تبليغاتX
سرمه
here i am
 

 

این خستکی من از آدم های دور و برمه. دلم یه فضای جدید میخواد.خسته شدم از آدم هایی که صبح تا شب واسم شعر میگن و ابراز علاقه میکنن. به چه زبونی بگم شماهارو نمیخوام؟ خسته ام کردین.

درک متقابل میخوام. کسی که نخوام سر هر موضوعی واسش توضیح بدم. منو بفهمه. منو بشناسه . همون طوری که هستم.

 دیشب با مانا تا صبح بیدار بودیم و حرف زدیم .هم واسه من خوب بود هم اون . خیلی قشنگه غیرتی که رو همدیگه داریم.از اعتقاداتمون هم بعد از این همه مدت بلاخره یه چیزایی گفتیم . به جاش تا ۱۲ خوابیدیم. ولی وقتی بیدار شدم حس میکردم هیچ درکی از محیط اطرافم ندارم. دوش. ناهار و باز هم خواب. الان خوبم فقط یه خورده هنگم.حس میکنم مانا هم همین طوره.

دیروز بچه ها رفته بودن روستا برای کروکی زدن از کاروانسرا و بناهای تاریخی.(معماری میخونن). مهرنوش دماغ همه ی بچه های روستا رو گرفته بود و به دستاشون کرم مالیده بود.خیلی خوشم اومد.

شیما هم یه تحقیق درباره ی حافظ داشت که با هم جمع و جورش کردیم و من به تناسب هر قسمت از بحث بیت هایی از دیوانش رو میگفتم شیما  اضافه میکرد.بچه هام اذیت میکنن که استاد خودش گذاشت از ایران رفت تو رو گذاشت واسه ما. منم ادای استاد رو در میارم میگم: سپاس!

 خیلی نوشته ی توپی شد. امروز هم ارائه اش داد. بعد از شیما یکی از پسراشون میخواسته راجع به شاملو صحبت کنه رفته اونجا به جای شاملو گفته شیما! بعدم خودش در میان موج انفجار خنده ی هم کلاسی ها میگه: شیما چرا؟!نه! شاملو!!!

مانا میگه : وقتی هستی فکر میکنم یکی بالای سرمه. حس امنیت میکنم.

تو دلم گرم میشه وقتی این چیزا رو میشنوم. ولی یه جورایی هم سختم میشه. حس مسئولیتم چند برابر میشه.دلم واسه فاطمه تنگ شده. برم بهش سر بزنم. خیلی باهاش راحتم و دوسش دارم وقتی بهم میگه: تو که غریبه نیستی.

آخی.... رو دلم یه عالمه حرف قلمبه شده بود.

 

 

پ.ن: به قول یکی از دوستان :آب باش. گیر نکن!

من: چشم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 19:6  توسط   | 

درد  دلم میاد همش.

از دیشب یه جوورایی دلم پره.

انگار خستم. نمیدونمم که چرا؟! و از چی؟

 

 

پ.ن:۱) داداشی میگه: نظر شخصی من اینه که آدم باید عشقش رو برای کسی خرج کنه که قراره باهاش بره زیر یه سقف نه کسی که دوس داره باهاش بره زیر یه سقف.

میگه آخرین باری که دیدمت ناراحت بودی هر چی سعی کردم نپرسم نشد. خوبی؟

من: خب آدم گاهی ممکن سر حال نباشه . البته نمیدونم اون روز من چجوری بودم . ولی کلا" خوبم.

(چقدر خوشحال شدم بعد از یک ماه و اندی هنوز تو فکرش بوده که نیلو چرا ناراحت بود؟؟. ولی خب چون آدم تو داریه سعی خودشو  کرده بود نپرسه.)

 

۲) واسه آخر هفته برنامه ی خوبی ریختم. روش های جدیدی هم برای درس خوندن پیدا کردم که خیلی خوب خونده هام تو ذهنم ثبت میشن.

قراره با برو بچ بریم کوه.

