.الاغی در چمن زار های اطراف عرعر میکرد.
دختر بزرگتر خانواده(8ساله): عجب آوازی میخونه!
سگ ولگردی که همین طور واسه خودش پرسه میزد نزدیک نشسته بودو انگار تو چشمش پشه رفته بود با دم و پاهاش خودش رو میخاروندو دم تکون میداد.
دختر دوم خانواده(6 ساله): ماماااااااان! این سگه بهم چشمک میزنه!آه! بیا! بازم چشمک زد!ببیییییییین!
پسر کوچک خانواده(4ساله) : بابا چرا این سگه شورت نپوشیده؟!
خیلی خوبه که وقتی 20 نفر برای شام خونه ی شما دعوتن, و شام با شماست, تا ساعت 7.30 بیرون با پسر خاله پی خریدن گوشی و یلیی تللی باشین.
مامان از پشت گوشی: شما کجاییییییییییییییییییین؟!!
نیما: چی بگم بهش؟
من: بگو میام الان چیه الکی شلوغش کردین؟ ( خیلی هم حق به جانب و ریلکس)
30 min بعد دم خونه:
نیما: ببین اول تو برو توو! اگه خبری نبود یه سوت بزن منم بیام!یه وقت دمپایی چیزی تو سرم خالی نکنن!
من: (از پنجره ی آشپزخونه مامان و خاله و عمه پیدا بودن) نترس کلی آدم اونجاس. سنگر میگیریم! خاله مواظبمونه:دیییییی
برای اطمینان خاطر شما خواننده ی محترم باید بگم قبل از اینکه برم بیرون همه چیزو آماده کرده بودم و بعد از 30min از برگشتمون به خونه غذای مخصوص سر آشپز سرو(صرو؟) شد! :دییییی
و این پایان سلسله مهمانی های این مدت بود.
همیشه وقتی 2 تایی هستیم, من یه سینی چایی میارم. 3یا5 تا! معمولا" فرد. تو فنجون. بهتر از 2 تا لیوانه. اصلاگ نمیدونم چرا لیوان دوس ندارم!
بعد مامان میبینه 5-6 تا فنجون چایی تو سینیه! میگه: مهمون داشتیم؟
:))))
مکان: ظهر امروز
یعنی تو high life tv ما فهمیدیم که زندگی high یعنی چی واقعا"!!
یه مدل سیاه زشت که با قد 175 , 50 کیلو بیشتر نیست و هی لباس های نداشته اش رو پوشیده بود هی میومد هی میرفت!هی میرفت تو استخر در میومد میرفت تو جکوزی!و شتر ناز هم میکرد!
یا هی عکاس ها ازمدل ها عکاسی میکردن! یا نمایشگاه اتومبیل آخرین مدل فراری رو نشون میداد یا تو نایت کلاپ مردم میرقصیدن و خیلی مثلا" خوشحال بودن!و اینها بهترین زندگییه آیا؟
میشل: به نظر تو دیگه آخر چیزی که میخوای چیه؟ اند زندگی چیه واست؟
من: مردن!:)))
پ.ن: هیچی مثل قه قهه های میشل بعد از 5 min که دو هزاریش میفته نیست.جیگر منی بانو!
فقط میتونم بگم خدایا متشکرم..
کافیه بخوام..
کافیه تصمیم بگیرم..
کافیه باشم! فقط به شرطی که بخوام باشم. کامل.
خدا حافظ همه ی روز های گذشته..
میخوام.
من خواستم..
پ.ن: دارم مثل میشل میشم.بس که این مدت با هم بودیم سبک نگارشم عوض شده!
تی تی امروز برای کارا ((لای لای لای لای کژوله ی چا و کژالم )) خوندم تا خوابید..
یاد اون شبا افتادم که سرتو میزاشتی رو سینم و واست میخوندم و بعضی وقتا یواشکی پیاز پوس میکندی میگفتی تقصیر توه دیگه!!
خیلی آرومم الان. کاش بودی و واست زمزمه میکردم و موهای خوشملت رو ناز میکردم و با هم خیالامونو میبافتیم تو آسمونا..