تبليغاتX
سرمه
here i am
و

هوا خوب است. حال ما نیز هم!
فردا میرویم به ادامه ی نبرد حق علیه باطل میپردازیم. باشد که پیروز گردیم!
قرار بود امروز غروب برویم, اما نرفتیم! و بسیار دوستان ملامت کردندی ما را! در این باب و این مضمون که خسته نباشیدواقعا"! خدای نکرده قصد رجعت ندارید؟
از هم اکنون در سر برنامه ها دارم برای آن گاه که رجعت کنم به دیار برای دیدن یار!
بیشتر از این چیزی به ذهنمان نمیرسد.




پ.ن: مینشینیم برای خودمان قصه میگوییم,
تا کبوتران کوهی از دامنه ی رویاها به لانه برگردند...




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 21:22  توسط   | 

 

    اونقدر ذهنم پراکندست که حتی نمیتونم اینجا خالیش کنم. نمیدونم از چی بگم؟  توش همه چی چرخ میزنه.فکر کنم دور سرم هم گنجیشک و ستاره ها دور میزنن. فقط الان خوب میدونم کجا چاه نفت بزنیم , گرانیت کجا چه جوریه؟ یا کدوم معدن رو از کجاش حفر کنیم به طلا میرسیم!!!
وسط درس یهو ذهنم خاموش میشه و به مصرع یا یه بیت شعر آرووم و پاورچین پاورچین رد میشه...  و منو با خودش میبره...
یه خوردم دلمم تنگه. نمیدونم چی میخوام, یا واسه چی؟
به تناسبات بین سنگ ها و احساساتم میخندم. و ما هنوز چشم به راهیم که حافظ وعده مان داده بود که:
((دوا میفرستمت!))




+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 18:48  توسط   | 



مرسی کاپیتان که به بازی دعوتم کردی.
به هر کی رسیدم پرسیدم که دوس داره چیکار کنه وقتی میدونه 24 ساعت از عمرش باقی مونده. جوابا خنده دار بود و ساده. آمیزه ای از دلتنگی و افعال آرامش بخش, اونچه که در طول زندگی وقت کافی برای رسیدگی بهش نداشتن,شایدم به اندازه ی کافی اهمیت نداده اند به خواسته های قلبی شون.
هر کدومم بعد از اینکه حس خودشونو گفتن پریسدن تو چیکار میکنی؟
من گفتم: خیلی کارا. ولی نمیتونم بگم. نمیگم چون یه مقدار فرق میکنه با کارایی که شما دوس دارین انجام بدین.
حالا هم نمیگم. شاید یه زمانی خودم اومدم و بی مقدمه و بی دعوت شروع کردم به نوشتنش.
ولی میگم که بدونین, شاید قشنگ ترین لحظه های زندگیم باشن. خوب خواهد گذشت. اون طور که باید باشه...




+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:7  توسط   | 



بچه: من چمه؟ تو میدونی؟
من : ببین جیش نداری؟ گرسنه نیستی؟ شاید قند خونت پایینه! چایی میخوای؟ ببین خوابت نمیاد؟
بچه: آره درسته خوابم میاد. برم لالا!

............

بد قاطی کردم. جاده خاکی و این حرفا دیگه.... خودم ناراحت شدم از حرفایی که بهش زدم. بیچاره اونم تقصیری نداشت, هر چند عمق فاجعه کمم نبود!. وقتی بهم توضیح داد اونم با اون لحنی که دوس داشت حتما" حقیقت رو فقط نشون بده خجالت کشیدم از بد اخلاقیم. بعدش دوس داشتم از دلش در بیارم. خوبه که دلخور نشده بود. برام سخت میگذره اگه برنجونمش.

وقتی فاصله هایی ایجاد میشه که تو دور میشی, انگار طرف مقابل هر چه بیشتر به سمتت جذب میشه. راستش یوخده میترسم. میدانیم که خدا همچون همیشه هوامونو داره, پس نگران نمیشویییییییییییییییییم!
(ولی نگرانیم...)





+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 20:6  توسط   | 










از ستاره ها نشان مرا بپرس.
از مهتاب سراغ مرا بگیر.
از سکوت کهکشان ها,
زمزمه ی مهرجوی مرا با خود بشنو...



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:30  توسط   | 

 

در هم نگریستند.
اما سرشار از مهربانی.
چشم هاشان,
 هر کدام پیاله ایی پر از شراب سرخ,
که در کام چشمان هم میریختند.
و کم کم...
بر هر دو لب,
لبخندی آهسته باز میشد...


