+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 22:22 توسط
|
لیلا و مونا که از هم دانشگاهی ها بودن و اصلا" اونجا آشنا شدیم هم شهری نیز میباشند که این روزا میان استخر پیش یکی از دوستای خودم که هم کلاسی دبیرستانم بود آموزش میبینن.
این طفلی ها چندین و چند جلسست که هی میآن و یه عالمه آب میخورن و چشم و بینی شون از کلر میسوره و حتی هنوز نمیتونن تعادلشون رو حفظ کنن.
امروز سانس اول آموزش داشتن و منم داشتم به شدت تمرین میکردم.
سانس دوم که مربیشونم نبود اونا هم آزاد موندن که تمرین کنن.
منم که زیاد حوصله ی تمرین زیاد نداشتم اول یه عالمه آب بازی و بعدم رفتیم شناور موندنو بهشون یاد دادم. لیلا که خیلی کارش خوب بود . ولی مونا اصلا" استیلش تو آب بده. ولی خب اونم را میفته.
خیلی بده که چون من تو اون استخر مربی نیستم و در ضمن انوشه(مربیشون) دوست خودمه, اگه بخوام به شاگرداش چیزی بگم خوشایند نخواهد بود براش.
ولی بااین طرز آموزش اون طفلی ها هم خیلی سختی میکشن. هلاک میکنن خودشونو اونم تازه فقط برای موندن روی آب!
بهشون گفته با دستتون دایره ی کامل درست کنین و آب رو بدین پشت.
تا بخوان این کارو بکنن اونم با اون حرکت غلط پا, 10 قلپ آب خوردن!
*شنا مثل رقص میمونه. آرام و در تعادل. باید تو آب رها بشی تا زیبا شنا کنی.
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 18:23 توسط
|
نمیدانم چرا این روزها به ما میگویند دیوانه!!!
ما فقط اندکی پریشان احوالیم!
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 8:44 توسط
|
شاید اگه بتونیم حرفامون رو بدون کلمات بیان کنیم, همه چیز رو کاملتر بیان کنیم.
سعی که میشه کرد؟
هوم؟
پ.ن: دیالوگی از فیلمی که اسمشو نمیدونم چی بود! :))
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:2 توسط
|
دو سانس پشت سر هم استخر .
تا جایی که دیگه درد عظلاتمو نتونم تحمل کنم بدون وقفه شنا میکنم رفت برگشت رفت برگشت و بعد چند دیقه آروم رو آب دراز میکشم ...
۱۰۰ متر کرال رو راحت میزنم ولی باید بتونم ۲۰۰ متر رو هم راحت بزنم. نفش کم نمیارم ولی عظلاتم درد میگیرن.
ممممممممم به نظرم برای شروع بعد از این همه نا ورزشکاری بد نبود..!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 22:9 توسط
|
بسته دیگه!
خسته ام ازت
میخواهم که دیگه نباشی.
هیچ جا.
بی اثر.
نمیخوام... :((
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:10 توسط
|
خیلی چیزا خیلی وقتا منو از هدفم باز میداشتند.
قوی و آگاه گام برمیدارم.
زین پس.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 17:51 توسط
|
گاهی بر خلاف علاقه ام کار میکنم تا یه چیزایی رو به خودم ثابت کنم. میخوام وسعت تواناییم رو ببینم. میخوام بدونم که تا کجاها میتونم ادامه داشته باشم. زندگی و تواناییم چقدر گستردست.
طول و عرض زندگی من چقدره. گستره ی وجودیم چقدره.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 10:5 توسط
|
آقاهه امروز تماس گرفت. برگشته ایران.
میگه درسم که تموم شه برمیگردم. اولا فکر میکردم میمونم ولی الان میخوام برگردم.
.
.
.
میگه خوشحالم از اینکه دارم باهات حرف میزنم. انگار چیزی رو که مدت ها بود گمش کردم رو پیدا کردم...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 22:31 توسط
|
دختر به پسر گفت که انتظاراتش رو برآورده نکرده و ازش دلیل خواست.
پسره هم حرفشو پس گرفت که اصلا"دختر رو دوست داره!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:35 توسط
|
تولدش مبارک.
امروز 25 ساله شد.
پ.ن: همش میگفت چه خوبه تولدامون نزدیک همه. میپرسم چطور مگه؟ فکر میکرد میدید دلیل خاصی نداره. همینجوری:)
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:0 توسط
|
این روزا وقتی میخوابم دوس ندارم به هیچ قیمتی بیدار بشم. اونقدر خواب های خوب میبینم که وقتی بیدار میشم و حتی تا خواب بعدی هم هیجان زده ام. اخی..... دلم خواست باز بخوابم. خوبه که هیچ میل به غذا هم ندارم. کل روز رو هم حساب کنی یه وعده رو هم کامل نمیخورم.
