تبليغاتX
سرمه
here i am
 

دوستی ازم پرسید چند تا کتاب خوب بهم معرفی کن برم بخونم.

فکر کردم دیدم هر چی خونده ام همه الان جزء کتاب هایی هستن که ممنوع الچاپ شدن. کلا" جز اونایی که همون دوره مطالعه شون میکردن و کتاب ها رو خریدن در هیچ مغازه ای یافت نخواهند شد.

اول مجمومه آثار اکنکار بود که ممنوع الچاپ شد.

بعد کتاب های اوشو.

بعد کتاب های دن میلمن.

آخه حیف نیست آدم(( جنگجوی صلحجو)) رو نخونه و از دنیا بره؟!

حتی نشر چشمه یه سری کتاب لاو ایز چاپ کرده بود خیلی خوشگل بودن که تو نمایشگاه کتاب رفتم واسه خودم بگیرم که داشته باشمشون آقاهه گفت ممنوع شده!

هر کتاب فروشی رفتین هر چی کتاب دیدین بخرین. شاید یه روز همه ی اینا هم ممنوع بشن.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 16:53  توسط   | 

 

یک چیزی بگویمت!

همیشه آن سو تر این دیوارهاخانه های بی پرده و آرامی هست

با دریچه های رو به حیرت باد

که روزی

لبریز رویای بوسه باز خواهند شد...

 

                                                   ـ سید علی صالحی ـ

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 16:41  توسط   | 

 

خواهر زاده ی ۵ ماهه ایست که تمام مدتی که باهاش بازی کنی نگاتم نمیکنه. دریغ از یه لبخند . ولی به محض اینکه بزاریش زمین آنچنان اژیری میکشه که به حالت پشیمانی و استیصال بگی غلط کردم و باز بغلش کنی.

ای خدا.... بغض هم میکنه انگار که ظلم بزرگی در حقش شده! طوری که آدم جدی غصه اش میگیره!

برای خوابوندنش تازگی ها شب بو بغلش میکنه و طول و عرض خونه بدو بدو میبرتش و میارتش تا گیج بشه و بخوابه. هر چند شب بو خسته میشه و نوبت جمال هم تموم میشه و کارا هنوز بی تفاوت و متفکر دو تا دستشو تا مچ تو دهنش کرده و مک میزنه.

هر شیوه ای فقط یک بار در موردش کارگره. و همیشه فقط بار اول به بازی هایی که باهاش بکنی واکنش میده و میخنده دفعه ی دوم نگات هم نمیکنه.

درست که حساب کنی میبینی یه خاندان رو گذاشته سر کار.

اگه مامانش بخواد بخوابه شروع میکنه شیرین زبونی و صدا در آوردن و خندیدن.دست و پا میزنه و ریسه میره از خنده. که کسی دلش نیاد بخوابه و به این بی توجهی بشه! وقت هایی هم که از خواب بیدار بشه خوش اخلاقه و بی سر و صدا ملافه اش رو میپیچه دورش و توش گره میخوره و یه سرشو میزاره دهنش. بچه ام داره دندون در می آره لثه اش میخواره . هر چی گیر میاره میکشه به لثه اش.

البته وقتی زیاد تنها بمونه دست و پاشو محکم میزنه به گهوارش تا تکون بخوره و شب بو رو بیدارش کنه.

وقت های بی حوصلگی هم با تو ن های مختلف صداش به صورت زیر و بم با ریتم های مختلف جیق میکشه و میخنده. بچه ام مثل خاله اش هنرمند و خوش صداست!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 21:13  توسط   | 

 

 صبح تا ظهراونقدر تو آب وررجه وورجه میکنیم و خسته میشیم که حتی بعد شنا جون ندارم دوش بگیرم و خدا دوستان جانی رو در این زمینه خیر بده که به داد میرسن!!

 ولی واقعا" خوش میگذره. تا الان دیگه همه ی فن ها و آموزش ها رو فرا گرفته ایم و همش با بچه ها تمرینشون میکنیم. داریم روی قدرت و سرعتمون کار میکنیم. البته بازی و اذیت هم تا دلت بخواد.