                                                                     دفتر های سبز_ شریعتی





+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:29  توسط   | 



چرا از یاد مردم رفته که زیبایی به اورجینال بودنه. نه دخترا میدونن زیبایی زنانه چیه و نه پسرا میدونن زیبایی یه مرد به مردونه بودنشه.



پ.ن:اورجینال بودن یعنی اینکه بدونی کی هستی و چی میخوای.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 21:27  توسط   | 




من هنوز تشنه ی نورم, تشنه ی دشت خورشید.
زود بیا که باد غربت همه ی پرامو ریخت.

بیا هم هوای من, فقط تویی صمیمی.
منو از اینجا ببر, تو ای جفت قدیمی.





+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 14:19  توسط   | 




بچه حالش خوب نیست.
میگم بیا غروب بریم دکتر. من فردا دارم میرما...
میگه: چه دکتری باید بریم؟
من: زنان دیگه.!
بچه: شلوارمم میکشن پایین؟؟!
من: نه. اصلا" . میشینه رو به روت میگه: خب. چه خبرا؟ تعریف کن عزیزم.!!!



+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 14:7  توسط  









+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 1:34  توسط   | 



دل تنگی من از جنس اندوه و انتظار نیست.
از یه نقطه ی کوچیک تو چه جایی از عمق قلبم. از خاطره های بچگی . مسیر باغ. که تابستونا غروب تو جاده ی برگشت, عطر شبدر تمام وجودم رو میگرفت و من خسته و آفتاب سوخته رو شونه های تورج خوابم میبرد.
وقتی شبا از سوزش پشتم مینالیدم و مامان تمام بدنم رو روغن مالی میکرد.
روزای مدرسه که من دختر خانم مدیر بودم و سر دسته ی خراب کاری و اختشاشات. اونم با اون ظاهر آروم که همه فکر میکردن آروم تر از این دختر ک خدا نیافریده.
برای دبیرستانمون. دبیر زیست که دوست بابام بودو امتحان فیزیک که زود برگه ام رو میدادم و سریع رو کاغذ های کوچیک دونه دونه جواب تک تک سوال ها رو مینوشتم و بین بچه ها پخش میکردم. بعدم میرفتم با دبیرمون حرف میزدم که حواسشو پرت کنم!
واسه دبیر زبان که عاصی شده بود از بس که شلوغ میکردیم, و یه بارم منو برد دفتر, تحویل ناظم داد!همیشه ی خدا تلفن دستش بود. پیر دختر بود ولی فکر کنم ((پیرانه سر عشق جوانی به سرش افتاده بود)) و دوس پسر گرفته بود!
روزایی که دوماد بزرگه رو واسه گرفتن جواب هام سوال پیچ میکردم.
برای این روزها. برای دوستای هم خوابگاهیم. برای شیطنت هامون. بازی ها و از درخت بالا رفتن هامون. تا نصفه شب رقصیدن ها و حرف زدن ها و بیدار موندن هاو با هم بودن هامون. چرت زدن سر کلاس های 8 صبح.
برای شبایی که بچه ها تو بغلم گریه میکردن و آروم نازشون میکردم و در گوششون حرف میزدم تا آروم بشن و بخوابن.
برای روزایی که کبری بهم ریاضی یاد میداد و وقتی خسته که میشدم بهش میگفتم: اینا که گفتی قبول. حالا (( این قرار عاشقانه را عدد بده. شور و حال عارفانه را عدد بده...!)) و بلند بلند میخوندیم:((عدد, عدد, عدد, عدد...))
برای نیما که تمام محبتش رو تو نگاهش بهم میده. و اگه خوب نباشم  اونقدر اذیتم میکنه و ادا در میاره تا بلاخره بخندونتم.
برای مینا که این روزا همش میگه: نیل! عروسی کنی از پیشمون میری....؟
برای خودم که این همه عشق تو دلم میجوشه و میخروشه و خراب میکنه و دوباره میسازه.
برای همه چیز دلم تنگه.
دلتنگی من از جنس اندوه و انتظار نیست.





+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 20:52  توسط   | 

 

 

نه دلم تنگ نشده واسه ی دیدن تو

واسه بوی گل یاس واسه عطر تن تو

 

نه دلم تنگ نشده واسه بوسیدن تو

واسه ی وسوسه ی چشمای روشن تو.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 0:8  توسط   | 




دولت آنست که بی خون دل آید به کنار
 ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست!






