تبليغاتX
سرمه
here i am
چه آسان فریب می خورم با تمنای کودکانه ی چشمانش و خوب می داند...

به رویا میبینم:

دل به چشمانش دوخته ام و چشم به آسمان!


_تا خبر گیرم از شومی راه_
_چه هشیار_
_بی هراس_
که مباد از من بگیرندش.

وچه زود نشانه ها می آیند...

از خواب میپرم!

به رویا هم شک میکنم.

خوابش را دیدن که دیگر ایرادی ندارد؟؟!

اما چه بگویم که رویا هم خود نشانه ای بود از بی هم شدن ما...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 23:57  توسط   | 

عمه ام بعد از 10 ماه برگشته از مسافرت ۶ ماهه اش.
(ویزاش 6 ماهه بود ولی کارش درست نشد برگرده. توفیق اجباری شامل حالش شد 4 ماه اضافه موند.)

 

در پی تعریفاتش و جو گیری بنده, می خوام منم برم کانادا.
هر کی هم دوس داره ساکش رو ورداره بریم. دسته جمعی حالشم بیشتره. میگن واسه جوونا خوبه. همه چی ردیف ودر آرامش. ولی خدایش جدی به رفتن فکر نکردهام هیچ وقت. نمیدونم چرا. شاید چون نه به داره نه به باره و هنوز فکر میکنم اینجا واسم چیزهایی داره و یا شاید هنوز تو موقعیتش قرار نگرفته ام.
ولی خداییش یه مدته خیلی زده شدم. مخصوصن محیط دانشگاه خیلی بد شده بود.هر کی فضای اجتماعی الان رو تو سن و سال ما درگیرشه همین حس رو داره. .... اند تو دانشگاه و شهر و فضا و هر جای دیگه ایی هم که گیر آوردن. حتی تو فکر ملت. از قضا دل پری هم داشتن!
خدا رو شکر شهر آزاد ی داریم. مردمشم با حال و آزادن زور هم سرشون نمیشه.
ولی خداییش تو اون دل انگیز شهر گاهی خفه میشم. به سر تا پای آدم گیر میدن. اگه پلیس هم گیر نده,اونقدر ملتش ....اند که حال آدم گرفته میشه. وقتی حس میکنم یکی میخواد محدودم کنه یا واسم خط مشی تعیین کنه, نفسمو میگیره و دیگه نمیخوامش.در اولین فرصت میفرستمش به زوباله دون ذهنم. خودش و خاطره اش رو و بقیه ی تعلیقاتش رو. طوری حذف میشه که انگار هرگز نبوده. واسه خط قرمزی هم که واسه ملت گذاشتم خیلی اهمیت قائلم. هرکی تا حالا این ور اومده, زنده بر نگشته!

همیشه آدم های آزاد جذبم کرده اند. ولی هیچ کدوم اون طور که باید و در اون جهت هایی که باید آزاد نبوده اند. کسی که خودش خوب بدونه چی میخواد و داره چیکار میکنه.کسی که حریم داره. حرمت میفهمه.و با اینکه از اصولی که دست و پا گیر و مسخرست پیروی نمیکنه, اما کارش حرف نداره. بی نقص . جسور و با اعتماد به نفس بالا. در کنار این جور آدم ها همیشه هوا خوبه. زندگی راحته. و تلاش پر ثمر.((هوایی شدم. دلم خواست))

آدم خودش که مسئولیت زندگیشو کامل به عهده بگیره جسوره و قابل اعتماد. تا حالا به کسی تکیه کردین؟
من هیچ وقت کسی رو معتمد تر از خودم پیدا نکردم که کنارش بتونم بیخیال دنیا بشم و چشمم رو ببندم! ولی مطمئنم هست همچین کسی.

پ.ن1: از بس خمیازه کشیدم فکم در رفت!
پ.ن2: یه شعر تو ذهنمه که کلماتش جفت و جور نمیشن تا نیلگون((تخلصمه!)) از خودش شعر ول بده.!!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:29  توسط   | 

با بابا رفتیم کوه. هواش خیلی ملس بود. خیلی حال  داد. خوبیش این بود که میتونستم هر موقع خسته شدم قر بزنم یا دست بابا رو بگیرم و آویزونش بشم ببرتم بالا. آخه همیشه وقتی میریم اردو, این استادای ما عین بز کوهی میرن بالا! مای بیچاره رو هلاک میکنن. یه بار دکتر س ما رو 10 ساعت از این کوه به اون یکی کشوند. دیگه آخراش له و لورده شده بودیم . البته قسمت بدش شب موقع خواب بود که از زوق زوق پاها و کمر درد نمیشد بخوابی.

