بعضی وقت ها تا از دور کسی رو میشناسی واست دوست داشتنی و جذابه, ولی بعضی وقت ها وقتی که به کسی که از قبل هر چند نزدیک بودی ولی از دور میشناختیش نزدیک میشی, با این فکر که شناختت ازش کامل بوده,میبینی که: وجود چیزی فراتر از هر شناختیه...
خیلی قشنگتره..
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 23:42 توسط خودم
مینا که رفت باز گرفتم خوابیدم. یه 4_3 ساعتی شد. چقدرم خواب های خوبی هم دیدم.
اونقدری الان آرومم که دارم همش به این فکر میکنم که چرا دیشب اینطور نبودم؟ از چی ناراحت بودم؟ اصلا" یادمم نمیاد. انگار یه تحولاتی رخ داده و خود بیخبرم.
به خودم که نگاه میکنم میبینم که نسبت به چند سال پیش چقدر عوض شدم. یه تغییر بدی که رخ داده بود این بود که صبرم کم شده بود, جوش میاوردم. و خوبه که الان که از خواب بیدار شدم حس میکنم نیلوی سال دوم دانشگاهم. پر انرژی و در عین حال صبور. همممممم... خیلی آرومم...
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 15:58 توسط خودم
|
نمیدونم پس این خیل عظیم مردان بی فکر رو چه کسانی تشکیل میدن, وقتی همه میگن که من فرق دارم و تازه در ذم خلقیات ناپسند عوام آقایان بسیار نطق ها بر زبان میرانند!
بدون استثنا هم اینو میگن, و تو وقتی داری تمام کاستی ها رو میبینی و در عین حال گوش میدی که چطور دفاعیه ول میدن و در وصف خودشون حرف میزنند , مکرراتی که از خیلی ها قبلا" هم شنیدی ,چه حسی پیدا میکنی؟؟
من کسی رو میخوام که از لحاظ منطقی رومو کم کنه و احساساتش منو به وجد بیاره! اصلا" هست همچین آدمی؟!!
پ.ن: گاهی فقط از روی هوس حرفایی میزنن و...
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 23:28 توسط خودم
|
خوشحالم. شعف. آزادی....
غروب زدم به کوه. یه جورایی حس میکنم دارم جواب میگیرم. حس خوبیه.
دوس دارم بنشینم و ساعت ها مراقبه کنم. واقعا" تشنه ام...
........................
ظهر لادن زنگ زد. دکترا قبول شده. شنبه هم میره واسه مصاحبه.
پ.ن: دوستت دارم را بسیار بگو...
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 23:10 توسط خودم
|
واسه درس خوندن گرم شدم.
تصمیم دارم صبح ها درس بخونم و کل بعد از ظهر شنا کنم. غروب و ما بعدش هم میماند برای دوستان جانی.
پ.ن: این روزا دوس دارم بزنم به قلب کوه. همونجا زندگی کنم. دلم آدم نمیخواد:((
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 12:42 توسط خودم
|
اونی که حرفشو میزنه یا اونی که تو عملش بهت نشون میده؟؟
پ.ن: سالها رفت و کسی مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست...
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 8:44 توسط خودم
|
در طی سفر تو اتوبوس همش آهنگ دریا ( دریا اولین عشق مرا بردی) رو گوش میده. برمیگردم بهش میگم :دیگه دارم جدی جدی باور میکنم که عشقت تو دریا غرق شده!
دختر: آره. عشقم تو دریای قلب یکی دیگه غرق شد...!
پ.ن:از اولای تیر همش دارم تبریک تولد دریافت میکنم. انگار برا همه تیر یعنی نیلوفر. مهم نیست چندمش باشه!
ولی تیر برای من فقط یک معنی داره.
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 10:9 توسط خودم
|
اردو تموم شد.
خوش گذشت. توامان شادی و آرامش.
نسبت به تمام اردوهای دیگه ای هم که رفته بودیم, بار علمیش بیشتر بود. من عکاس گروه بودم به جا تو گرانیت دوران هم نزدیک بود شهید راه عکس بشم.
جاهایی رفتیم حوالی روستای چپقلو که از بس طبیعتش بکر بود حشراتی اونجا زندگی می کردن وحشتناک. اونقدر بزرگ بود میرفتم جلو عکس بگیرم ازش تمام موهای تنم سیخ میشد. نمیتونستمم ازش بی عکس بگذرم.
عین اونایی که تو فیلمای تخیلی به آدما حمله میکنن و میخورنشون!
مکان های توریستیشونم رفتیم همه رو فقط اونقدر عکس گرفتم که دیگه اصلا" دوس ندارم اسمش بیاد چه برسه به اینکه بزارم ببینین. ببخشین.
فقط یه موضوعی راجب به کوه های بیستون تو کرمانشاه( همون که فرهاد کند) این کوه ها در اثر کوه زایی ایجاد نشدن, بلکه فرسایش زمین های اطراف رو شسته و این کوه ها به جا موندن, 1100 متر آهک!
عطمتی داره با اون کتیبه هاو اون فرهادش...
زیاد توضیح نمیدم چون خواننده ی زمین شناس نداریم, واسه شما هم خسته کنندست هم چیزی نمیفهمین ازش.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 23:24 توسط خودم
|
با بچه که میریم بیرون, اولاش فقط غر میزنه. از گرما, از اینکه درس داره, ازاینکه سختشه پیاده روی کنه و ....
یه ساعت یا اندکی فزون تر که میگذره, یه جور حالت خلسه بهش دس میده, اینم نامردی نمیکنه و به اون دس میده! و خلاصه دس به دست هم ....
یعنی به اینجا که رسیدیم باید زود دستشو بگیری ببریش خونه وگرنه طی چند مرحله اول: قفط لبخند میشه, بعد ریز ریز زیر لب میخنده, بعد قه قه هاش تمام فضا رو پر میکنه و بعدشم شروع میکنه چشم بازار رو کور کردن.
بچه ام دیروز یه پیراهن دخترونه گرفت که چون از رنگش و پارچه اش خوشش اومد به شوق اومد دیگه هر چی بهش میگم این مدلش زشته و بده اصلا" افاقه نکرد و لباسه رو گرفت.
کلا" خرید رفتن باهاش جدای آبرو ریزی خیلی خوش میگذره!:))
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 11:2 توسط خودم
|
این چند روزه بعد امتحاناتم بهترین روزای سال تحصیلی بود. خیلی خوب بود. خیلی...
بابایی دیروز صبح اومد دنبالم و با یه ماشین پر از وسیله هام برگشتیم خونه. شبشم خونه ی لادن اینا بودیم.
شب بو اینا هم اومدن و مربای عزیزمم دیدم. یه عالمه به جای روزهای نبودنم بغلش کردم. روز به روز زیباتر و شیرین تر میشه.
فردا دوباره برمیگردم. برای جمعه غروب با هم کلاسا قرار داریم. شنبه صبح هم از دانشگاه حرکت میکنیم به سمت زنجان برای
اردوی واحد عملی ایران. درست نمیدونم قراره چند روز طول بکشه ولی از اونجا
کرمانشاه و جاهای دیگه رو هم سر میزنیم. یه سفر طولانی. قرار است بسیار کوه بنوردیم. صحرا بپیماییم و بسیار شلوغ کنیم و مخ استاد را تیلیط! اگر هم حوصله ایی بود علم اندوزی میکنم!
* صدایت را با خود میبرم, تا دوستت دارم را در راه برایم تکرار کند.
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 14:55 توسط خودم
|