تبليغاتX
سرمه
here i am
 

 

میگه جوابتون قانع کننده نیست! اینا که دلیل نمیشن. اگه مشکلی هست بگین خب تا درمان کنیم.

من: ما عادت به درمان نداریم. معمولا: قطع عضو میکنیم!

...............

پروفسور سين ميگه: كي تو اين كلاس ميتونه همه ي كاني ها رو توي مقطع نازك تشخيص بده؟

دستمو بالا ميبرم.

بيشتر توضيح ميده كه من كارمو پس بگيرم. ميگه بايد بتونين در تمام برش ها و شرايط تشكيل با هر رنگي كه باشه باز درست تشخيس بدين. بازم كسي هست؟

باز دستم رو بالا ميبرم.

ميگه: شما فردا مياي  ازت تست بگيرم.

بنده:

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:27  توسط   | 



نمیزاره یه دیقه آدم بخوابه.این دفعه دیگه تسلیم نشدم.اول که یه ربع توبغلم وول خورد . بعد گفت اصلا"میرم سر جام میخوابم. بعد یهو شیرجه رفت رو سر من که ببین نیل نخواب. نخواب دیگه. نخواب. هر چی از سر وکولم بالا رفت وگاز گرفت وقلقلک داد پا نشدم. انگشتشومیکنه تو دماغم بعد خودش از خنده ریسه میره.خب نکن بچه!           
 بدترین قسمتش فلش دوربین بود که تو چشم میخورد. فکر کنم در تمام زوایای ممکن ازم عکس داره بعد از نیم ساعت بلاخره بیخیالم شد.تا رفت روح از تن ما هم جدا شد ویه یک ساعتی خوابیدم.
چه خواب شیرینی...



پ.ن: گوجه سبز ها دارن شیرین میشن.ای خدا چیکار کنم...؟ خوبه که به جاش آلبالو میاد.. 




+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:47  توسط   | 



تو روخدا اینقد از خودتون تعریف نکنین ما خودمون می فهمیم شما چقد سرورید !
میشه بیخیال شین؟

شد یه بار آدمیه حرفی بزنه نگین منم!!!

پ.ن: ببین عزیزم تو دنیای مجازی چون از درونیاتت حرف میزنی گاهی ممکنه از یه چیزی تو وجود خودت خوشحال باشی و در موردش بنویسی .ولی وقتی کنار یکی نشستی و مخش روگذاشتی تو فرغون و داری به سرعت می دوی و هر چند دقیقه یه بار یه پاره  آجرم  می زنی روش  , اینقد راجب به خودت حرف نزن .





+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:5  توسط   | 

 

به مینا میگم سبزست. دوس ندارم.

میگه نه! باهاش حرف بزن!

گیر داده ها...

هرچی هم که میگم باز یه دلایلی میاره که نه باهاش حرف بزن ببین چطور آدمیه! بعدم میگه یه عکسم بگیر ازش بیار منم ببینم.

 میگم باشه. الان میرم میگم مهندس جون. دل من! بیا یه عکس ازت بگیرم بلا!

 

ماشاالله مهندس جونم که تا منو میبینه رنگش میپره طفلی! پسرم خجالتیه! شایدم عاشق!

  نمیدونم والله!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:39  توسط   | 

 

مرسی از کاپیتان که دعوتم کردن به بازی.

من از هله هوله خواری زیاد لذت نمیبرم کلهم. اما پایه ی دلستر و آبمیوه جاتم فراوان. کاپوچینو هم که دیگه بماند. مایعات رو همیشه میطلبم کلا". البته چاقاله و تمر هندی رو عاشقم. کلا" میوه جات رو به خصوص اگر ترش باشن خیلی دوس دارم. آلبالوِِ ـ ذغال اخته ـگوچه سبز....

و اما انتخاب جمله ی قشنگ خیلی سخته چون یه موقع هایی یه جمله هایی خیلی کلیدی و قشنگ بودن برام.

مثلا" یه جمله از زرتشت رو تو یه موقعی که خیلی عصبانی بودم روحی واسم فرستاد که خوب جواب دادو من به کل آروم شدم.