 

البته آخراش از بارون فرار کردیم و زود برگشتیم . موقع رنگین کمون  رسیده بودیم نزدیکای خونه.

 

نیما زنگ زده میگه: مینا خوابه نه؟

من: آره

میگه آخه وقتی من و تو بیداریم, شیفت اونه.!

 

 نمی دونم چه سیستمیه که ما نوبتی می خوابیم!

 

خیلی این بچه با مزست. نفس منه. همش زنگ می زد شبی نیم ساعت تا آخرش یه فیش خدا تومنی واسش اومد گوشیش قطع شد. حالا هم همش از خونش زنگ می زنه. هر چی میگم پول تلفنت زیاد میشه, میگه بیخیال بابا بزار حرف بزنم دارم می ترکم.

 

چند شب پیشا زنگ زده میگه : خبری نیست؟ من: نه بابا. همه رو برق میگیره. ما رو....پسر آرزوهام هوز منو پیدا نکرده! : من: تو چی؟ هنوز دختر آرزوهات رو پیدا نکردی؟ میگه: نه پدر سوخته نمیدونم کدوم گوریه. بزار بیاد اونقد با عصام بزنمش. بگم برو همونجایی که تا حالا  بودی.

نییییییلووووو واسم خواستگار پیدا شده! دختره نزدیک بود دیروز اشکش در بیاد. کار دنیا برعکس شده! به دختره گفتم بابا بیخیال من با این همه ریش آخه....!( بچم علاقه ی خاصی به ریشش داره. ازش دل نمی کنه!)

نیما: کلا" خیلی بهم پیشنهاد میشه. فکر کنم زیادی روی خوش دارم همش نیشم بازه. دخترا فکر می کنن رله ام! ( خداییش حق دارن دخترا. کیه که نیما رو ببینه و عاشقش نشه؟)

 

من: مثل آجیت باش. سنگین.! خنده منده هم تو دانشگاه موقووف. یعنی چه؟

 

میگه وااای نمی دونی چه بلایی سرم اومد. رفته بودم اصفهان. قبلش لوبیا خورده بودم و...

منم قه قه می خندم که پسر باز کار دست خودت دادی!

میگفت نیلو نمیدونی W30 که سهله. من به W5هم قانع بودم . مگه پیدا یشد؟

 خوب اینو گفتم بخندی حالت خوب شه. من برم دیگه. فردا میبینمت.

 

خدایی حتی تو بد ترین شرایط حال آدمو عوض میکنه.قلق من یکی رو که خوب بلده ناقلا

 میبینمش تا چند روز شارژم .همیشه هوای آدم رو داره. خدا از ما نگیرتش.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 11:51  توسط   | 

حرف هایی برای نگفتن.
دلی برای نگه داشتن .
تا در دستانم آرام بگیرد.
تا دیگر هراس شکستنش, مرا چونان اسبهای وحشی
نرماند...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 10:20  توسط   | 

این چند روز اونقدر اتفاقای جور واجور افتاده که سیم هام اتصالی کرده.
امروز مامان و بابا اومدن دنبال بنده و منو به شهر دل انگیزمون بر گردوندن.
نمی دونم چرا ولی از اینکه 4شنبه رو دو در کردم عذاب وجدان دارم. امروز واسه گرفتن پایان نامه ی کارشناسی تقاضا دادم. استاد راهنمام گفت مگه سرت می خواره که این کارو کردی؟ میخوای من مخالفت کنم نزارم؟ منم حسابی ته دلم خالی شد . دکتر الکی حرف نمی زنه. ولی بعدش بی خیال شدم تا اینکه امشب لادن گفت که اشتباهه. فقط پدرم در میاد آخرشم مقاله میشه به نام استاده! چون توی کارشناسی مقاله رو به اسم استاده می زنن نه دانشجو. تازه با اون پروژهای که واسم در نظر گرفته بود تمام گرفته میشد اونم واسه منی که میخوام ارشد بخونم با اون حجم کاری!
خلاصه حسابی رائ ام رو زد. منم بلا فاصله اس ام اس زدم به دکتر که دکتر جون, جون عزیزت نزار حال ما گرفته بشه.من نادم و پشیمانم . تو کمسیون مخالت کن نزار تائیدش کنن.