خونه که برمیگردم بعد از یه خواب یکی دو ساعته درس میخونم تا شب. تفریحات سالم وسطشم شده اینترنت!

دقیقا" انرژیم ۲ بخش شده: ورزش و درس. ولی کارای دیگه ام رو نه دوست دارم انجام بدم و نه وقتی میمونه. چون باید از وقت یکی از این ۲ تا بزنم که نمیخوام. قبلنا شب بیدار میموندم درس میخوندم اما حالا نخوابم صبح بیدار نمیشم.

.....

تو ذهنم یه مصرع شعر وول میخوره که نمیدونم چه ربطی داره :

حاجت آن به که َبر ِ قاضی حاجات بریم...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 16:16  توسط   | 


از اون روزهای خسته بود.
نرسیده نزاشت گرم بشم ازم رکورد گرفت. پیشرفتی نداشت. البته با توجه به این که دفعه ی قبل آماده و گرم بودم و این بار نه ولی زمان تغییری نداشت یعنی پیشرفت!

بعدم با بچه ها اونقدر تمرین کردیم و اونقد قوص رفتم ته آب و دونه دونه بیرونشون کشیدم آش و لاش شدم. فکر نمیکنم ناجی ها با این اوضاع زیاد عمر کنن!
امروز گیر داده بودن تو چرا ازدواج نکردی؟ عجیبه!!
میگم: گشتم نبود .نگرد نیست. مرد کجا بود. دیدین سلام ما رو هم برسونین.

از استخر رفتم مهمونی. قبل از من بقیه رفته بودن و منم زان پس ملحق شدم. خونه ی یکی از همسایه های قدیمی مون توی همون خیابونی که خونه ی ما هم 23 سال اونجا بود. مممممممممم خوب بود.

و بعدم از خانواده جدا شدیم و اون مسیر چند کیلومتری رو با خاله و میچ تا خونه  پیاده اومدیم. تمام طول راه رو آواز خوندیم.
فردا صبح ساعت 7 بازم تمرین دارم تا ظهر. به خاطر نزدیک شدن ماه رمضون و تعطیل شدن استخر وقت کم داریم و تمریناتم هر روزه شده. خدا به داد برسه.
 درس هم دارم. کند پیش میرم. اما خوبه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 21:37  توسط   | 

 

میگه: جدیه نخند! این طور موقعا که نباید خندید.

به زور نیش تا بنا گوش بازم رو میبندم. لبام رو جم  میکنم .سعی میکنم صدای خنده ام رو نشنوه.

میگم: باشه:دی

حرفاش رو ادامه میده.

دوباره نیشم باز میشه!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 10:44  توسط   | 

 

در حالی که داشت راجب به اون برگه ای که تو دستش داشت توضیح میداد سرشو بلند کرد خیره شد تو چشمم گفت نیلوفر بابت اون روز خیلی معذرت میخوام. ببخش. خودم که فکرشو میکنم اونقدی ناراحت میشم که دنیا رو سرم آوار میشه.

اصلا" تو این دنیا نبودم. لحظه ای رو که توش بودم رو درک نمیکردم. فقط چشماش اونقدر معصوم و پر از خواهش بود که همینجوری نگاه میکردم. ازش ناراحت نبودم. لبخند داشتم.

بیشتر توضیح میداد تا به حرف بیام و مطمئن بشه که عذر خواهیش رو پذیرفته ام.

گفتم: اشکالی نداره. مهم نیست.

ولی با این حال بازم نگرانی ازش میبارید. میتونستم تصور کنم این چند روزه چقدر بهش فکر کرده واین واسم ارزشمند بود. وقتی فکرشو میکرده چیکار کرده و خودشو سرزنش میکرده.

در حالی که به سمت در میرفت خداحافظی میکرد و  تو چشمم نگاه میکرد از پله ها رفت پایین. وایساده بودم هنوز. برگشت دوباره. گفت: حله .نه؟  خندیدم: آره. برو .

 انگار میدونست فایده ای نداره. این همه سال خوب میشناستم.