یه مشکلی که هست اینه که این روزها موبایل هم زیاد زنگ میزنه. همش سایلنت میکنم تا خواب ما را بر هم نزند وقتایی هم که فراموش کنم سایلنت کنم چون آهنگ زنگش رو خیلی دوس میدارم تا چند دیقه متوجه نمیشم تازه خوب هم هست! خوابم رنگین تر میشه! اما بدیش اینه که تلفن خونه رو نمیشه سایلنت کرد. با همون خفه میکنن. زین پس با خودم میبرمش حموم . تا بخوام در بیام یه ریز صداش تو گوشمه خب یه دقه وایسا!!
واقعا" نمیدونم موضوعش چیه!!!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 19:28 توسط
|
Its real love that you dont know about
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 12:8 توسط
|
یکی از همین روزا میام سراغت
یه سبد خاطره با خودم میارم
یه خونه با گل کاغذی میسازم
همه ی دارو ندارمو میزارم
قلبم رو توی یه گلدون گلی
کنار حوضچه ی ماهی ها میکارم
تا هوای خونه مون بهار بمونه
دست پاییز از ما دو تا دور بمونه
یه مترسک از تو باغ های قدیمی
میزارم گوشه ی پشت بوم خونه
رفته پاییز بزارین بهار بمونه
عطر خوب تن تو اینجا بمونه
میرم و خورشید رو بی خبر میآرم دو سه روزی پیش ما
دو تا بمونه
یه قناری دم درگاهی میزارم همه اوازای خوبشو بخونه
قاصدک ها رو میگم خبر بیآرن از گل و شاپرک های توی خونه
باد و میگم که بگه به باغ و بهار
که یه وقت شب نیاره به چشممون خار
عروسک هاتو واسه بازی میآریم
زیر آسمون آبی میخوریم تاب
سر بزار رو دامنم هر چی که خواستی
قصه میگم که نشی خسته و بی تاب
میخوام تو باغ خونه مون همه گل های اطلسی
سر تو سرها در بیارن دیگه نترسن از کسی
خانم گل های پونه پا بگیرن تو خونه
نسیم بیاره بوی نرگس مست تو خونه
گل های سرخ و نسترن که از همه قشنگترن
نگاه تو چشمات بکنن نگن که از تو بهترن
قصه ی دوری ما دو تا تموم شد
آسمون خونه مون رنگین کمون شد.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:45 توسط
|
باید همش یه چیزی باشه که بتونم بهش گیر بدم. بهش فکر کنم. کنکاشش کنم. به
یه نتیجه ایی برسم. چیزی که ذهنم رو مشغول کنه و فکرم رو بگیره. هیجان هم
باید داشته باشه واسم تا از سر و کله زدن باهاش خوشم بیاد. خوبه که رشته
ام کلی از این حجم بیکران ذهنم رو پر میکنه. واسه همینه که دوسش دارم و
این روزها بیشتر از هر زمانی بهش میپردازم چرا که اون احساس رضایت ذهنی رو
بهم میده. یک روند مهیج و ترجیحا" وقت گیر که شیطنت و انرژی زیادیم رو
صرفش کنم لازم دارم.
من به یک ذهن آویز احتیاج دارم!
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 22:59 توسط
|
اشتباه است اگر فکر کنیم
عشق حاصل دوستی دراز مدت و علاقه ای پایدار است.
عشق زاده ی نیازی روحانی ست و اگر آن نیاز در یک لحظه خلق نشود ،
تا سالها و بلکه نسلها پا به عرصه ی وجود نخواهد گذاشت.
عاشق هم باشید اما عشق را به بندی برپای همدیگر بدل نکنید
بگذارید تا عشق دریایی باشد خروشان در میان سواحل روح هایتان
با هم بخوانید و پایکوبی کنید و شاد باشید
اما حریم تنهایی یکدیگر را پاس دارید که تارهای عود از هم جدایند
گرچه یک نغمه را مینوازند......
دلهایتان را به هم بسپرید و نه آزادیتان را.
در کنار هم بایستید...
اما نه آنچنان نزدیک ، که ستونهای معبد دور از هم پا برجایند
و درخت بلوط و سپیدار زیر سایه ی هم رشد نمیکنند.............