+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 19:31  توسط   | 




مثل بارون اگه نباری ,خبر از حال من نداری
بی تو پر پر میشم دو روزه
دل سنگت برام میسوزه...



+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 14:40  توسط   | 



او جوینده بود...
به آدمیان دیگر می مانست.میتوانست "تو" باشد.
در عالم بیرون ,زندگی اش تفاوت زیادی با دیگر مردمان نداشت... کار کردن ها, کشمکش هاو تلاش ها.. اما هنوز تلاشش در یافتن زندگی,عمیق ترو تیز نظرانه تر, دردش عظیم تر, رنجش تحمل ناپذیرتر و حواسش حساس تر بود.

دیگر چیزی نمی یافت که روحش را پرواز دهد.مسئولیت ها و موفقیت هائی که دیگر آدمیان داشتند او را نمیشورانید.او یک طرد شده بود...تنها و دل شکسته. زیرا عشق از کنارش گذر کرده بود. گوئی هیچ چیز در زندگی اش نبود که عشق بتواند بر آن لنگر بیاندازد.
اما او همیشه یک جوینده بود.در جستجوی آن که همواره فراتر از دسترسش بود.مشتاقانه , آن گمشده ی نامعلوم را گاه در قلب گل سرخی جستجو میکرد, گاه در چهرهی کودکی یا لطافت زنی. او, آن عشق را که عمرش را در جستجویش پرداخته بود ,نمی یافت. این عشق او را از آن سوی جهان به اینجا باز گردانیده بود. سرگردان به کرانه ی رودخانه بازگشته بود, با این سوال که آیا پاسخی میتوانست یافت؟ تا روزی که آن اهل تبت آمد و در کنارش نشست.
آنگاه نور را دیدکه از ماورا میآمد.نوری که حلقه های شعاعش تا به ابدیت گسترده می شد و آن زن, باریک و بلند قامت, با چشمانی سیاه بر کرانه ی آن دریای نور ایستاده.
.....و او میدانست که تفاوت نمیکند آن چه باشد, که در عمق درون او جهان هایی هست اما به دیده نمی آید و تمام آنچه او می جست جز عشق نبود. او دریافت که این شکل ها ابزاری بیش نیستند که به واسطه ی آن عشق راهی به جهان بیرون بیابد.
ربازارتارز دستی بر چانه ی پر هیبتش کشید و گفت: ((تو جوینده ای اما جز تو هم بسیارند. پیش از تو, پشت سر تو و در کنار تو میلیون ها ی بیشمارند. پاسخ,خداست و خدا درونت پنهان. همچنانکه عیسی در آن روز بر فراز آن کوه گفت:((" اقلیم بهشت در درون توست"))
جوینده به آب های گل آلود رودخانه ای که در قلب آن سرزمین جاری بود , نگاهی انداخت و در شگفت شد.
همه ی جهان به نور بدل شده بود, صوتی عجیب همهمه کنان به درون قلبش راه یافت و به او آرام داد. تمامی حکمت, فهم و عشق در زمزمه ی ملایم آبی که جاودانه به سوی دریا روان بود , بر او فاش می شد.
روی به آن اهل تبت کرد و گفت: (( آه که این رودخانه همچون زندگی است! ای استاد! من حکمت و شکوه الهی را از تو تمنا میکنم.))
آن اهل تبت دهان گشود و زبان به سخن باز کرد.



+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 18:8  توسط  

 

 

 

تو دلم یه حس بزرگ و با شکوهیه که جوونه میزنه . آبادم میکنه. زیر بارش جون میگیرم...

نفس تازه میکنم...

 

امنیت..

یه آغوش گرم ...

یه دست مهربون...

این که فقط به خاطر خودتی که ارزش داری...

 

و عشق یعنی همیشه ی همین لحظه ها....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 16:42  توسط   | 

رودخانه آنجا بود ….

آری… هنوز آنجا بود. فصل های بیشمار از پیرامون زمان سر بر آوردند و ره به در بردند اما … رودخانه همواره آنجا بود … در سکوت و به نرمی به پیش و جاری به سوی دریا …

از هیمالیای کبیر می آمد آنجا که خاکش گرد راه رهروان پیشین است .