 

واقعا" ناراحت نبودم. طوری شده ام نسبت به این مسائل که فکر نمیکنم چی شد! میگذرم. میرم. بدون اینکه فکر کنم که باید چیزی به دل بگیرم یا اینکه بخوام تلافی کنم. یا اینکه ببخشم.

 

پ.ن: ....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 9:29  توسط   | 

 

اشتباه کردی.

اما چیزی نمیگم.

شاید خودت باید میفهمیدی که تلاشت کافی نبود....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 22:33  توسط   | 

 

خیلی خوبه وقتی میخوابی خواب آدم هایی رو ببینی که دلت واسشون تنگ شده. امروز کلی حالم عوض شد. تو خوابم همه بودن. همون جو و فضایی که همیشه دوس دارم. تازه پر از لیلی بود خوابم. همون تیموری که عقلش نمیرسه بیاد شهر دل انگیز ببینیمش. خوبه حالا که انتقالیش جور شده واسه تهران دیگه دیدارش آسون شده شایدم ممکن!

واسه گرفتنش مدرکش عین جن بو داده اومد و رفت نشد ببینمش خانم نامه گذاشتن واسم:

 

هر چند ما این چیزا (مسافت و راه دور) زیاد سرمون نمیشه و ۱۴ ساعت نشستم تو ماشین برای دیدنش اما این روزها دلمان میخواهد اما زمان کافی نداریم اون هم این روزا درگیر کارای انتقالیشه نمیشه که بیاد.

خلاصه چه خوبه که رویا هست. خیال هست. شقایق هم هست که فردا تولدشه. یادم باشه بهش زنگ بزنم.

زیاد به متن نامه دقت نکنین:دی !!

 

این روزها بچه ی خوبی شده ام. دارم این کتاب سنگ شناسی دگرگونی رو تمومش میکنم از این رو امشب هم با روحی شاد از اینکه کارهام رو انجام داده ام  میرویم خانه ی عمه.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 17:41  توسط   | 

 

نابینای توام!
نزدیکتر بیا..
فقط به خط بریل میتوانم که تو را بخوانم,
نزدیکتر بیا که معنی زندگی را بدانم..

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 18:46  توسط   | 

 

گاهی دوست داری غر بزنی بعد شروع میکنی هی مینویسی هی مینوسی بعد ته اش یه نگاه به نوشته ات که میکنی همه رو پاکشون میکنی و به خودت میگی نه. اینا رو ننویسم . بعدم میری سراغ یه کار دیگه.

 

 پ.ن: هنوز اسم مناسبی برای تغییر اسم اینجا پیدا نکرده ام.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 9:51  توسط   | 

 

 

حتی اگر باغ

پر از ترنم سوسن و سنبل باشد

وقتی مجالی برای خلسه گاه آواز نیست

قناری میمیرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 23:56  توسط   | 

 

 

از این حال خودم متعجبم !

تا حالا این طور متعادل نبوده ام در این مورد!

این سکوت و آرامشی هم که این روزها میطلبم از همین حال خوبه.

.................

اولین جلسه ی آموزش فوق العاده بود. هر چی یاد میداد زودی واسش انجام میدادم. میپرسید تمرین کردی اینا رو؟؟؟

میگفتم نه! ( البته با نیشی باز تا بنا گوش)

تو دلم میگم: من و آب که این حرفا رو با هم نداریم!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 12:46  توسط   | 

 

این روزها وقتی میخوام حرف بزنم انگار انرژیم تحلیل میره. دوست دارم سکوت کنم. و در سکوت هم زندگی کنم. سر و صدا و حتی آهنگ که همیشه گوش میدادم هم نه!

یه آرامش و سکوت مثل یه کلبه ی جنگلی کنار یه دریاچه. که هیچ کس هم نباشه.

............

 با مینا غروب تو تاریکی اتاقم بسیار فکر کردیم که اسم این وبلاگ رو عوض کنیم. اما جز خنده حاصلی نداست و این پروژه هنوز ادامه داره.

چندین تا عکس دو نفره هم گرفتیم. مثل تمام روزهایی که با هم گذروندیم:

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 23:59  توسط   | 

 

امروز ۱۸ مرداد روز تولد تی تیه بزرگترین عضو ۲۰۶

ای که به سان فرشته ایی تولدت مبارک.