یه عالمه جزوه و کتاب آوردم واسه خوراک عیدم! یه عالمه کار دارم . فقط خدا کنه کسی به پر و پاچه ی ما نپیچه که من بتونم در آرامش باشم. باید فکر کنم.
فردا 4 شنبه توی سالن اجتماعات همایش بزرگداشت مولاناست به اسم ((بامولانا در آتش))
دلم داره میترکه که فردا اونجا باشم. دیشب هم علی رغم تصور م دکتر ن اس ام اس داد که حتما" بیا. و من در نهایت بی اهمیتی جواب دادم که دارم میرم . نمیام.!
فکر کنم صبح دلیور شد چون من به طرز شدیدی صبح حالم گرفته بود. همش تقصیر این دکتر ن شد که من نرفتم به همایش مولانای دلم. اه..
این مینا هم از سر شب یه جک رو هزار دفعه تعریف کرده. بعدم ریسه میره.فیلم جن دیده . 2شبه خوابش نبرده!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 23:39  توسط   | 

يه زماني ميگفتن عقل كل. حالا يه پديده اي هم به اسم عشق كل اومده.!!!

بعضي ها فكر ميكنن تواناييشون در فهم انسان ها و عشق ورزي فوق الاده است.

اما دريغ كه همه همش ميخوان واسه خودشون يه معشوقه تربيت كنن.!!

مگه طرف رو همن طور كه هست عاشق نشدين؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 11:48  توسط   | 

میگریم..

میگریم..

میگریم..

چندان بلند بلند که باران ببارد.

و بدانم که باز همسایه ام مهمان و موسیقی دارد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 16:18  توسط   | 

دنیا ی دلم منو به این بازی دعوت کرده . دله منه

خداییش سخت بود. آهنگ خوب زیاد خوندن .! اونم واسه من که هم جواد دوس دارم هم اساسی!

۱)تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون میزنه. تو همون خونی که هر لحظه تو رگ های منه. تو قشنگی مثل شکلایی که ابرا می سازن. گلای اطلسی از دیدن تو رنگ میبازن.

 تو مثل وسوسه ی  شکار یک شاپرکی. تو مثل شوق هوا کردن یک باد بادکی.   (فریدون فروغی/ نیاز)

۲ )تو رو از صدای قلبم لحظه به لحظه شنیدم.تو رو حس کردم تو نبظم. من تو رو نفس کشیدم. مثل حس کردن گرما یا حضور یه صدایی  به تو اما نرسیدم ندونستم تو کجایی.  

 (گوگوش/غایب همیشه حاظر)

۳)قلبم رو با آرزو دوباره در آمیختی. از روزی که اومدی شهرو به هم ریختی.! (هایده/از روزی که اومدی)

۴)چون مرا دل خستگی از آرزوی روی توست. وینچنین دل خستگی زائل به مرحم کی شود؟ (شجریان/کنسرت بم)

۵)ما همونیم که میتونیم کف اقیانوس رو با رنگینکمون کاشی کنیم . ما رو دست کم نگیر ما رو دست کم نگیر.(بیژن مرتضوی/ ما همونیم شایدم ما میتونیم!)

۶)میگن مستی گناه به انگشت ملامت باید  مستا رو حد زد به شلاق ندامت. سبوی ما شکسته. در میکده بسته. امید همه ی ما به همت تو بسته.  (هایده/ جرم مستی)

۷) تو رو میشناسم ای شبگرد عاشق . تو با اسم شب من آشنایی. از اندوه تو و چشم تو پیداست که از ایل و تبار  عاشقایی.  (گوگوش/پل)

 

البته جا داره از اندی و دوستان به خاطر آهنگ دختر صحرا نیلوفر تقدیر بشه!

آخه ۷ تا کمه! پس ابی و عصار و فرشید امین دلم رو چکار کنم. !

از کاپیتان. خرده شیشه . ویلون و علی(دوران ما) دعوت میکنم بیان بازی

 پ.ن: چقدر هوای این روزا رو دوس دارم . 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 10:57  توسط   | 

ساعت ۶ غروب از خواب پا شدیم تصمیم گرفتیم بریم خرید.یخچالی خالی خوابگاهی هایی گرسنه و فرداش هم جمعه..!(شعر شد!)