اینجا هوا عالیه و محوطه ی خوابگاه بهشت شده. در اولین فرصت عکساشو میزارم ببینین.

 ۳) توصیه میکنم  فیلم ((مرداب آبی)) رو حتما" ببینین. بسی زیباست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 11:35  توسط   | 

غروب مانا ميگه بريم تو طبيعت . يه جايي كه خوش بگذره. دلم هواي آزاد ميخواد.

من: اين شهر آخه مگه جاي ديدني هم داره؟

زديم و رفتيم تموم خيابونا و بازار رو گز كرديم.

رفتيم گنبد علويان رو هم ديديم. از بس كه مخووف بود (خصوصا" سردابش) نموندیم.

 

مانا: نیلوو میترسم. چرا اینجا اینجوریه؟

من: عمرا" بزارم بریم. پول بلیط دادیم باید شب بمونیم.!!

مانا: نیلووو.....

 

 

 

این روزا همش به من میگن چرا عروسی نمیکنی؟

دیروز به دوستام میگم: بچه ها قراره به این زودی ها عروسی کنم.

ملت: ها!! چی؟؟ کی؟ تو؟ با کی؟ ( باور نمیکنن کسی به نظر من بیاد؟!!)

من: با همون مرد خوشبختی که قرار بیاد منو پیدام کنه!

 

پ.ن: مرد آرزوهام رو پیدا نمیکنم. کسی ندیده...؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 16:16  توسط   | 

 

 

این چند روزی که اومدم از لحظه ی ورود رفتم سر کلاس تا دیروز غروب.

بعدشم با طیبه و مانا و شیما و فاطمه رفتیم شام خریدیم و چون دیر شده بود و وقت نداشتیم بریم پارک  همونجا تو فضای سبز جلوی آپارتمانا نشیتیم خوردیم . تازه هر کی هم رد میشد از متلک های بچه ها در امان نبود (واقعا" ملت شانس آوردن ما پسر نشدیم!)و سپس  آوازه خوان و رقصان برگشتیم خوابگاه.

تو راه میخوندیم که: یه امشب شب عشقه همین امشبو داریم...

از راه پله که بالا میومدیم پاس کاری میکردیم و هر کی یه قسمتشو میخوند . سر طبقه ی دوم که رسیدیم تو پاگرد رومونو به هم کرده بودیم و داد میزدیم خاکسترم کردی تو کردی دیوونه و شوریده سرم کردی تو کردی...

یهو بنده دیدم همه ساکت شدن و دارم میرم تو بغل حاج آقا که اومده بود نماز جماعت تو نماز خونه ی خوابگاه و داشت میرفت. همینجوری که ما هممون چسبیده بودیم به دیوار از کنارمون رد میشد و در حالی که چهره اش خندون بود و داشت میترکید از خنده زیر لب میگفت : اللهو اکبرو نوچ نوچ میکرد.

ما هم تا اون رفت با صدای بلند تری ادامه دادیم

شب هم در اوج خستگی و پا درد تا جان در بدن داشتیم زدیم و رقصیدیم و تازه وقتی جون در بدن نماند رفتیم اتاق آیسان اینا فیلم دیدیم تا ۳.

فیلمش ترسناک بو و پر از خین و خین ریزی. منم که تازگی ها انگار که ویار داشته باشم همش عق میزدم با دیدن خون تو حلق و دهن..

به تلافی این چند روز امروز همش به خواب گذشت.

پ . ن: سر کلاس ۸ که ناشتا هم رفته بودم . استاد بالای سرم ایستاده بو و از رو جزوه ام میخوند. وسط جمله اش که آب دهنشو قورت داد من عق زدم!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 20:40  توسط   | 


اواخر دچار مسمومیت تعطیلات شده بودم. آدم زیادیش میکنه یه ماه تعطیلی آخه؟! الان که برم میان ترم ها انتظارم  رو میکشن.روزایی رو که از صبح تا شب سرم شلوغه رو دوس دارم.  مفید  حس میکنم خودم رو.  غروب تا برسم میرم کلاس تا شب. فردا هم از 8 تا 8. گردش و تفریح و دوستان و رفیق بازی هم که بماند. باید تلافی اون سرمای 37_ رو در بیاریم که نمیشد پات رو از در بزاری بیرون.
کلا بهار که میشه حال خوبی پیدا میکنم. همش در حال ورجه وورجه!