((دیگران را ببخش . نه به این دلیل که آنها سزاوار بخشش اند بلکه به این دلیل که تو نیازمند آرامشی.))

  من هم میچ (ابریشم عزیزم) و دنیا(ماسو) و ویولنیست دیوانه مهسا (اراجیف) رو به این بازی دعوت می کنم .

و اما این مدت که نبودم بسیار سرمان شلوغ بود و هنوز هم ادامه دارد. از نمایشگاه تعداد معدودی کتاب و البته نقشه و اطلس گرفتم که گاه گاه که سراغشون میرم یه دو سه ساعتی غرق میشم و تمام کوه ها و معدن های ایران رو در می نوردم!

پنجشنبه و جمعه هم ۲ تا اردو به اراک و قزوین داشتیم برای درس فتوژئولوژی که یچ جونمبنده رو عذاب وجدان درسهای تلمبار شده گرفت و نشستم به درس خوندن و هیچ کدوم رو نرفتم و از علوم طبیعی و بصری محروم شدم!

اشکال نداره البته چون من خودم این درس رو ترم آخر خواهم گرفت و اون موقع اردو هم میرم. ولی خب نشد با دوستان باشیم.

 

پ.ن: این چند روزی که نبودم استادا اساسی شاکی شدن که تو چرا نمیای سر کلاس ! نمیدونستم اونقدر موهومم!! یه جوری حرف میزنن انگار تا حالا اصلا" سر کلاسشون نرفتم! خوبه فقط یکی دو جلسه تو کل این ترم نرفتم ها...!

زین پس بعضی وقتا هم که مجبور بشم میرم ادامه ی خوابم رو سر کلاس میبینم!


پ.ن۲: بعد از یه دو روز بیخوابی تو اتوبوس نشسته کنارم میگه: تو چقدر خوشگلی! دوس دارم همینجوری ساعت ها نگاهت کنم.بیچاره پسرا که نمیتونن نگاهت کنن و تو چشات زول بزنن چی میکشن!

میگم: هر چی دستشون بیاد!  سیگار . هشیش...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:55  توسط   | 

نمیدونم که چرا فکر میکنین که ((این ترنم موزون حزن باید تا ابد شنیده بشه))!؟

 

قرار نیست چیزی پاک بشه. کسی حذف بشه. گذشته فراموش بشه و یا قسمتی از زندگی ما قیچی بشه. حتی قرار نیست که افسوس و ای کاشی گفته بشه!(( باور کنید!))

((هیچ اتفاق بدی زخ نداده است!))

لحظه هایی رو که زندگی کردید حقیقت داشته اند پس حقیقت رو پاک نکنید . کم و زیاد نکنین. حذف نکنید. حقیقت رو فقط بفهمید. بدونین که چرا بر شما این گونه گذشته.!به آرامش میرسید. ((باور کنید!))

اگر کسی رو   جایی رو   چیزی  و یا آدمی رو   نمیتونین فراموش کنین  برگردین. و نگین که(( نه وصل ممکن نیست!.)) بارها و بارها برگردین. و خواهید دید که وصل خواهید شد یکی خواهی شد و آنگاه آزاد خواهید شد با هر آنچه زندگی ها در پی آن بوده اید.(( باور کنید!))

نه! اشتباه نکنید! از چیزی آزاد نمیشوید با چیزی آزاد میشوید. از آن هم آزاد میشوید . و زندگی در مقابل شما خواهد شکفت . دست از سر خاطره ها بردارید. بگذارید هر قسمت از زمان در بستر خودش به خواب بره.

اگر اندوهی رو با خودتون حمل میکنین چون جوابی براش ندارین سعی نکنین برش اسم بزارین. بگین که این غم دوریه یا این غم عشقه و هزار جور از این حرف و حدیث ها.

و اگر کسی جز شما گفت عشق را زیر سوال نبرید و متهم نکنید که خود را فریب میدهد!

و نخواهید بگویید که این چیزا با غم قشنگه یا حتی گاه  با غمش معنا پیدا میکند.! و اگر این گونه ست بدونین دارین خودتون رو گول میزنین فقط به این خاطر که جوابی برای خودتون ندارین . چون (( همه چیز از نا حقیقت بالاتر است!))

