تبليغاتX
سرمه
here i am

 

ساعت 1:20 میگم مینا باید بعد از ظهر بریم بیرون من خرید دارم.
میگه عمرا" باهات بیام!
مینا: پاشو بریم  الان که پیاده راه بیفتیم 2 ساعت دیگه رسیدیم مرکز شهر.!! میگم تو از اولشم با ماها فرق داشتی! میایم پایین از سر و کول بابا  بالا میریم که بابا پاشو مارو برسون . میگه تو این بارون چتر ببرین خیس نشین. میگم ما داریم میریم که خیس بشیم!
مینا تو بغل بابا ولو شده داد می زنه یه چایی واسه من بیار تا فلکت نکردم!!
یه نگا بهش میندازم(فقط یه نگاه!) زود پشت بابا قایم میشه و مظلومانه نیگام میکنه.
چی بگم بهت؟ ها؟؟
ساعت حدودای 3 بابا مارو تایه جاهایی میرسونه . میگم بابا کاش سر راه مینارو می بردیم قدس.(یه بیمارستان روانیه) بچه حالش خوب نیست.! خلاصه اینکه می پریم پایین در حالی که زیپ کاپشنارو تا بالا کشیدیمو کیف دستمون نیست میریم ویلانی.!
قبل اینکه از خونه در بیایم مینا آهنگای جدید رو ام پی تری میریزه و میزاره تو گوشش. تو خیابون یهو بلند بلند می خندیدو حرکات آکروباتیک از خودش ول میداد. میگه عزیزم خودتو کنترل کن. مینا: خیلیم دلت بخواد همینجا وسط خیابون فلکت می کنما! خلاصه پاک آبروی مارو برد. یه جاییم داشتیم می خندیدیم که پسره رد شد گفت : نخندین زشت! جواب دادم بااااااااااشه.
غرض از بیرون رفتن ما خرید پاستل واسه کارام استفاده از هوای دل انگیز بهاری و البته در راس همه ی اینا سفارش یه مانتو جدید واسه بنده بود. بعد از اینکه دیدیم تولیدی بسته رفتیم آبمیوه بزنیم بر بدن خسته که یه موقه روحیه مون خراب نشه!
چند تا هم عکس رو گوشیم بود که دادم چاپ کنن واسم.  مینا میگه : پیاده که بریم ساعت 8 میرسیم خونه. می گم باشه بریم. سر راه از یه داروخونه واسه ی این میخچه ی بی درمان قطره می گیرم. (یک اسیدیه که تا می خوره به پوست می خوشکونتش)
بیرون داروخونه مینا منتظرم. میگه با ماشین بریم .نه؟ میگم موافقم .اصلا" 2 ساعت پیاده اونم تو این مسیر(اتوبان) جالب نیست.
تو ویترین یه مغازه جلوی موهامو میبینم که خیس شده و فر خورده. بی جنبه.! البته بدم نشده بودااا
اولین ایستگاه تاکسی سوار می شیم. رو موبایلم 2 تامیس کال از شب بو افتاده. بهش زنگ می زنم میگه: تو چقد می خوابی!!! میگم بابا با مینا بیرون بودیم. داریم میریم خونه.  خودش چند دیقه  بعد دوباره زنگ می زنه میگه دقیقن کجا؟ گقتم دیگه داریم می رسیم.گفت پس منم  دارم میام.
سر راه چند تا کنسرو ذرت جهت تهیه ی ذرت مکزیکی.
مینا تو کوچه بلند بلند با آهنگی که تو گوشش بود می خوندو می رقصید....

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 11:11  توسط   | 

به شیوه ی خویش زیستن، شجاعت می خواهد،

دل و جرأت می خواهد.

به شیوه ی خود زندگی کن، شبیه خودت باش و بس.

نگران عوام نصیحت گو نباش.

زندگی خود را ترسیم کن.

از روی نقش کهنه ی دیگران نقاشی نکن.

خلاق باش.

اگر هم در شیوه ی خود بر خطا باشی،

بهتر از آن است که دیگران به جای تو زندگی کنند

و تو بر صواب باشی.

زیرا کسی که شیوه ی دیگران زندگی می کند

و بر صواب است،

زندگی را به بطالت می گذراند،

وکسی که به شیوه ی خود زندگی می کند

و بر خطاست،

بالاخره دیر یا زود

از خطای خویش درس خواهد گرفت.

او خطای خویش را

دست مایه ی تجربه های  خویشتن خواهد بالید.

تنها کسانی تجربه خواهند کرد

و خواهند آموخت که

آماده ی خطاها و اشتباهات خویش اند،

و بهترین راه اشتباه کردن،

آن نیشت که به دیگران گوش بسپاری،

بلکه آن است که به شیوه ی خود زندگی کنی

و با چشمان خو ببینی!

 

با تشکر از آقای یوسف زمانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 16:24  توسط   | 

راستش رو بخواین با یک نگاه اجمالی به وبلاگم دریافتم که بسی جواده!
ولی فعلن وقت ندارم فکری براش بکنم.




خانم ممکن که من اینجا بشینم ؟
یا که من شما رو یه جایی تنها ببینم؟
من عاشق نگات شدم! عاشق چشات شدم!
اخم نکن بزار خندت رو ببینم!


((این آپ ویجه ی یه دختر خانمیه که عاشقش شدم. اسمش دنیاست!))
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 15:28  توسط   | 

کی دلش میاد که تنهات بزاره
کی می تونه بگه دوست نداره؟
توی این شبای بارونی و خیس
کی می تونه بگه دلتنگ تو نیست؟
بس که چشمای تو پاک و روشنه
کی دلش میاد ازت دل بکنه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 16:21  توسط   | 

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد                        آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد 
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است                     طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
 مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش                         کو به تایید نظر حل معما میکرد
 دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست                     وندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد
گفتم آن جام جهان بین به تو کی داد حکیم؟                گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد
 بیدلی در همه احوال خدا با او بود                             او نمیدیدش و از دور خدایا میکرد
اینهمه شعبده ی خویش که می کرد                          اینجا سامری پیش عصا و ید بیضا میکرد
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند                           جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
 فیض روح القدوس ار باز مدد فرماد                           دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد
گقتمش سلسله زلف بتان از پی چیست؟                  گفت حافظ گله ای از دل شیدا میکرد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 16:7  توسط   | 

چقدر برام لذت بخشه وقتی که فکرشو می خونم!
بعدم گولش می زنم!
با یه حقیقت ساده : ((اعتماد))
+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 1:22  توسط   |