جبران خلیل جبران
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 18:10 توسط
|
قبل از 12 بود هی به ساعت نگا میکردم ولی نمیگذشت. مینا و شرمین داشتن تو حال حرف میزدن ,مامان و عمه هم رفته بودن پشت بوم هوا بخورن. منم وسط پذیرایی بدون اهنگ واسه خودم میخوندم و تند تند میرقصیدم و بالا پایین میپریدم.ساعت 12 که شد زود در باب تولدم و در جهت اطلاع رسانی به جهانیان در اینترنت از خودم پست ول دادم. بعدم دوباره هی تنهایی واسه خودم رقصیدم و هی به تلفن و اس ام اس دوستام جواب دادم.
قشنگترین اس ام اس مال لیلی بود با این مضمون:
نیلو جان:
از این که دنیا اومدی ممنون:دی
خیلی خوشم اومد اونم وقتی صورت لیلی رو تصور میکنم :دی
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 1:19 توسط
|
23 سال پیش در چنین شبی دردی عمیق وجود مادری را فرا گرفت.....
و صبح هنگام قبل از طلوع خورشید دختر ی به دنیا آمد که بعد ها نیلوفر نام نهاده شد.
بهم تبریک بگین. زیاد. چون این روز رو خیلی دوست می دارم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 23:56 توسط
|
تایپ و ویرایش گزارش پیمایش صحرایی رو امروز صبح شروع کردم. باید قسمت های
مربوطه رو از رفرنس هاش خارج کنم و عکس هایی رو هم که گرفتم به دست نوشته
های سر زمین در هر قسمت اضافه کنم .تموم که بشه میرم به شهر دل انگیز و
تحویلش میدم. زیاد کار میبره ولی میخوام زودتر جم و جورش کنم.
اون
آقاهه هم داره از خارج برمیگرده. البته زیاد نمیمونه. یه فرصت 15 روزه جور کرده.
امروز اتفاقات این چند روزه رو واسه مانا تعریف کردم. اشکمم یه کم در
اومد. این طور موقع ها حافظ رو میزارم جلوم (فهیمه یه حافظ اصل از خود
شیراز واسم هدیه آورده) اونقدر بزرگه حال ندارم بگیرم دستم, و شروع میکنم
از خط به خطش جوابم رو میخوام.
به یاد اون روزا dido گذاشتم ...it is not so bad
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 14:4 توسط
|
اگه اون حرف شریعتی که میگه:(( آدمیزاد هر چه انسان تر میشود, چشم به راه تر میشود....)) حقیقت داشته باشه, من روی انسانیت رو کم کردم !
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 9:27 توسط
|
چقدر عوض شده ام.
چقدر عوضی شده بودم.چقدر خود خواه!!
امروز به خودم سر زدم, یه رویا منو پیش خودم برد . وقتی خودم رو دیدم , شناختمش. یادم اومد که اون کی بود. به خودم اومدم. با خودم رو به رو شدم .در لحظه همه چیز عوض شد. من دور از من و تصور کن در این مدت بر ما چی گذشته بود...
کجا گم شده بودم؟ پی کدوم آواز رفته بودم؟ در کدامین شب....؟ و کدامین سیاهی مرا اینگونه به خویش میخواند...؟
پ.ن: حالا معنی اون همه تقلای روحم رو برای کشوندن من به نشیمنگاه مراقبه میفهمم. بیچاره فرصتی میخواست برای پیوندی دوباره با خودش!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 18:0 توسط
|
به من نگو که سرنوشت چجوری بازی میکنه
بزار که افسانه بشیم, این منو راضی میکنه.
.
.
.
.
من از تو رویام رو میخوام!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 11:1 توسط
|
تعطیلات پاک
206 یی ها رو از پا درآورده و غم دوری و سکوت و بی کاری خونه سخت بر آنها( بهتر است بگوییم ماها!) سنگینی میکند. آخه روحیه ی 206 یی رو چه به تعطیلات!
البته شبانگاهان در یاهو مسنجر کنفرانس های ویژه برگزار میشه و همچنان نمیزاریم خبر رو زمین بمونه ولی بازم باید گفت: شنیدن کی بود مانند دیدن؟!
جمع شدن و دور هم بودن و تا صبح شلوغ کردن که پشت مسنجر میسر نیست خواهر!
دلمان هوای دوستان را دارد. بسیار...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:35 توسط
|
سلام کردم و با من بروی خندان گفت...........که ای خمار کش مفلس شراب زده
که این کند که تو کردی بضغف همت و رای............ز گنج خانه شده,خیمه بر خراب زده!