چند روز پیشا که ناراحت بودم کامنت گذاشته: الهی هر کی تو رو دوس نداره بمیره! اگرم نمرد کچل که میتونه بشه!

مردم از خنده. بهش میگم طفلی خودش داره کچل میشه!

میگه: دختر اینقد ایراد نگیر. بچسب به زندگیت. بابام میگه کچلا پولدارن! من لباس خریدم. تا اخر مرداد هم بیشتر وقت نداری!!!

همه کارش درسته. ولی همه خاطرخواه ها بیجا کردن. مال خودمی. خودت که میدونی: (( آخه من دوووووووووووووست دارم میخوام بیگیرمت!!!))

 

پ.ن: عزیزانی که ۲۰۶ یی نیستن میتوونن این جمله ی آخر رو با صدای فردین بخونن:دی

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 14:3  توسط   | 

 

 

عکس تو همیشه اینجاست

که نده دوریت عذابم

بشمرم چند تا ستاره...

که ببینمت تو خوابم

...........

با شوق حس عطر تو تازه میشه هرنفسم

 .............

عشق منو پیدا بکن از نامه های گمشده

شاید بفهمی این دلم از خود چرا بیخود شده...

 

عکس تو همیشه اینجاست

که نده دوریت عذابم...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:49  توسط   | 

 

چند روزه که یه ریز مشغول کارای جانبی ام. این ۲ روزه که اینترنت نداشتیم فهمیدم وقتی نیست خلاقیتم گل میکنه. یه عالمه سنگ ریزه و صدف و حلزون داشتم که از سفر پیش لیلی از ساری آورده بودم. باهاشون یه قاب عکس درست کردم که میخوام یکی از همون عکسایی رو هم که اونجا با هم گرفتیم رو بزارم توش.

واسه در اتاقم هم یه حلقه گل درست کردم. خوشرنگ شده.

چند تا برنامه داشتم که وقت برای انجامشون پیدا نکردم.

دیروز غروب کیس رو بردم دکتر .پیش پسر عمه ی پسر خاله. نو نوا شده بچه ام. امروز هم تا ظهر منتظر بودم برای گرفتنش. تا حاظر شد اونقدر از هر دری سخنی حرف زدیم دل ضعفه گرفتم. بچه ام داره از ایران میره. آخی...

هر چی آدم خوب و درست و حسابیه دارن ایران رو تخلیه میکنن. بعد از این همه سال بلاخره راضی شده بره پیش مادر و خواهرش هلند.

میگه: خیلی سخته واسم دل کندن. اینجا کسایی رو دارم مثل خودم.

میگم: به سختی هات و ناراحتی هایی که این همه مدت کشیدی خو کردی. دل کندن از دلتنگی هات واست سخت شده!

میخنده میگه باورت میشه همینطوره...؟

آدم خود ساخته و فوق العاده ایه. خوبه که بره. اینجا حیف میشه.

یه کارایی داره میکنه رجب به کار روی چاکراه ها و به دست آوردن یه سری توانایی ها که وقتی یوخده توضیح داد راجع بهشون بهش گفتم داره اشتباه میکنه. ممکنه خطرناک هم باشه و که البته تا حالا هم بوده. و خودش هم خوب میدونه. امیدوارم گرفته باشه حرفمو. نگران شدم اینارو گفت. کاش بچسبه به یک راه. حیفه براش گرون تموم بشه. به قیمت از دست رفتن انرژی و سلامتش...

به قول معروف باید به این فکر کنه که: چون که ۱۰۰ آمد ۹۰ هم پیش ماست!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 20:13  توسط   | 



ظهر سر خیابون از ماشین پیاده میشم, میبینم اونور تر دم خونه بابا یه آقاهه رو انگار که مچشو گرفته باشه با یقه تو هوا نگه داشته!
خودشم با اون یکی دستش داره با موبایل با 110 صحبت میکنه و آدرس میده!
زیاد جلو نرفتم, به سمت در حیاط رفتم. مامان هم اومد بیرون.
گفتش که یارو با آرامش کاپوت ماشین( یه آهوی قدیمیی داریم که 1 ساله بیرون خونه همین جوری دم در پارکه داره خاک میخوره) رو زده بالا و همه ی رادیاتور و باطری و محتویات موتور رو باز کرده بود که ببره!
بابا هم که داشته از استخر میومده, اون ور یواش پارک میکنه و از پشت مچش رو میگیره.