خلاصه ما که رفتیم. از من میشنوین شما هم نمونین.



+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:54  توسط   | 



اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد





+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 21:53  توسط   | 

قرار بود امروزی که شنبه باشه برگردم .
ولی شرمین دیروز زنگ زد و واسه امروز دعوتم کرد. میگه من هنوز سیر ندیدمت حق نداری بری. منم یه دیقه فکر میکنم میگم باشه. یکشنبه میرم.
دیشب هر چی کابوس تو دنیا بود دیدم....
سرما رفته تو تنم. عین سرمای وجود آدمائیه که تو خواب دیدم..

خدایا مرسی که چشامو باز کردم و دیدم تو اتاقمم.!



+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 10:19  توسط   | 


من میگم عشق قرمزه.

 

_: ولی به نظر من آبیه.

من: قرمز.

_:آبی.

من:قرمز.



_: اصلا" بیا یه کاری بکنیم .عشق سرخ _آبیه. قبوله؟

من: قبوله.



پ.ن: الانا فکر میکنم باید طلایی باشه .

رنگ آفتاب. هوم؟!




+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:9  توسط   | 

 

ـ: نیلو من اون روز خیلی ناراحت شدم .

من: ببخشین تقصیر من بود. منم خیلی ناراحت شدم. تا شب گریه کردم. ۱۳به در هم تا یادم می افتاد دنیا رو سرم آوار میشد.

-: واقعا" تا شب گریه کردی؟ واقعا"!!!

من: آره. نه پس الکی؟

ـ: تو تا شب گریه کردی؟ !!

من: آره. شانس منم کسی هم خونه نبود. راحت بودم. نمیدونی چقدر واسم سنگین بود...

-: دیووووووووووووووونه. آخه چرا.؟؟!! تو اشتباه برداشت کردی.

من: نخیرم. تو اون روز یه جوری بودی. مثل همیشه حرف نمیزدی.

ـ: من همون آدمم به خدا. فقط مکانم عوض شده. ببخش. اذیتت کردم. تقصیر من بود.

من:نمیدونم تقصیر کی بود. هنوزم نفهمیدم. چه خبر ؟ خوش میگذره؟ از الیزا بگو.

ـ: وای نه. چرا میخوای بدونی؟

من: اینجوری بهتره. حرف بزن بزا واسم حل شه. دیگه ناراحت نمیشم.

ـ: ولی من بدم نمیاد ناراحت بشی!

من: چی؟؟!! دوس داری ناراحت بشم؟!!

ـ: اینجوری میدونم که هنوزم...... میفهمی که؟

من: خیلیییییییییییی بد جنسی. میکشمت!

ـ: خیلی خوبه که دورم نه؟ شانس آوردم!

من: آره . وگرنه پوستتو میکندم.

ـ: نیلو تو چی فکر کردی؟

من: نمیدونم. (کلماتم جفت و جور نمیشدن...)

ـ: بزار من بگم:......

و همه چیزو گفت. و همه ی فکرمو خوند و گره ها رو واسم باز کرد

 

 

من: آخه تازه بعدشم تو ی شوخی گفتی :..........

هیچ وقت از این حرفا نمیزدی.

ـ: دیوونه شوخی بود فقط. دیووووووووووووووووووونه ایی دیگه!

من: ا!! تو هم فهمیدی ؟!

ـ: آره. از اولشم میدونستم. واسه همین ازت خوشم اومد. البته فقط این نبودا...من عاشقه...

من: راحت شدم. نمی دونی چقدر بد بود شک کردن به ..........