((باور کنید! من ساده ساده به این همه ستاره رسیده ام. باور کنید. من از شکستن طلسم و تمرین ترانه به سادگی های حیرت دوباره رسیده ام باور کنید!))

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:58  توسط   | 



میخوام این نقطه ی پایان دلتنگی ها باشه.
همه چی تغییر کرد.



پ.ن: جای من در نمره های بیست, جای من در زندگی خالیست.

پ.ن2: دیگه خالی نیست.!



+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:46  توسط   | 


من خودم هستم. بیخود این آینه را رو به روی خاطره مگیر.!
....

تنها شبی هفت ساله خوابیدم, و بامدادن هزار ساله برخواستم...




پ.ن: چقدر اون 2 تا کاست از شعر های سید علی صالحی رو دوست داشتم که خسرو شکیبایی دکلمه کرده بود. باید سی دی اش رو بخرم. دلم هواشونو کرده.

نمیدونم چرا راحت نیستم جمله هام رو همون طوری که از دهنم بیرون میاد بنویسم. این روزا حرف های دلم رو هم ویرایش میکنم!


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:58  توسط   | 



میخوابم. شاید رویای قشنگی دیدم.



+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14:24  توسط   | 


گاهی تا قبل از اینکه با کسی آشنا بشیم به نظر مون بزرگ میان ولی بعد از چند دقیقه...
و البته گاه برعکس. کسی رو که به چشممون نمیومد بعد از چند دقیقه از گذشت آشنایی خیلی بزرگتر از بقیه میبینیم.


نارسینیسم خوبه. آدم های خوشحال معمولا" دارن. خودشونو دوست دارن و متعاقبن دنیا و آدم ها رو . پس توانایی شون برای عشق ورزی میتونه قابل ملاحظه باشه.ولی خود بزرگ بینی یه چیزه دیگست. مخصوص آدم هایی که چون از همه بزرگترن دیگه خوش نیستن. از اون هم تنها تر میشن. خب دیگه خدا بودن تنهایی هم داره!


پ.ن: ناراحتم کردی.


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:12  توسط   | 



دیشب که میخواستم بخوابم از پنجره رعد و برق رو تماشا کردم و بعد با لالایی بارون خوابم برد.


پ.ن: اگه نمیخوام راجب به موضوع خاصی حرف بزنم , معنیش این نیست که دارم انکارش میکنم.

پ.ن2: دلم آغوش بی دغدغه میخواد.


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:57  توسط   | 


یه روز وسط دعوا بلاخره گفتم دیگه نمیخوام.
چند ماه دوری به من توان نه گفتن رو داده بود.
باورش نشد. فکر کرد از سر عصبانیت یه چیزی گفتم. ولی من تصمیمم رو گرفته بودم. بارها و بارها برگشت, ولی من دیگه نبودم. باید تصمیم میگرفتم. دیگه نمیشد ادامه داد. درگیری فکری. نمره های بد. فیش های خدا تومانی موبایل. و 2 سال حرف و دعوا و جر و بحث بدون نتیجه.داشت صدای خانواده در میومد. همه نگرانم شده بودند. من تنها نبودم. 1 ماه وقت داشتم تا خودمو جم و جور کنم که ترم جدید رو با روحیه ی دیگه ای شروع کنم. دیگه گریه نمیکردم. فکر کنم خشک شده بود. دیگه فکر هم نمیکردم. نگاه هم نمیکردم. فقط بی تفاوت روزها میگذشتن. به یه فرصت یا یه آدم نیاز داشتم که بهم بگه چی شد؟ چرا؟ مینا مثل همیشه عزیز من بود و بهترین کسم.
چشماش وقتی جلو چشم میومد مثل دیوونه ها نمیتونستم بشینم. من رها شده بودم. شایدم گم شده بودم.