خلاصه من اومدم بالا و بابا منتظر که آقا دزده رو تحویل پلیس بده, آب خواسته بود از بابا , تا خواسته بود بهش بده, د بدو! در رفته بود!
هیچی دیگه بابا هم بیخیالش شد, محتویات موتور ماشین رو که باز شده بود, آورد توو و با خنده اومد بالا. یه جریانی شده که مامان بابا هنوزم دارن بهش میخندن.

جالب اینه که پلیس هنوزم نرسیده! فقط بلدن تو خیابون به قیافه ی جوونای بیچاره گیر بدن. اگه بحث دزدی قتل یا هر موضوع شکایتی و ... دیگه ای باشه, عمرا" که رسیدگی بشه.

بابا هم بس که مهربونه و دلش برا یارو هم سوخته بود , میگه ولش کن. خوب شد بیچاره در رفت, وگرنه فقط این ما بودیم که چند روز علاف رفت و آمد به پاسگاه میشدیم. هیچ فرقی هم نمیکرد.






+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 14:40  توسط   | 




میگن حرفا رو  3 جا باور نکن:

                                  1 )پای منبر
                                  2 )پای منقل
                                 3  ) توی بغل!





+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 0:33  توسط   | 




وقتی از صبح تا شب نتونی از جات جم بخوری, و همش دلت بخواد بخوابی, و در حالی که خیس عرقی یخ زدی, دوس داری آروم آروم باهات حرف بزنه و تو گوشت زمزمه کنه تا از صدای گرمش همه ی دردت آروم بگیره...









+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:3  توسط   | 



حالیا خانه بر انداز دل و دین من است
تا در آغوش که می خسبد و همخانه ی کیست...؟





+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 9:54  توسط   | 



و یکی از هزاران نامه ای,
که هرگز پست نشده بود ,

چونان پرنده ای بی پروا از قلبم پر کشید,
تا بر دستان مهربانت بنشیند ...







+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 17:26  توسط   | 



چند نفری با میچ و دختر عمه نشستیم از شدت خستگی به یه حالت هیستریک( که واسه من مثل یه خلسست که بی وقفه میخندم) رسیدیم.
هی از اتفاقا تعریف میکنیم و میخندیم. اصلا" مسائل من و میچ خودش یه کمدیه!
میگم: چرا ما از شادی هامون تو وبلاگ نمینویسیم؟ همش بخش های خوب زندگی مون رو که توش خوش میگذره رو سانسور میکنیم, این همه جنگولک بازی با دوستا و تفریحات مفرح مون رو و حرفای نابی رو که از اذهانی بازیگوش میجوشه رو هیچ جا نمینویسیم. میخوام یه وبلاگ باز کنم. توش همه چی بنویسم. همه ی این خوشی ها رو. که ملت هم بخونن بخندن. دیدین چقدر وبلاگستان فارسی بی روحه؟ این طوری شاید بقیه هم یاد گرفتن و نوشتن. ما هم میخندیم.
دختر عمه: پس حتما" فیلتر میشی:دی
میگم: ولی اگه بخوام از ابن زندگی و این کارای خنده داری که میکنیم رو بنویسم, صبح تا شب باید در حال پست هوا کردن باشم!!


چقدر از واقعیت های زندگیمون مینوسیم؟ اگر این کارو بکنیم, تازه میفهمیم که ایرادای زندگیمون کجاست. این حرفای فلسفی رو که تو بلاگستان همیشه میخونیم رو اگه کنار بزاریم, به یه شادی بزرگ میرسیم به اسم حقیقت زندگی. به ارزش لحظه. به خنده. فقط از این راهه که یه چیزایی دستگیرمون میشه. به دور از فلسفه و ذهن گرایی. به عمل. به اینکه حالا با همه ی این اوصاف میگی چیکار کنیم...؟ اینه که ارزش داره!