صبحش پیوست میخچه ای که واسش اسید گرفتم جراحی هایی روی شصتم انجام دادم و روی جای زخمش اسید زدم که اگه خدا بخواد سایه اش از سر ما کم بشه.!

خلاصه اش اینکه رو پاشنه راه می رفتم.

مانا: من ریاضی فیزیک می خونم تا برگردین. و من و توتو راهی شدیم. پام رو نمی تونستم درست زمین بزارمو کمی تا قسمتی می لنگیدم. البته شانس آوردم کفشام یه ذره به پام گشاده.!

من: خیلی بد می لنگم ؟

طیبه: نه عزیزم این اشوه ی قاتی راه رفتنته!

اولش رفتیم نونوایی رو خالی کردیم و یه عالمه هم بیسکویت . بهدم سوپر مارکت و میوه فروشی رو جمع کردیم آوردیم. منم که غیرتم قبول نمی کرد طیبه خرید امونو رو حمل کنه و سه چهارمش رو خودم برداشتم و لنگان و خرامان به سمت خوابگاه...

یکی از پسرای کلاسمونو دیدیم که دست به جیب و سوت زنان داشت قدم می زد.

من تو دلم: الهی تو بترکی که من خودم باید اینارو ببرم و تو واسه خودت خوشی!

منم که بسته ی نون رو روی دوشم انداخته بودم و زیر بار مسئوایت خانواده کمرم خم شده بود..!

الان دارم فکر می کنم چه خوب که من این حرفارو تایپ می کنم و آیا اگر جز این بود می تونستین خط منو بخونین؟؟!

خوابگا دوباره به میخچه اسید زدم و یه نیم ساعتی از درد بالا و پایین پریدم و رقصیدم!

این آهنگای رپ که این روزا جوونا گوش می دن خیلی با مزه است :

من رفتم و اون چشاشو به در دووخته

آخه چقدر خوشگلی تو پدر سوخته!

می خوام صدای قلبمو سایلنت کنم می خوام قلبم رو رو قلب تو دایورت کنم!

اگه رو داری هم کنن می زنم دو برادرتو

تو منو دوس داری خب منم دو برابر تو!

حالا من اومدم باز از سر

آخه چقد خشگلی تو لا مذهب.!

اینو بدوون هر جا رفتی اشکام تو روو پایید تو داف بودی وقتی مامانت تو رو زائید!

این سری که از خونه اومدم شیما آهنگای تو گوشیم رو شنید میگه: خودتی نیلو؟ تو راه عوضت کردن!

آخه جز شجریان و ناظری و ابی و گوگوش از من ندیده بودن.

من: این اون رووی شخصیتمه!

خب طفلی ها از مهر منو می شناسنندیدن جنگولک بازی های سالای قبلمو!

تقریبا" تمام جمه رو هم خوابیدم. غروب شیما و خواهرش از اراک اومدن.  طفلی خواهرش تازگی ها جدا شده در راستای بهبود احوالات اومده که جند روز رو با جوونا بگذرونه. خیلی سخت بود حفظ آبرو و ول ندادن ادبیات خوابگاهی. البته خودمون کارمون بد نبود ولی چند تا از بچه ها که تا آخر شب به اتاق رفت و آمد کردن تلاش های ما رو به فنا دادن! 

آخر شب هم نشستیم سنتوری رو دیدیم که بس مزخرف بود. تو کتم نمی رم این جریانات. مرد گنده زندگیشو ساخت همه چیزم رو به راه پیش می رفت خودش وجودشو نداشت که نیگرش داره می خواستن بگن تقصیر جامعه یا بی توجهی خانوادس. لندهور!

ساعت  ۲ داشتم می خوابیدم که  آیسان پریشان احوال و آشفته موی اومد .

من: نیستی! پکری!؟

آیسان: معلومه؟

من: کم نه. من نیلو ام یادت باشه!

میخوای خرف بزنی؟

آیسان: اوهووم.

یه ۲ ساعتی گفتمان و نتایج خوب و دلی آرام برای آیسان و شب به خیر و خواب.