وصال دولت بیدار ترسمت ندهند............که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده
بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم............. هزار صف ز دعاهای مستجاب شده
این یعنی چی؟؟؟
پ.ن: هههههههههههههههههی........
پس کی 3 روز دیگه میشه....؟
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 16:44 توسط
|
بعضی وقت ها تا از دور کسی رو میشناسی واست دوست داشتنی و جذابه, ولی بعضی وقت ها وقتی که به کسی که از قبل هر چند نزدیک بودی ولی از دور میشناختیش نزدیک میشی, با این فکر که شناختت ازش کامل بوده,میبینی که: وجود چیزی فراتر از هر شناختیه...
خیلی قشنگتره..
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:42 توسط
مینا که رفت باز گرفتم خوابیدم. یه 4_3 ساعتی شد. چقدرم خواب های خوبی هم دیدم.
اونقدری الان آرومم که دارم همش به این فکر میکنم که چرا دیشب اینطور نبودم؟ از چی ناراحت بودم؟ اصلا" یادمم نمیاد. انگار یه تحولاتی رخ داده و خود بیخبرم.
به خودم که نگاه میکنم میبینم که نسبت به چند سال پیش چقدر عوض شدم. یه تغییر بدی که رخ داده بود این بود که صبرم کم شده بود, جوش میاوردم. و خوبه که الان که از خواب بیدار شدم حس میکنم نیلوی سال دوم دانشگاهم. پر انرژی و در عین حال صبور. همممممم... خیلی آرومم...
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 15:58 توسط
|
نمیدونم پس این خیل عظیم مردان بی فکر رو چه کسانی تشکیل میدن, وقتی همه میگن که من فرق دارم و تازه در ذم خلقیات ناپسند عوام آقایان بسیار نطق ها بر زبان میرانند!
بدون استثنا هم اینو میگن, و تو وقتی داری تمام کاستی ها رو میبینی و در عین حال گوش میدی که چطور دفاعیه ول میدن و در وصف خودشون حرف میزنند , مکرراتی که از خیلی ها قبلا" هم شنیدی ,چه حسی پیدا میکنی؟؟
من کسی رو میخوام که از لحاظ منطقی رومو کم کنه و احساساتش منو به وجد بیاره! اصلا" هست همچین آدمی؟!!
پ.ن: گاهی فقط از روی هوس حرفایی میزنن و...
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 23:28 توسط
|
خوشحالم. شعف. آزادی....
غروب زدم به کوه. یه جورایی حس میکنم دارم جواب میگیرم. حس خوبیه.
دوس دارم بنشینم و ساعت ها مراقبه کنم. واقعا" تشنه ام...
........................
ظهر لادن زنگ زد. دکترا قبول شده. شنبه هم میره واسه مصاحبه.
پ.ن: دوستت دارم را بسیار بگو...
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 23:10 توسط
|
واسه درس خوندن گرم شدم.
تصمیم دارم صبح ها درس بخونم و کل بعد از ظهر شنا کنم. غروب و ما بعدش هم میماند برای دوستان جانی.
پ.ن: این روزا دوس دارم بزنم به قلب کوه. همونجا زندگی کنم. دلم آدم نمیخواد:((
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 12:42 توسط
|
اونی که حرفشو میزنه یا اونی که تو عملش بهت نشون میده؟؟
پ.ن: سالها رفت و کسی مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست...
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 8:44 توسط
|
در طی سفر تو اتوبوس همش آهنگ دریا ( دریا اولین عشق مرا بردی) رو گوش میده. برمیگردم بهش میگم :دیگه دارم جدی جدی باور میکنم که عشقت تو دریا غرق شده!
دختر: آره. عشقم تو دریای قلب یکی دیگه غرق شد...!
پ.ن:از اولای تیر همش دارم تبریک تولد دریافت میکنم. انگار برا همه تیر یعنی نیلوفر. مهم نیست چندمش باشه!
ولی تیر برای من فقط یک معنی داره.
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 10:9 توسط
|
اردو تموم شد.
خوش گذشت. توامان شادی و آرامش.
نسبت به تمام اردوهای دیگه ای هم که رفته بودیم, بار علمیش بیشتر بود. من عکاس گروه بودم به جا تو گرانیت دوران هم نزدیک بود شهید راه عکس بشم.
جاهایی رفتیم حوالی روستای چپقلو که از بس طبیعتش بکر بود حشراتی اونجا زندگی می کردن وحشتناک. اونقدر بزرگ بود میرفتم جلو عکس بگیرم ازش تمام موهای تنم سیخ میشد. نمیتونستمم ازش بی عکس بگذرم.