فکر میکردم رفتی پی کارات و بیخیال همه چی شدی. تنها کسی که درست میدید و همه کاراشو قبول داشتم. یهو تنها شدم . تو راهم. تو اعتقادم . به خودم گفتم همین بود؟! خیلی سخت گذشت بهم.

ـ: من هر جای این کره ی خاکی که باشم همون آدمم و این چیزا تو وجود منن حتی اگه دیگه نباشم.


 

 


قلب تو یه جای قشنگ تو دنیاست


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 16:1  توسط   | 

ساعت های 11 بعد از طی یک مسیر نیم ساعته در یک ساعت و نیم و ترافیک سنگین رسیدیم مرغداری.
خوبه که بابا نیکی و تامی رو بسته بود . رایس هم باز توله ی جدید آورده :





دو سه ساعت با دختر عمو ها به شکل قسم خورده ای تا پای جان رقصیدیم و شلوغ کردیم. مامان و بابا هم حسابی پایه بودن و همراهی میکردن.
آمار دقیق تعداد رو از روی ظرفایی که شستم میدونم. 25 نفر بدون احتساب مربا.
بهد از نهار همه مشغول صحبت و تخته و ورق بودن. منم که انگیزه ی بازی نداشتم تو پنجره نشسته بودم و شعر ول میدادم :
دلمه برای نهار. الویه و لوبیا پلو هم.
دانه برای جوجه ها.
آفتاب تابان.
زهره داری فیلم میگیری؟و دیگر هیچ.
اهالی خونه هم میگفتن به به.

اینم نمای پنجره:




بعد با شهره زدیم به کوه. این عکس رو خیلی دوس دارم. نمای کاملی از دامنه . جاده. تونل. مرغداری.و مخمل چمنزار:


او اینم خودمم بر فراز تپه های مجاور:





مربا , کوچکترین عضو خاندان هم اومده بود سیزده رو به در کنه. دل.







شب هم آتیش روشن کردیم و حسابی دورش رقصیدیم و داد زدیم و جیق کشیدیم.




تا حالا کردی رقصیدین؟ خیلی هیجانش زیاده!

با بر و بچ هم دور آتیش سرخ پوستی می رقصیدیم و کل میکشیدیم.متاسفانه کسی نبود ازمون عکس بگیره! همه سر گرم و در تکاپو.
یاد دیروزش افتادم. دلم یه جوری شد. رفتم دور تر نشستم. نگاه میکردم به پریدن از روی آتیش و هورا کشیدن ها...

مرد هزار چهره رو هم همونجا دیدیم و وقتی مهران مدیری گریه کرد, منم که از یه ساعت قبل حالم گرفته بود, نزدیک بود اشکم در بیاد !

خلاصه ساعت های 12 با یک ترافیک روان 40 دقیقه ای رسیدیم خونه. روز خوبی بود.


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 14:6  توسط   | 


من: چه خبرا با کسی آشنا نشدی؟
_: چرا
من: کی؟(یهو دلم بد جوری گرفت و گلوم از بغض خفه شد)
_:اسمش الیزاست. اهل لندنه. تازه اومدن گلاسکو.
من: خب
_: خانوادش اینجان آخه. اصلش ایتالیائین.
من: خب
_: نیلو فکر بد نکنی ها. رابطه ی ما خیلی معمولیه. من بیشتر تو کلاسا می بینمش. اونم با من امتحان تعین سطح داد. خیلی کمکم کرد آخه یه مقدار فارسی بلده. اصلا" واسه همین آشنا شدیم.
من: خوبه. ولی نمی دونم چرا اشکام دارن میریزن...
_:دیونه. آخه چرا؟ رابطه ی ما معمولیه.
من: مهم نیست.
_: نیلو؟ ناراحت شدی؟
من: عکسشو داری؟
_: آره . ولی رو فلشمه. اینجا دم دست نیست. خوشگله. البته به پای شما که نمیرسه.
من: خوبه. بوره؟
_:نه. آخه اصلیتشون ایتالیا ئیه. نیلو ؟ ناراحت شدی؟
من: گفتم که. مهم نیست. چرا نرفتین 13 به در. فردا که واسه شما تعطیل نیست.!
_: فردا میریم.به چیزی بگم؟
من: بگو.
_:الیزا هم قراره بیاد. البته به درخواست خودش. خانوادش هم میان. خیلی فرهنگ ایرانی ها رو دوس دارن. چند بار هم ایران اومدن. البته توریستی. واسه تفریح.
من: خوبه. خوش بگذره.خوبه دیگه خیالم راحته. می دونم تنها نیستی. (اشکام همین طور میریختن.) دیگه نگرانت نمیشم.