امروزم مثلا" اومدم پی کارای تسویه حساب فهیمه. ولی این مسئولین گرام تشریف ندارن. اون طفلی هم مدرکشو لازم داره. خوب شد من اینجام وگرنه چطور می خواست با این همه نظم اداری از شیراز بکوبه بیاد کارشو انجام بده؟!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 13:0  توسط   | 

سر كلاس محيط هاي رسوبي استاد گفت : كي مي تونه بگه رخساره چيه؟ يكي از پسراي خوشمزه كه خداييش آخر اطلاعاته و بچه ها بهش ميگن اينفرميشن جواب داد: استاد اسم دختره. البته اسم فيلم هم هست. !!استادم كه تا دلت بخواد شوخه و هميشه تو آستينش جواب داره يه تعريف علمي از خودش ول داد و گفت: زين پس به جاي رخساره ميگيم فاسيس تا آقاي رجب لو هم حواسشون پرت نشه!! بعد كلاس رفتم پيش استاد(همون استاد راهنماي دل انگيزمه) كه ازش عذر بخوام و تشكر كنم بابت زحمات اخيرم. راجب به نمره هامم حرف زديم و اينكه من خوب گوش ميدم ياد هم مي گيرم ولي نمره هام بس شيرينه!!

 گفتم دكتر انگيزه دارم ها درسا رو هم با علاقه مي خونم ها ادامه هم كه مي خوام بدم ااا ولي سر جلسه امتحان حناق مي گيرم. دوس دارم زود بنويسم بيام بيرون.  و همين جور كه داشتم ميبافتم دكتر گفت: منم نا اميد كردي! بيا 2 تايي بريم از برج پاستور خودمونو بندازيم پايين. من: آخه خود كشي هم انگيزه مي خواد! موضوع بس پيچيدست! فكر نكنين افسرم ها ! خيليم شادم. ولي دليليم نمي بينم زياد واسه گير دادن به زندگي. يه مو ضوعي كه فكرم رو مشغول كنه. يا يه جيزي كه بشه واسش وقت گذاشت. اينجوري كه سرم خلوته مجبور ميشم بچه ها رو اذيت كنم. ميفتم به جوونشون!!

 دوستم: آره اين همه ي ما رو اذيت ميكنه.!

دكتر ميگه آدما چند دستن: 1 )هيچي ياد نمي گيرن و نمرم نمي گيرن.2)هيچي بارشون نيست و نمره ي خوب هم مي گيرن. 3) همه رو مي گيرن ولي نمره شون بد ميشه.

 من: عين من!

 دكتر: بايد ببيني مشكل كجاست؟ بالاخره نمره ملاكه ديگه.

خلاصه كلي روانشناسي و بحث هاي متفرقه راجع به اينكه استاد اين گوشيت رو عوض كن. قرار شده از داداشي واسش بپرسم كه چه گوشيي بهتره. بعدم حرف چايي و قليوون شد. آخعه استاد بهم چايي تعارف كرد دوستم دلشخواست .

استاد: نظرت راجع به قليوون چيه؟بگيم جميله هم بياد  واسمون برقصه!! ما هم زديم زير خنده. ميگفت والله ما دبي يه رقاصه ديديم هيچي از رقص نمي دونست! جميله با اين عمر ش بهتر از اوناست.رقصيدن الكي نيست كه. هر چيزي قانون خودشو داره!

چي بگم؟ راست ميگه ديگه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 15:53  توسط   | 

امروز با فاطمه رفتیم خرید. اولش رفتیم که کلاس یوگای جدیدی رو که آدرس گرفته بود ببینیم. بعد از طی کوچه های پی درپی یافتیمش. خوداییش جای خیلی خوبی بود . ولی برنامه ی کلاسای من به هیچ ساعتش نمی خورد.

یک برف خیسی هم می بارید که از هیجان ما می کاست. همش زیر چتر قایم می شدیم. ولی از رو نرفتیمو ۳ساعت پیاده گشتیم.

فاطی هم یه لباس شیک واسه عروسی داداشش گرفت. و حدودای ۱ رفتیم خونه ی اونا که ناهار بخوریم. و من به خیال اینکه ساعت ۲ با نفت دارم  سریع خوردم و اومدم دانشگاه که به کلاس برسم. هرچی برد آموزش رو بالا پایین کردم نزده بود کدوم کلاس.

زنگ زدم به سمیه گفتم شما کجایین؟ میگه: من کلاس ندارم خوابگام!!!

من:مگه نفت نداری؟

سمیه:امروز نیست که .فردا!