همچون جویبار خدا بود دائماًَ جاری به پیش و به بیرون . همواره یک مظهر بود , در جنبشی همیشگی به پیش تا با آب رودهای دیگر با هم آویزد و باز به پیش , تا به آبهای درخشان اقیانوس بریزد جوینده به کرانه ی این رود عظیم رسید و عزم کرد تا در آنجا مقیم شود.

جزر و مد جهان بشریت دیگر او را به بازی اش راه نمی داد … و دیگر چون تخخته های شکسته بر صحنه ی طوفان رقصان نبود.

نگاهی دیگر به رودخانه انداخت. سرزمینی بس زیبا بود که رودخانه و جویبارها بر آن نقش دلربا افکنده بودند.

پیش از رسیدن به لنگر گاه سری نگار ,رودخانه با آب تمیز رود دیگری هم بستر میشود . طول قابل ملاحظه ای از مسیر این رودخانه را جزیره ای از هم جدا می سازد که گهگاه ساحل دور دست آن سوی دیگر را پنهان می کند او , بر لب رودخانه زیر سایه های خواب آلوده ی بید های مجنون نشسته بود و گردش آهسته گرداب های کوچکی را نظاره می کرد که کنار ساحل جویبار سر گردان بودند. به زندگی خویش می اندیشید. او به خانه بازگشته بود . همچون فرزندی نا خلف که به توبه نزد پدر بازگشته باشد اما پدر آنجا نبود تا او را خوش آمد گوید . دلش از غم آکنده شد  .

آنگاه سر بر گرفت و نگاهش به پیکری ملکوتی افتاد که محجوب در خرقه ای شرابی رنگ در مقابلش ایستاده بود . لبخند فراخی بر لب داشت و دردی عظیم از عشق به همنوع در چشمان سیاهش می درخشید صورت آفتاب سوخته اش تا نیمه در ریش کوتاه و سیاهی پنهان بود .

موجی از شور در دل جویجنده بر خاست .

جستجویش به پایان رسیده بود . ربازارتارز آنجا بود آن سات گورو , بخشنده ی نور آنجا بود تا او را به خانه خوش آمد گوید .




+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 14:9  توسط  




بیا منو ببر نوازشم کن
دلم آغوش بی دغدغه میخواد...



+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 0:56  توسط   | 





برای ترم آینده , یکی از 206 یی ها داره از پیش ما میره. فکر کردین کم الکیه ؟ یه معمار تحویل جامعه دادیم!
و الهه یکی از هم کلاسای مهتاب که مرامش کم 206یی نیست قراره با ما باشه.

هم اتاقی  باید بدونه که:

2 چیز تو 206 بیداد میکنه: 1) اعتماد به نفس. 2) ما تحت فراخ!

2 چیز تو 206 پیدا نمیشه: 1) جنبه. 2) ظرف تمیز.

قانون اساسی 206 میگه: خبر نباید رو زمین بمونه. هر کی از در میاد با هیجان همه چیزو تعریف میکنه.

هر کی با ما هم اتاقه, باید رقص فولکلور 206 رو بلد باشه.

نکته ی مهم در اخلاقیات یک 206 یی اینه که یک 206 یی هرگز عاشق کسی نمیشه و این همه هستن که به 206 یی ها عاشقن!

در 206 تک خوری عاقبت نداره. به جای اینکه گوشت بشه به رونت, جیش میشه به مثانه ات!
طیبه و شیما همیشه رو هم 50-60 تا طویله خرن!
ما تو 206 همیشه آهنگای جدید گوش میدیم. هایده ی 2007 رو شنیدین؟!!!

طیبه میگه: به نظر من ما مثل یه روحیم که 6 تا مو خوره زده!



شب از راه میرسم میبینم بحث های داغ فلسفی و اجتماعی و اخلاقی به راهه!
میرم وسط و بلند بلند میخونم و میرقصم : عزیز دلم وای وای! یار خوشگلم وای وای! تو رو که دارم وای وای! عزیز دلم وای وای!






+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 12:20  توسط   | 




اگه من از تو گله دارم...
عاشقتم همش بهانست...!




+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 23:5  توسط   | 

 

من آن کوهم به جز خورشید در آغوشم نمیگیرم.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 18:17  توسط   | 



و  من خدا رو نفس کشیدم..






