تبليغاتX
سرمه
here i am
 

دیگر در این مکان پستی هوا نخواهد شد.

خدا نگهدار.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 0:59  توسط   | 

 

یکی بیاد اینجا رو آپ دیت نگه داره لطفا"!!

بعد از این تابستون باید برم تعطیلات!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 19:39  توسط  

 

(( آنکه برای من میدزدد. از من هم میدزدد.))

 

                                  ـپائولو کوئلیوـ

 

*ـ وقتی حرف های کسی رو درباره ی دیگران میشنوم یا رفتاراش رو (خوب یا بد) به این فکر میکنم که تمام این کارها رو در قبال منم میتونه انجام میده. البته فکر نمیکنم. میدونم.

ـ خیلی بده وقتی از کسی دروغ میشنوی از اون به بعد هر وقت حرفی زد تو ذهنت پنجاه درصد یا حتی بیشتر احتمال بدی که اینم احتمالا" دروغه!

ـ و بدتر از اون اینه که وقتی خیلی با آرامش همه چیز رو طور دیگه ایی جلوه میده و سعی داره خیلی بهتر جلوه کنه. نتونی بهش بگی: به نظرت گوشای من به اندازه ی کافی مخملی و قشنگ هست؟

این طور موقع ها بهترین روش اینه که راهتو از راه این مدل آدما جدا کنی. باشد که اعصابت آروم تر باشد.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 13:7  توسط   | 

 

 

یک پتوی مسافرتی + یک بالش بادی+ چند کتاب کوچک برای شب های تنهایی و لوازم کوهنوردی..

یک هفته کار صحرایی تموم شد و من موندم و یک عالم رفرنس و داده برای نوشتن پایان نامه..

امسال اولین سالی بود که تولدم رو تنها بودم. و چقدر میون اون همه کار و خستگی وقتی خودتم یادت رفته که چند دقیقست پا به این دنیا گذاشتی اونایی که دوسشون داری دونه دونه یادتن و تند تند تولدتو تبریک میگن و حالت رو عوض میکنن.

مرسی. دوستون دارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:21  توسط   | 

 

دوست نداشتم الان خونه رو ترک کنم. اما از اونجایی که میگن هرچی سر راهه همون خیلیم خوبه ناگزیر یک هفته کوه نوردی و صحرا پیمایی برای انجام پروژه ی پایان کار لازم است که برویم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 23:49  توسط   | 

 

به گزارش هواشناسی پشت بوم خونه مون از اون بالا حتی خونه هایی رو که تو فاصله ی دویست مترین نمیشه دید.

ترکیبی از غبار و دود غلیظ تلپ(طلپ؟) افتاده رو شهر بلندم نمیشه جون شما!

تمام مجاری تنفسیم میسوزه. مسیر استخر تا خونه رو انگار که سرت رو کرده باشی تو اگزوز نمیشد نفس کشید!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 19:52  توسط   | 

 

چقدر دلم میخواد یه بار که میشینم جلوی کامپیوتر و دارم تایپ میکنم به توو اون و این فکر نکنم.

کلا" چقدر دلم میخواد دیگه فکر نکنم. فقط خیال کنم. بعدشم چیزایی رو که تو خیالم هست بهشون جون ببخشم و بشینم پشت سه پایه ی نقاشیم و بکشم. یا توی گل بوته های تذهیب, نازکی بعضی از این خیالهارو تصویر کنم یا زیباییشون رو به گل های گلدونی که برای خاله درست کردم ببخشم و ببینم که دنیا فقط تو خونه ی من به اندازه ی کافی زیباست و دیوارهاو هر چیزی روش هست که با ساختن هر کدومش بخشی ازخودموو خیالمو که درش جا گذاشتم  رو میشه دید و خورشید زندگیم که با چشمای تو طلوع میکنه...

خوب میبینم که اگه مواظب نباشم مثل خیلی از آدمای دیگه روزمرگی و تن دادن به زندگی و فراز و نشیبهای خود ساخته  ودروغ هاش _که از بس  بزرگه همه باورش میکنن_  رویاهام رو ازم میگیره. من هنوزم فکر میکنم دنیای هر آدمی همونیه که میخواد و این بزرگترین ماحصل این بیست و سه سال زندگیمه که فکر میکنم پر از اتفاق و تجربه هم بوده.

کلا" این که بتونی اون چیزی رو که حس میکنی بنویسی_بدون واسطه_ برون ترس و بدون سانسور یه جور موهبته که  وقتی بعضی از دست نوشته ها رو میخونم حسش میکنم. اما این که چی باعث میشه نتونم با صدای بلند فکر کنم و فکرم روبرای تو و برای من  بنویسم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 14:19  توسط   | 

 

و وبلاگ هایی هست که باید همیشه خوند. حتی وقت هایی که ماه ها به اینترنت سر نزده باشی وقتی آن لاین میشی یادته که اول بری و رویای بهار و هویج ذهن رو بخونی که مبادا جمله هاش و فکر هایی که پشت اون حرفاست یه کمشم از دستت بره!

 

و آهای کاپیتان! من تنبل نیستم. فقط نبودم. زین پس اما بیشتر خواهم بود.:)

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 23:30  توسط   | 


همینکه به اندازه ی تمام دنیا دلخوشی داری.

همین که تمام طول جاده های دنیا لبخند رو لبته.

همین که منتظر هیچ چیز تو زندگی نیستی, چون همه ی لذتی رو که باید ازش میبری.

همین که درساتو با عشق میخونی و یاد میگیری.

همین که میدونی تا چند وقت دیگه این مقطع از تحصیلت تموم میشه.

همین که به فکر کار و درس و شغل و زندگیتی.

همین که داری از زندگی لذت میبری.

دیگه هیچ چیز مهم نیست. هیچ چیز.

بهتر میشه گفت: که هیچ وقت نه پیش از این و نه بعد از این , چیزی اهمیتش بیشتر از خود زندگی و تجربیاتش نبوده.



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:23  توسط   | 


خانواده ی خوشبخت همراه 3 فرزند خود به دامان طبیعت رفته بودند.الاغی در چمن زار های اطراف عرعر میکرد.

دختر بزرگتر خانواده(8ساله):  عجب آوازی میخونه!

سگ ولگردی که همین طور واسه خودش پرسه میزد نزدیک نشسته بودو انگار تو چشمش پشه رفته بود با دم و پاهاش خودش رو میخاروندو دم تکون میداد.

دختر دوم خانواده(6 ساله): ماماااااااان! این سگه بهم چشمک میزنه!آه! بیا! بازم چشمک زد!ببیییییییین!

پسر کوچک خانواده(4ساله) : بابا چرا این سگه شورت نپوشیده؟!



+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:16  توسط   |