+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 0:0  توسط   | 




من یاد گرفته ام که یک اشتباه رو دو بار تکرار نکنم.
خودم خوب دلیل کارام رو میدونم و میدونم که(( همین خوب است. همین...))










فیلم closer رو کی دیده؟ امروز داشتم بهش فکر میکردم. به آلیس ایریس. الان بیشتر از زمانی که دیدمش به نظرم جالب میرسه.چه موجود جالبی بود...!




+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 9:45  توسط   | 







ماه , سینه ریز گمشده ی کدام دختر غمگین است...؟!




+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 20:40  توسط   | 




من اینجا هستم
پرتگاه علاقه به آدمی

تازه من که چیزی از چراغ این کوچه نخواسته ام!
من روشن ام
راز دار و دریا تبار, ترانه خوان بادهای در به در

غصه ی چه را میخوری؟
بی خیال هر چه که بود
یا هر چه پشت سر,
من, هم اسم آینه اصلا"
تمام کتاب سفید را سطر به سطر از بر دارم
میدانم بالای این رود بی بازگشت
همیشه پلی برای رفتن هست
همیشه پلی برای باز آمدن هست

نیازی به گفتن شعر نیست
نیازی به سرودن سپیده نیست
من دارم با شما حرف میزنم
من خودم روشن ام از رویای آدمی, از عشق.


دردت به جانم نخواب.... خواهیم رسید





+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 9:19  توسط   | 




این برق هم که دم به دیقه بی خبر میره و تمام نوشته های من رو برای پست جدید راجب به این یه روزه که خوب گذشت رو به باد داد.
اصرار نکنین که جون تو زیاده بخوام دوباره بنویسم ازم کم میشه!
امروز چرا آب استخر اینقدر گرم بود. پاک بی حال شدیم. از تو کوچه بوی غذایی میومد بس خوشمزه!. یعنی وقتی اومدم دیدم از خونه ی ماست حالی بردم !



بچه مونده واسه ارشد هوا فضا شرکت کنه یا سیالات.؟!! منم از اونجایی که هیچ دستی در این علوم مهندسی ندارم, هیچ کمکی نمیتونم بکنم:دی

میگه اجازه بدین بیایم دست بوسی:)
میگم بیا. تو هم مثل بقیه!! هر چند ما همیشه از کسانی خوشمان میآید که زیاد اجازه نگیرند!
میگه: ا! این یعنی دستت دهنی که...!!!


حال مینا رو همش میپرسه. خیلی دوسش داره. میگه هنوز عاشق پیشه است؟


میگه اون سی دی رو که پارسال از فلانی گرفتم رو یادته؟ دیروزا وقت کردم ببینم. خیلی خوب بود. آدم یوخده باهوش باشه میتونه یه برنامه مناسب وضع خودش از توش در بیاره. اساسی افتاده تو خط عارفانه ها...!



اونقدر تغییرات مثبت کرده که خودشم خیلی راضیه هم از شرایطش هم از خودش. اونقدم خوشحاله که یه ریز میخنده. تکلیفش خودشو با همه چی خوب معلوم کرده . واقعا" دیگه سخت بشه ازش ایراد گرفت.

..................

پ.ن: پس کی می آیی؟
به رویای بی جفت این خانه قناعت کنیم...؟؟


_سید علی صالحی_






+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 18:31  توسط   | 



اصلا" درکم نکرد. حتی گوش نداد حرفام تموم بشه. یعنی اینقدر ناراحتی های من براش بی اهمیت بود..؟؟؟!!
بهم گفته بود دعوا نکن. قهر نکن. حرف بزن. ما که همه ی اخلاقای همدیگرو نمیشناسیم. زمان میبره تا بفهمیم, بشناسیم. میتونستم بدون اینکه بگم برم.اینجوری میخواست به هم آرامش بدیم؟؟ وقتی ناراحتم , سختمه و خوب نیستم تنهام گذاشت....


کاش این چند روزه زودتر بگذره من پر . ید بشم حال روحیم خوب بشه.خسته ام ...