+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 11:1  توسط   | 



چند ماه پیشا برای اولین بار تصمیم گرفتم موهام رو خودم کوتاه کنم. من که برای همه کوتاه میکنم واسه خودم زن بابا نباشم. خلاصه قیچی رو برداشتم و موهام رو طوری کوتاه کردم که هیچ وقت به این قشنگی نشده بود. بعدشم چند تیکه مش شرابی زدم توش و بسیار دلپذیر شد و هرکی میدید میگفت کدوم آرایشگا رفتی منم برم!

زان پس بیشتر موهام رو دوست داشتم و برخلافه گذشته که همیشه جمعش میکردم الانه معمولا" افشون و پریشونه.

خوشحالم از اینکه لازم نیست برای هیچ کاری به آرایشگاه مراجعه کنم. چون به نظرم هیشکی تو این مملکت بلد نیست حتی کاری رو که توش مثلا" متخصصه رو انجام بده. قبلنا که میرفتم میگفتم میخوام یه ذره مرتب بشه و از پایینش کوتاه کنین ,چشمو باز میکردم میدیدم 20 سانتشو زدن!

وقتی هم که خونه نباشم و خواهرام برن آرایشگاه , تا حالا نشده به نظرم قشنگ و عین هم ابروهاشونو درست کنن! موقع عروسی رفتن و مهمونی که کارم ساختست . تا مامان و خاله و خواهرا رو مشاطه کنم وقت برای خودم نمیمونه! همه آماده میرن سوار ماشین میشن و هی بوق میزنن که زود باش بیا و واسه اینکه اذیتم کنن میگن که این نیلو خیلی دیر حاظر میشه ها....!
آدم چی بگه؟ تو این وانفسا دیگه حرفی واسم آدم نمیمونه. فقط حرصم در میاد.!

تو همه ی زمینه ها این مشکل وجود داره. هیشکی کارشو درست انجام نمیده. اصلا" متخصصی وجود نداره به سلامتی.





پ.ن: موهای مینا رو واسش کوتاه کردم خیلی خوشگل شد.




+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 13:33  توسط   | 



ناز و لبخند نگات هارمونی..
نفست هزار و یک سمفونی..








+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 14:37  توسط   | 



اولا" دوستان رو از نگرانی در بیاریم که به کوری چشم عنودان وحسودان پیش پروفسور سین سر بلند هستیم.
سر کلاس ایران میگه: این خانم....( که بنده باشم!) یه زمین شناسه واقعیه! و اونقدر تحویل گرفت که ما هنوز هم خرسندیم.

در راستای اجرای اهداف درمانی مبنی بر قطع عضو ( قوانین مربوط به برخورد با خواستگار. بند اول)سر مهندس از تن جدا شد!


بعدم اینکه دو شنبه میان ترم ((نفت ))دارم و شنبه ی بعدش امتحان ترم ((تکتونیک ایران)) .
سه شنبش هم میریم سر معدن.
این ترم این طور که از احوالات پیداست فرجه هم به یک هفته نمیرسه و ما هزاران صفحه درس داریم.

2شنبه ها رو خیلی دوست میدارم.با وجود اینکه شبش 5 ساعت خوابیدمو از 5 صبح هم بیدار بودم و بعدشم 8 تا 8 کلاس و امتحان هم حتی داشتم. ولی شبش که رسیدم خوابگاه بزن وبرقص و شلوغ پلوغ. تازه آیسان یک عالمه عکس های به قول خودش فتو ژنیک ازم گرفت که بس خوشمان آمد.!


اتوبوسی که الان بنده باهاش به خونه رسیدم گویا این مسیر 8-9 ساعته رو 30 ساعت پیش شروع کرده بود به پیمایش و در راه تند و تند خراب شده بود وتمام مکانیکی های شهرهای مسیر رو
سر زده بود.جالب اینجاست که با اعتماد به نفس سر راه ,من و 3 تا دختر دیگه رو هم سوار کرد.
ما هم وقتی متوجه قضیه شدیم که وسط راه تسمه پاره کرد بعدم مسافرا شروع کردن تعریف کردن اینکه 2 روزه تو راهن!

منم سرم رو برگردوندم دیدم بله... به به انگار اتوبوس کهریزکه! همه پیر و قر قروو. از اینا که
همش میگن : من مییییییییییییییدونستم!

به نظرم از بس انرژی منفی از خودشون در کرده بودن اتوبوس رو به این حال انداختن.
البته مهم اینه که به یمن حضور جوانانی که ما 4 نفر باشیم ماشین دیگه خراب نشد و بعد از
3 ساعته رسیدیم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 1:17  توسط   |