خداحاظی کردم . آخه خودم صبح که بهش اس ام اس زدم گفت کلاس هست. و حالا... تقصیر اون شد. و این اشتباه منو به سمت پله های سایت می کشوند...ـ(از خدا خواسته)

تا ساعت ۴ که ایران دارم وقت دارم به کارهای عقب موندم برسم . یه عالمه جزوه هست که باید برم از واحد تکثیر بگیرم.

راستی دیروز خواستم قلدر بازی در بیارم. خورد تو پرم

داشتیم با بچه ها از دوور می اومدیم که دیدیم طبق معمول کارت می بینن. منم گفتم بچه ها حرکتو داشته باشین: کارتمو گرفتم جلو انتظامات گفتم: چه وضعیه ما روزی ۱۰ بار میایمو میریم و هر بار ازمون کارت می خواین. !اون یارو خودش هیچی نگفت .بغلیش که شاهد ماجرا بود:خانم شما تشریف بیارین..( کارتمم گرفت تو دستس بود)

...:شما دفعه ی دیگه آرایش کرده بیاین. میرین کمیته انظباطی!

من: کارتمو از دستش گرفتم و رفتم پشت سرم گفت موهاتو بده تو. منم بی اعتنا رفتم طرف آ موزش. ولی بد تلافی کرد. تا من باشم دیگه از این قلدر بازیا در نیارم

حالا من کاملن هم سر و وضع مناسب دارم و هیچ ایرادی بهم وارد نیست. البته دوستان میگن خوشگلی  (فک کنم یارو چشم دیدن ما رو نداشت)

الان که داشتم تایپ می کردم سال پایینی هام اومد تحقیقات طفلکی ها. یکی شون اول اومد جلو : ما این ترم با دکتر ب نقشه داریم. چه جوریه؟ امتحن کتبی هم داره؟ من:نه دیگه درس عملی فقط ۴-۵ تا نقشه تحویل می دین. بعدشم توکل کنین به خدا! نظریشم که آره امتحان می گیره. نمره که نمی ده .نهایتش ۱۲ می شین. روش خودشو داره... تعریف این آقای ب رو زیاد شنیدن ترسیدن. آخی چقد خوشحالم این درسارو پاس کردم..

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 15:22  توسط   | 

دیروز با مامان و بابا اومدیم به دل انگیز ترین شهر دنیا. اگه بدونین جه حالی می ده که آدمو برسونن و از دست اتوبوس و تاخیر خلاص بشی.

من تمام دیروز رو فکر می کردم  چهارمه و به خیالم پنجم که ۲ شنبه و امروز باشه از ۸ صبح تا ۸ شب کلاس خواهم داشت.

دیروز ظهر فهمیدم که کلاس های عصر تشکیل میشه و شاکی از اینکه چرا یه روز پیشتر از موعد کلاس ها شروع شده تا ۸ سر کلاس غور  زدم

شب فهمیدم که دیروز پنجم بوده و اشکال از حاج آقاست که تو کیفش تقویم نداره

امروزم کلاس صبح رو دودر کردم و رفتم دوش گرفتم .خیلی خوشحال ۱۰ اومدم دانشکده  که به بقیه ی درس برسم.( آخه این درسو از ۱۲-۸ دارم)

و تو سرویس فهمیدم که کلاس ساعت ۱۰ مال گروه ۲ می باشد. و من خوشحال از این موضوع اومدم که سری به وبلاگ و دوستان بزنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:46  توسط   | 

خواب های آشفته...
خسته ام.
حوصله تایپ کردن ندارم
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 17:38  توسط   | 

 

امروز چند روزه که فهمیدم اگه موبایلم نباشه من ارتباطم با دنیام قطعه!

تنی چند از دوستام این روزا کنکور دارن و من حتی نمی دونم دقیقن چه روزی! چرا که چند روزی میشه که گوشی گرام بنده ترکیده و البته قراره امشب از راه برسه

مشکل اینجاس که من شماره ی هیچ کسی رو جز درون گوشیم ندارم البته به استثنای چند تا شماه ی مهم که از حفظم. حالا خوبه که شانس آوردم و موقع حذف و اضافه این واقعه حادث نشد. وگرنه من چطور می خواستم با استاد راهنمای دل انگیزم در ارتباط باشم و این ۲۰ واحد دل انگیز تر رو انتخاب کنم؟

 این چند مدت همش از دوستام می شنوم که کجا گم و گور شدی؟ زنده ای؟  خیلی بی معرفتی!