_: نه دیوونه. اصلا" اونطور که تو فکر میکنی نیست. اه . کاش نمیگفتم اصلا".

من: نه این چیزا نیست. نمیدونم چرا دلم گرفت. (انگار تو یه لحظه یه نفر رو ازم دزدیده باشن. مثل تموم شدن یه آدم. شاید چون خیلی عوض شدی. چون فکر میکنم خوب میشناسمت و خوب حس میکنم. دوس داشتم بگم تو که خودت متوجه تغیراتت نمیشی. به مرور آدم تغییر میکنه. ولی فرصت نداشتم بگم. هم اشکام نمیذاشتن هم اون.)


به نظرم به هم ریخت. شایدم میخواست یه جوری بهم بگه و تو دلش ازم اجازه گرفته باشه.
_: من حالم خوب نیست. میخوام برم.
من: باشه. برو.
_:بای.



هیچ وقت اینطوری خدا حافظی نمیکرد. واقعا" عوض شده. البته برای زندگی در یک مکان متفاوت و با آدم های متفاوت باید تغییر کرد. همیشه حتی قبل از رفتنش وقتی ناراحت میشد و گریه میکرد میگفتم باید محکم باشی. با این دل نازک که نمیتونی تنها زندگی کنی.
میگفتم یا تو هم مثل اونا میشی یا دووم نمیاری و برمیگردی. و شاید گریه های من از اینه که اون عوض شد.
آخه اولا که رفته بود میگفت نیلو اینجا اصلا" نمیدونن دل یعنی چی؟ همه یه جورین. همه با هم مزدوجن.
من: تو چی؟ کاری نکردی؟
_: به من شک داری؟
من: نه. حتی یه لحظه.

و واقعا شک نداشتم.

امیدوارم خوب و خوشبخت زندگی کنی. هر کجا و با هر کسی که دوس داری.




پ.ن: قابل توجه عزیزان خواننده عرض کنم که بنده بودم که بی جنبه بازی در آوردم و هیچ گونه خیانتی رخ نداده. چرا که تعهدی نبوده که خیانتی رخ دهد.
و اینکه من از این ناراحت شدم که نکنه مثل تمام کسانی که می شناسم که رفتن و کلا" یکی دیگه شدن بشه. که البته حسم و شناختم به من اینو میگفت...( یه رنگ شدن اون آدم با محیطش که صد البته برای اونی که اونجا زندگی میکنه خیلیم خوب و ضروریه!)




+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 17:14  توسط   | 

امروز صبح با خاله رفتیم بیرون و تقریبا" همه جا سرک کشیدیم. منم یه  پارچه ی پرده ای خوشگل که رنگاش همه بین سبز و زرده گرفتم.تا واسه اتاقم پرده ی جدید بدوزم. بعدشم یه راس رفتیم دادیمش خیاطی و منتظر شدیم و گرفتیمش.
اساسا" با پرده ی حریر واسه اتاق مخالفم . اتاق خواب رو باید بشه تاریک کرد که آدم راحت بخوابه و اعصاب چشم استراحت کنن. خوشحالم از دست اون پرده ی حریر راحت شدم.
در ضمن بنده معتقدم که اتاق جوانان باید جوانانه باشد تا جوان در آن احساس جوانی کند.!