هنوزم وقتی حس میکنه زیر پاش خالی شده برمیگرده. و هنوز مغرورانه و یا کودکانه به روی خودش نمیاره . چه اتفاقی افتاده. فقط میدونه که فقط میتونه به من اعتماد کنه. فقط میتونه به من تکیه کنه. دوس داره از نو شروع بشه. ومن نه. هنوزم وقتی برمیگرده میدونم که عوض نشده. درست نشده. ندیدن خیلی کمک کرد. ذهنم به مرور پاک شد. البته وقتی میبینمش باز فیلم یاد هندوستان میکنه! البته وقتی فکر میکنم دلتنگی برای اون آدم نیست. شاید برای حس های خوبیه که اون همه دوست داشتن زیاد در من ایجاد کرده بود.
بعضی وقتا اونقدر دلم هواشو میکرد که به مانا میگفتم نزار زنگ بزنم. تا بلاخره خودم کنترل خودم رو باز یافتم.
حالا مدت ها از اون زمان میگذره و من عوض شدم. بزرگتر شدم. هنوز هم مردها جذبم نمیکنن. هنوزم چیزی درشون نمیبینم. بچه هایی هستن که لباسای گنده میپوشن.قبل از اون و بعد از اون دیگه کسی دلم رو نبرد. اون هیچ وقت مرد آرزوهام نبود. اصلا" اون طوری که من دوست داشتم حرف نمیزد. عمل نمیکرد و البته من هم هرگز اینو بهش نگفتم. اون طوری بود که خودش فکر میکرد. آزاد گذاشته بودمش .فقط دوسش داشتم. ولی هرگز قبولش نداشتم.
به هر حال تموم شده. ولی بهترین حس های زندگیم رو اون دوران ها تجربه کردم. و عشق , من رو ساخت. بزرگ کرد. من دیگه غریبه نیستم. نه با خودم. نه با خدا و نه با انسان ها. من عاشقم . عاشقانه زندگی میکنم.
به کسانی که در اطرافمن کمک میکنم و نقطه ی گرم و مطمئنی شدم برای دوستانم تا گاهی که نیاز دارن بتونن به کسی تکیه کنن. و من پس از آن عاشق خودم هم شدم. و فهمیدم چطوره که انسان خدا میشه.




 

پ.ن: اینا رو نوشتم که بدونین ذغال اخته تو پست قبلی کیه.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:13  توسط   | 



پسره همش به پری ناز اس ام اس میده که حداقل بگو که منو میبخشی! پری ناز هم که یه ساعت داشت باهاش بحث میکرد که اصلا" نه دوسش داره و نه قبولش داره, دیگه حوصله ی اس ام اس جواب دادن نداره.
میگم: بگو ((باشه! ))خلاص میشی!
براش میزنه باشه. پسره جواب میده این باشه مال تو نبود! میزنیم زیز خنده میگم ای ول! خوب میشناستت! حیفه زنش نشی! بده من جوابشو بدم,بگم صاحب باشه منم!

میگم خوبه که طفلی یه باشه میخواد. من چی بگم که به زور ازم دوست دارم میگیرن. منم یاد گرفتم مقاومت نمیکنم. میگم دوست دارم!


پ.ن: اگه گیر کردین امتحان کنین. جواب میده! دیگه لازم نیست با طرف کل کل کنین . دیگه اونم هی سعی نمیکنه خودشو اثبات کنه. اکثریت انسان ها شایدم هرگز کسی رو که بهش گیر میدن رو دوست نداشته باشن. فقط به خاطر یه حس روانیه که به سمتش جذب میشن و انگار لج میکنن که این آدمو مال خودشون کنن. که معمولا" هم به سمت آدم های سخت جذب میشن. کسی که دوست داشته شدن توسطش راحت نیست!
به محظ شنیدن دوست دارم کلی از آتیشش میخوابه و شما از دستش خلاص میشین. بدون جنگ و خونریزی!


پ.ن2: نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد...