عین اونایی که تو فیلمای تخیلی به آدما حمله میکنن و میخورنشون!
مکان های توریستیشونم رفتیم همه رو فقط اونقدر عکس گرفتم که دیگه اصلا" دوس ندارم اسمش بیاد چه برسه به اینکه بزارم ببینین. ببخشین.
فقط یه موضوعی راجب به کوه های بیستون تو کرمانشاه( همون که فرهاد کند) این کوه ها در اثر کوه زایی ایجاد نشدن, بلکه فرسایش زمین های اطراف رو شسته و این کوه ها به جا موندن, 1100 متر آهک!
عطمتی داره با اون کتیبه هاو اون فرهادش...
زیاد توضیح نمیدم چون خواننده ی زمین شناس نداریم, واسه شما هم خسته کنندست هم چیزی نمیفهمین ازش.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 23:24 توسط
|
با بچه که میریم بیرون, اولاش فقط غر میزنه. از گرما, از اینکه درس داره, ازاینکه سختشه پیاده روی کنه و ....
یه ساعت یا اندکی فزون تر که میگذره, یه جور حالت خلسه بهش دس میده, اینم نامردی نمیکنه و به اون دس میده! و خلاصه دس به دست هم ....
یعنی به اینجا که رسیدیم باید زود دستشو بگیری ببریش خونه وگرنه طی چند مرحله اول: قفط لبخند میشه, بعد ریز ریز زیر لب میخنده, بعد قه قه هاش تمام فضا رو پر میکنه و بعدشم شروع میکنه چشم بازار رو کور کردن.
بچه ام دیروز یه پیراهن دخترونه گرفت که چون از رنگش و پارچه اش خوشش اومد به شوق اومد دیگه هر چی بهش میگم این مدلش زشته و بده اصلا" افاقه نکرد و لباسه رو گرفت.
کلا" خرید رفتن باهاش جدای آبرو ریزی خیلی خوش میگذره!:))
+
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 11:2 توسط
|
این چند روزه بعد امتحاناتم بهترین روزای سال تحصیلی بود. خیلی خوب بود. خیلی...
بابایی دیروز صبح اومد دنبالم و با یه ماشین پر از وسیله هام برگشتیم خونه. شبشم خونه ی لادن اینا بودیم.
شب بو اینا هم اومدن و مربای عزیزمم دیدم. یه عالمه به جای روزهای نبودنم بغلش کردم. روز به روز زیباتر و شیرین تر میشه.
فردا دوباره برمیگردم. برای جمعه غروب با هم کلاسا قرار داریم. شنبه صبح هم از دانشگاه حرکت میکنیم به سمت زنجان برای
اردوی واحد عملی ایران. درست نمیدونم قراره چند روز طول بکشه ولی از اونجا
کرمانشاه و جاهای دیگه رو هم سر میزنیم. یه سفر طولانی. قرار است بسیار کوه بنوردیم. صحرا بپیماییم و بسیار شلوغ کنیم و مخ استاد را تیلیط! اگر هم حوصله ایی بود علم اندوزی میکنم!
* صدایت را با خود میبرم, تا دوستت دارم را در راه برایم تکرار کند.
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:55 توسط
|
وقتی توجیهی واسه بعضی کارا وجود نداره, خود آزاری نمیکنیم.
کنار میزاریم .
دوست ندارم بی حواسی رو,
فراموش کاری رو,
بی فکری رو,
توجیه کردن رو,
واقعا" نمیپذیرم. چون قبول ندارم که تو زندگی مسئله ای جای مسئله ی دیگه ای رو میگیره! اینا همش توجیه بی فکری هامونه.
پ.ن: به نظرم به یه ناحقیقتی برخوردم. اینه که سخته. اگه حقیقت داشت همه خوشی بود و سرور...!
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 18:30 توسط
راستشو بگو چقدر بهت داده این حرفا رو بزنی؟
میگه: خیلی دوسش دارم.تو دل بروه.
من: بله. به به!
میگه: دوسش دارم چون تو رو خیلی دوست داره!
من: چرا اینو میگی؟ از کجا فهمیدی؟
میگه: تابلوست از نگاه کردنش. از چشماش! قشنگ عاشقه...
میگه: اولا که باهات آشنا شدم فکر نمیکردم یه روز اینقدر دوست داشته باشم...
پ.ن: تو قلبم یه چیزایی احساس میکنم .اون کوچولوی شیطون دیگه لگد نمیزنه...
پ.ن2: .....
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 15:47 توسط
|