وسایل برای استخر هم گرفتم. تجهیزاتم فرسوده شده بودن. می خوام دوباره اساسی برم سراغش. هیچ تفریحی به  اندازه ی شنا  سر حالم نمیکنه.(قول میدم اگه یه مدت مدام شنا کنید باهام موافق خواهید شد.!) برای مسابقه ی درون دانشگاهی که رفته بودیم دوم شدم و خیلی حالم گرفته شد. منی که می تونستم ساعت ها بی وقفه شنا کنم دیدم  کلی از توان عضلاتم کاسته شده و همش به خاطر تنبلی و بی توجهی خودم بوده. داور بهم گفت :شونه هات پهنن. چند وقته شنا میکنی؟
من: از بچگی. یه 15 سالی مداوم بود ولی از وقتی اومدم دانشگاه زیاد وقت نمی کنم. (البته حقیقت اینه که زیاد به فکر ش نبودم تا براش زمان پیدا کنم.)

یه آفتاب گیر سرخ آبی هم خریدم. بعد از عید جند تا اردو اساسی در پیش داریم. لازم بود.

غروب یه برنامه واسه روزهای باقیمونده ی تعطیلات تو ذهنم ریختم.این چند مدت فقط 5 فصل از اقتصادی و 2 فصل آذرین خوندم. و حجم زیادی از درسام مونده. باید یه چند روزی دست  از بازیگوشی بکشم.ترجمه هم دارم که وقت گیره. از فردا صبح برنامه ی فشرده ی درسیم شروع میشه.  با حواسی جم ...!
+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 1:41  توسط   | 

میام و راجع به چیزا هایی که فکر می کنم و تو ذهنمه اینجا مینویسم. ولی اینا حرفای خودم با خودم نیستن. اینا اون چیزایی نیست که دلم میخواد.
یه جور گریزه بیشتر تا اصل مطلب. وبلاگ قبلیم رو حذف کردم چون توش نمی تونستم با خودم رو راس باشم. دیدم ننویسم بهتره. اینجا راحت ترم ولی باز اونی نیست که میخوام.
اصل زندگی و اونچه که تو دلم اتفاق میفته اونائیه که نمیگم. مثلا" مربا رو دوست دارم و بعد از 9 روز هنوز چیزی راجع بهش ننوشته ام. پس این چه دل نامه ایه؟!هوم؟
دقیقا" روز هایی که با خودم حرف می زنم اینجا ساکتم و هر وقت می خوام به محیطم بپردازم شروع میکنم نوشتن!
هر چی بیشتر مینویسم یعنی از خودم دورترم. اصلا" گاهی نمی دونم کدوم یکی منم!
از بهانه آوردن خسته ام . دوست دارم دیوارهام بریزن و با خودم یه دست بشم. خودم بشم ,خودم. دیگه دلم و خودم و فکرم نباشه. همش بشه نیلوفر.




+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 16:42  توسط   | 

تازه داره بعده 6 روز یه ذزه حال و هوای عید بهم دست میده!
خوشحالم که واسمون مهمون اومده. عمه بزرگم و نوه اش که دختر دختر عمه ام باشه اومدن پیش ما.
این روزا فکرم رو هیچ مسئله ایی اشغال نمیکنه.
انگار تو دریا دارم با موج ها شنا میکنم.
در آرامش...
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 11:47  توسط   | 

ساعت 7 صبح روز 28 اسفند ماه سال 1386 خورشیدی, مامان با عجله امد بالا و من و مینا رو صدا زد که پاشین شب بو رو بردن بیمارستان. من که قبض روح شده بودم ژولیده و مبهوت تو جام نشسته بودم.انگار که برقم قطع شده باشه و در ضمن داشتم از نگرانی کّپ میردم. نمیدونم چطور از پله ها رفتم پایین. روی اولین صندلی که دیدم نشستم .بغض کرده بودم. مامان و بابا با عجله رفتن و من ومینا موندیم خونه.
تورج ظهر پرواز داشت و می اومد. بعد از 8 ماه قرار بود ببینمش. بهش اس ام اس دادم که مربا داره به دنیا میاد. شب بو رو بردن بیمارستان.
تورج: بهش بگو بچه صبر کن اومدددددددم.
 