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:13  توسط   | 



بعد از ماه ها دیدمش. هنوزم شکل ذغال اختست! هوس بر انگیز!
سر جای اپراتور نشسته بودم و به منظره ی پشت پنجره خیره شده بودم. پر از فکر. پسری به شمایل او دیدم. درشت تر با همون تیپ و رنگ بندی. تو ذهنم گفتم این پسره بهش میاد دوست اون باشه هم اکیپ شاید! داشتم تو کادر میذاشتمش که سایز اون بشه. همون طور بهش خیره بودم که مردمک چشمم یه خورده به چپ گرایید. انگار از پشت پسره در اومد. تا ماشین رو پارک کنه ,همیشه دیرتر از همه میاد . فورا" نگاهمو ورداشتم. دلم ریخت. دیگه سرم رو اون وری نگردوندم. بعدشم تو فکرم نیومد ولی حالم خیلی عوض شد. ولی هوسش که میاد مرد میخواد که جلوشو بگیره. اون تیشرت قرمزه تنش بود. همون که وقتی بردم بودمش واسه کارای پایان نامه اش با دکتر شیری آشناش کنم تنش بود. نزدیک بود کنترلم از دستم بره و حرکتی انجام بدم. جالب اینه اونم همینطوره. تا میبینتم انگار که از قبل اماده نوشته شده داشته باشدش اس ام اس اش دینگ دینگ میاد.

امروز فاطمه بهم میگه: مدتیه همش میبینمش.
از من عکس العمل نمیبینه. فقط میگم خب. دیگه چی؟
نمیتونست بفهمه تو سرم چه خبره. گفت: اون روز بیرون دیدمش. با مکس گفت . انگار میخواست بگه با کسی دیدمش.
منم بلافاصله پرسیدم: با کی؟
من من مکنه. یه دختر معمولی. نزدیکای آتیش. تقریبا" هم قدای خودت. ساده هم به نظر میومد.
من که سعی بر کنترل خودم داشتم, پشت هم سوال میکردم اونم یه کلمه ای جواب میداد میگه: مگه نمیگی واسه من همه چی تموم شده؟ برق شیطنت تو چشماشه.
میگم تو بگو کارت نباشه. بهتره که بدونم.
همینجور تیکه پاره یه چیزایی گفت و ما رو سخت فکری کرد. از بوفه که در اومدیم میگم من تو زندگیم فقط به درس و کارم فکر میکنم.
بهم خندید.
سر کلاس استاد بهم گفت حواست پرته خانمه ...
منم زود خودمو جمع کردم و فاطمه که میبینه رو جزوه ام نوشت: شوخی بود همش. باهات شوخی کردم.
باورم نمیشه. حرفاش تو ذهنم تصویر شده بود. میتونستم همه ی اون لحظه ها رو مجسم کنم. اونم با اون تصویر ذهنی قوی که من دارم.
بگو جون نیلو. میکه خره خواستم ببینم هنوز دوسش داری؟ آخه هرچی میگم دیدمش هیچ عکس العملی نمیای!
به سختی بلاخره باور کردم . بهش میگم خیلی راست دروغ میگی. هزار دفه قسمش دادم تا مطمئن شدم.

اساسی فوشش دادم. میگه آخه قلمبه شده بود که بفهمم. میگم اخه الاغ جان باید حتما" رو پیشونیم بنویسم؟

ولی حرف فاطمه حس خوبی درم ایجاد کرد. شاید بهم فهموند که بین ما هیچ پیوندی نمونده. تمام اون روزها پاک شدن. دیگه واسم معنی نمیدن.البته نمیشه منکر اود کردن یهویی همه ی اون حس های خوب شد.
ولی یه چیزی حقیقت داره و اون اینه که عشق رو نباید به معشوق نسبت داد. عشق ظهور میکنه. خواه هر کسی که میخواد طرفت باشه. این حس خوب از کیفیت عشقه نه کیفیت معشوق.

دادشی به لیلی گیر میده نیلو چشه؟ اس ام اس من رو واسش فوروارد میکنه میگه بیا ! میگم یه چیزیش هست. لیلی هم بعد اینکه برنامه ی سفرم به ساری کنسل شد به داداشی گفته بود اونم دیگه مطمئن شد حالم وخیمه!
خداییش خودم که فکر میکنم بهش حق میدم . من نیلوی 3 سال پیش نیستم. این چشم ها دیگه اون چشم ها نیستن.


پ.ن: اون همیشه بهم میگفت چشمات خطرناکن!

پ.ن2: من چندین تا فاطمه دارم. این یکی هم کلاسیمه. به پست قبل مربوط نمیشه.

پ.ن3: من این نیلوفری رو که الان هستم رو ,دوست دارم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:42  توسط   |