+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 22:14  توسط   | 




هنوز خیلی چیزا نمیدونم.
الان که بدجوری به این مبتلام. و با همه ی احساساتم  این زن رو درک میکنم, و همچنان میمونم گاهی, که برخورد درست کدومه...؟




پ.ن: این روزها بیشتر و جدی تر دارم درس میخونم.


پ.ن2 :*we born to be wild and free





+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 19:27  توسط   | 

 

 

متاسفانه اطراف ما

پر از آواز آدمیانیست

که از سر احتیاط و به تاخیر

از دانایی سکوت میگویند...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 20:44  توسط   | 




فاصله ی بین دو سانس رو اجازه نمیدن کسی داخل استخر بشه و مربی ها از شاگرداشون تو اون فاصله رکورد میگیرن.
دست به سینه لبه ی استخر وایسادم و به نینا(زنی 45 ساله و با ابهت که قراره مربیم بشه برای دوره ی آموزشی غریق نجات) و 2 تا شاگرداش نگاه میکردم .
نینا اشاره میکنه بدو بیا!
اون 2 تا هم داشتن غر میزدن سر این که اون ور 50 متر, اینم 100 متر, حالا 100 تا دیگه بریم؟؟؟!!!

ذوق زده شدم ولی ظاهرم چیزی نشون نمیداد. سریع رفتم جلو گفتم بیام ؟
گفت آره. رفتم تو آب و گفت برو.

با فشار پاهام به دیواره شروع کردم. منتظر بود برم و بیام تا باهام صحبت کنه. منم بی وقفه 10 تا طول رو رفتم و برگشتم!
اومده بود بیرون از کنار استخر نگاهم میکرد.
تموم که شد, وایسادم دستم رو گرفتم به لبه و عینکم رو زدم بالا. نگاش کردم چشماش برق میزد. منتظر بودم ایرادمو بگه ولی گفت: پس کی میای دوره رو شروع کنیم؟
گفتم: نمیخوام بینش وقفه بیفته واسه همین بزاریم از آخرای هفته ی دیگه شروع کنیم.




امروز شکل یه ماهی نارنجی بودم . آآآآآآآآی پرم از اسید لاکتیک!







+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 18:38  توسط   | 




از این پرده پنهان نیست
از این خلوت خسته پنهان نیست
از این دل شکسته پنهان نیست
از تو چه پنهان!
من باید این پرده را کنار بزنم
شما هم بیایید بالای کوه
اسم تان را روی صخره های بلند بنویسید:
خواب های ما بی لبخند است
خانه های ما خاموش است
سفره های ما خالی است
این طور نمیشود که تا ابد
از طعم ولرم خاک و
این خواب تشنه و
تحمل چیزی به اسم زندگی ترسید!



                                                      _سید علی صالحی_





+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 11:36  توسط   | 




آقای خارجی فردا داره برمیگرده میره تا سال آینده.
من اصلا" نفهمیدم این دو هفته کی تموم شد. یه سری هم چند روز پیشا ازم دلخور شد ولی به خدا تقصیر من نبود و خدا رو شکر زودی رفع شد. کلی حرف زدیم و باهاش یه عالمه مشورت کردم. به نتایج درستی رسیدم. خیلی خوب. شکیاتم برطرف شد. خیلی وقت بود اینطوری حرف نزده بودم و اینطوری جواب نگرفته بودم. همه ی مشغولیت هام رو بهش گفتم , خیلی لازم بود بلند بلند با کسی حرف بزنم. کسی مثل آینه که همه ی آنچه رو که درش هست بهم نشون بده . کسی که باهاش راحت بشه حرف زد.
مرسی از هم فکری هات.
مرسی از همدلی هات.
مرسی از وجودت.

برای همه خوبیهات ازت ممنونم .






پ.ن: چه سرشارم امشب...





+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 23:15  توسط  












+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 21:27  توسط   | 





وقتی کسی هم با احساسش و هم با عقلش درک میکنه, و تو قلبش عشق داره, یعنی میتونه ناگفته ها رو بفهمه,  معنی کنه!  به فعل درشون بیاره ,  برآورده کنه...