5 دقیقه بعد خاله اومد که با جمال بریم خونه شون و وسائل واسه بچه بدم ببرن.منم موندم خونه ی شب بو رو راست و ریس کردم جا به جا کردم و فضا رو واسه مهمون هایی که می آمدند آماده کردم.
نزدیک ظهر لادن و خواهر جمال اومدن دنبالم و 3 تایی رفتیم بیمارستان. دم در گیر دادن که کجا؟ ماشین نبرین توو. خواهر جمال هم گفت می ریم بلوک زایمان . منم عقب ولو شده بودم و یه دست به کمر , دسته دیگه هم رو شکم  یاروو فکر کرد بنده می خوام بزام!
 خلاصه رفتیم و دیدیم مامان و خاله پشت در  منتظرن.
ما هم پیوستیم و منتظر موندیم. دکتر در اومد گفت همگی برین تا 12 شب بچه به دنیا نمیاد! بعدش هم یکی از دوستای شب بو که لادن رو از قیافه اش شناخته بود اومد جلو که شما خواهر شب بوئین؟ (فرناز پرستاری خونده) خلاصه رفت تو و از شب بو خبر آورد که خوبه و اصلا" درد هم نداره.
دخترا رونه ی خونه شدیم تا شب دوباره بیایم و مامان و خاله موندن بیمارستان. مامان هم الا و بلا که من از اینجا تکون نمیخورم.
ظهر تورج رسید و دل ما رو شاد کرد. مثل همیشه خندون و سر حال. دلم خیلی برای مهربونی هاش و سر به سر گذاشتن هاش تنگ شده بود.
ساعت 7 دقیقه مونده به 7 مربای ما به دنیا اومد و ما میون آتیش بازی ملت روانه ی بیمارستان شدیم. اونجا که رسیدیم من بدو پله ها رو رفتم بالا و تو راهرو همه رو دیدم که خوشحال نگام میکردن .
 تا رسیدم خانمه در رو باز کرد که برم توو. ( خدا شانس بده!) منم بدو رفتم و با دیدن شب بو و بچه اش اشکام سرازیر شد. لادن و تورج هم دقیقن این حس رو داشتن. و اونا هم به نوبت قبل از من گریه کرده بودن. حس خیلی خوبی بود . مربا واقعا" خوشگل و معصوم بود و باچشمای مشکی درشت نگاهم میکرد. چقدر کو چولو  و دوست داشتنی.
روز بعد شب بو اومد خونه و من به سان یک پیشخدمت با ادب تا شب از مهمان ها پذیرایی نمودم و خم و راست شدم .( خب دیگه خاله شدن اینا رو هم داره خواهر!)
تورج  پر رو به من میگه کارت که خوب فقط یه پاپین مشکی کم داری.!

و این نهضت نمی دونم تا کی میخواد ادامه پیدا کنه و من تا کی کارمند!! باقی می مونم؟!

رو این پسرمون خیلی غیرت دارم. اصلا" نمی تونم ببینم یکی یه چیزی بگه یا ایراد بگیره و یا حتی نظریه از خودش ول بده. کما اینکه نزدیک بود جواب خواهر جمال رو بدم که می گفت چه کوچولوِ . مگه خودت از اول همین قد بودی؟
زن برادر جمال فوق تخصص کودکان داره و همش با تجویز هاش نمی زاره مامان اون طور که باید به بچه برسه. یکی به این دکتر ها بگه که بابا جان این چیزا همش که عملی نیست. نصفش از نظر تجربی رده. مامان 5 تا بزرگ کرده به چه توپی.تبحری داره در بچه بزرگ کردن خداییش.!

من اصلا" به قدیمی تر ها بیشتر اعتقاد دارم تا امروزی ها. هر چی هم که گفتن الان همش داره ثابت میشه با این علم جدیدی ها. من فردا صبح باز به سر کارم بر میگردم.
از خدا طلب صبر جمیل دارم واسه ی خودم . عید به شما خوش بگذره....
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 23:49  توسط   |