حس می کنم این دپرشنی که دچارش شدم از بی کاریه! ذهنم مجال پیدا کرده واسه ی منفی بافی.تنها هم که شدم بیشتر رفتم تو لاک خودم. چند روز دیگه که برگردم به دل انگیز ترین دانشگاه دنیا همه اینا از سرم می پره و انرجیم از نو تازه میشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 19:20  توسط   | 

امروز 15 روز از اومدن من می گذره. هر چی موندنم طولانی تر میشه رفتن بدتر میشه. غروب داشتم فکر می کردم که هیچ چیز منو به دانشگاه نمیخواند. با وجود اینکه همش به خنده و تفریح می گذره و من هم رشتمو دوس دارم ولی یه چیزی کم!!؟
لادن غروب زنگ زد گفت شام درست می کنم میایم پیشتون. مامانم بعد از ظهر با بابا رفتن مرغداری. من و مینا تنها بودیم. با مینا نشستیم فیلم روشن شو رو دیدیم. بهدم مینا رفت سر درسش منم یه دستی به سر و روی خونه کشیدم. تمام طول کار به گذشته فکر می کردم. قشنگ بود چون تمام لحظه ها شو نفس کشیدم. اون طور که خواستم زیستم. دوستامو دعوت کنم بیان پیشم. دلم هواشو نو کرده.دوس دارم یه دورانی واسم مرور بشه. الان که مشغول تایپم دارم گریه می کنم....
لادن و شوورش ساعت 7:30 اومدن. بعد کلی شلوغ پلوغ و اذیت همدیگه شام خوردیم. تمام مدت نگرانی لادن و وریا این بود نکنه امپراتور دریارو نده. نمی دونم این چه قسمتیه که من هفته هاست که هر وقت اونارو می بینم سه شنبست و قرار این سریال رو بده.!!
تا فیلم تموم شد زود رفتن تا وریا یه سر به کارخونه بزنه.میگم نظرت چیه یه فیلم دیگه ببینیم؟
مینا: من الان سرم درد می کنه . بخوابم. بهد فردا صبح پاشم درس بخونم. ساعت 9:30 هم تو منو ببر مدرسه بگو من خواهرشم. خیلیم ازش بزرگترم! اینجوری به امتحان زنگ دوم هم می رسم.
من:ادای با عصا راه رفتنو در میارم میگم نظرت چیه؟! به اندازه کافی بزرگم؟
از سر دردو خنده غش می ره و آویزون دیوار میشه میگه نه. عملی نیست!از تو هال داد می زنه نظرت چیه یه فیلم ببینیم؟هر دو هم  پایین جلوی تلویزیون بخوابیم.من: باااااشه.
همونجام خوابم می بره. سر دردمم یادم می رم. تا اومدم رختخواب آورده بود. تو یه جای راحت فیلم دیدیم.خیلی قشنگ بود. یه دختر فیزیکدان که رفت سراغ پارتیناژ.
بعد فیلم مینا : چی میشد خواهر ها هم می تونستن ازدواج کنن. اینجوری من و تو صد سال پیش هم می موندیم. دعوامونم نمی شد. من:من عمرا" زن تو نمیشدم. بعد می خنده می گه مثل خانوم م و خواهرش. ولی خواهرش خیانت کرد. آخر رفت شوهر کرد.می خنده.
میام تو اتاق مینا میگه: چرا پزشکی نخوندی؟ خواهر شیما دکتر. همش واسش گواهی پزشکی می ده. اونم راحت غیبت می کنه. من: خدا ما رو شناخت بهمون شاخ نداد.!! میخنده.
فرستادمش پی درسش. گفت یه ساعته تموم می شه. گفتم تا تو بیای منم کارامو انجام میدم و چایی درست می کنم. عذاب وجدان گرفتم. این بچه که روزی چندین ساعت درس می خوند. حالا همش بیخیال میشه. همش بهش می گم کمتر درس بخون. به نظرم زیاده روی کردم.!
این آخرا همه چیزو عمیقتر حس می کنم.خنده هاش حرفامون کارامون... رابطه ی منو مینا واسه همه عجیب. اینقدر نزدیک؟؟!حالا می فهمم چرا ما هیچ وقت خدا حافظی نکردیم.همیشه قبل از رفتنم یا میره خونه ی لادن و شب بو. یا می خوابه....
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 0:21  توسط   |