میتونه خدا باشه...!
میتونه خدای من باشه...







اینجا احساس های قشنگ انسانی همیشه با کلمات معنا میشن.





+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 1:51  توسط   | 




شرط دل دادن دل گرفتنه,
وگرنه,
یکی بیدل میشه و دیگری دو دل!





+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 13:12  توسط   | 





این میچ همیشه یه حرفایی میزنه که در قلب و ذهن من جرقه هایی ایجاد میکنه به چه بزرگی...!






+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 10:19  توسط   | 




امروز 200 متر کرال رو 3 بار رکورد زدم . و سپس در یک حرکت, 400 متر رو هم زدم!
خیلی زودتر از اونچه که   فکرشو میکردم. برای خودم 15 روز وقت گذاشته بودم ولی سر یه هفته محقق شد:دی





+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 22:41  توسط   | 






((باز من گفتم که بالاتر کجاست...؟))







+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 7:59  توسط   | 




توده ها ی ابر, آبستن صاعقه در آسمان آبی, بر فراز کوه های دور دست حلقه زدند و دمش ناگهانی باد برگ های درختانی را که بر روی رودخانه خمیده بودند , پشت به رو کرد. رعد غرش آغاز کرد و برق صاعقه از میان ابرهای سفید بالای قله های پربرف ریشه دوانید.
جوینده در پناه درخت بلوط بزرگی به نظاره ی رودخانه ای که همیشه از پیش او میرفت تا دریا شود نشسته بود.
آب های گل آلود ش بر لب ساحل های شنی بوسه میزد و صدائی نجوا میکرد.
به حالتی پر امید گفت: ((این به رودخانه ی خدا میماند. آیا هرگز آن را که در الهامات یوحنا آمده است خواهیم دید؟))
ربازارتارز پاسخ داد:(( تو رودخانه ی پر شکوه خدا را خواهی دید و آن مطلق را خواهی شناخت. من تو را بدانجا خواهم برد تا خدا را در ملکوت شاهانه اش نظاره کنی!))
جوینده با هیجان درخواست کرد:(( مرا ببر! به کجا میرویم؟))
(( به ماورای جهان های فلکی خدا, به درون اقصی نقاط آن نواحی معنوی که پای هیچ بشری نرسیده و به جایی که تنها روح میتواند سفر کند. به جایی میرویم که زمان , مکان, تصور و نیت ها هیچ یک وجود ندارند. آنجا رودخانه ی خدا را که از درون سریر الهی به بیرون جاری است را ,خواهی دید!))

جوینده با اشتیاق پرسید: ((چگونه خواهیم رفت؟))

_: ((کافی است چشمانت را ببندی و با دقت به درون چشم معنویت خیره شوی. منتظر من باش تا بیایم. آنگاه من تو را به درون چشم انداز با شکوه رودخانه ی مقدس خدا خواهم برد.))

جوینده چشمانش را بست و به دقت به درون چشم معنوی اش در میان دو ابرو نگاه کرد. اندک اندک از درون تاریکی, باران رقصانی از نور مه آلوده به رنگ زرد پدیدار شد و او را چون ابر چرخانی در بر گرفت. به همراه آن , صدای همهمه ای مانند وز وز هزاران زنبور عسل بلند شد. گویی درون کاسه ی سرش بال میزدند.
نور ناگهان چرخش خشمناکی کرد و باز ایستاد. از اینکه اتفاقی برای جسمش در حال وقوع بود ,احساس عجیبی داشت. صدای مکشی آمد و پس از آن احساس حرکتی در بالای سرش کرد. انگاه صدائی شبیه باز کردن چوب پنبه از سر بطری به گوشش رسید و احساس کرد از جایش کنده و در غارتی عظیم و ناگهانی به بالا کشیده شد. متحیر و مبهوت , ناگهان خود را فراسوی جسمی که روی زمین نشسته بود یافت. در حالیکه به بدنش نگاه میکرد, با تعجب گفت:((آن من است!))

نگاهی به خویش و سپس به جسمی انداخت که همیشه به تن میکرد و اکنون همچون غلافی سفید رنگ آنجا رها شده بود. آن اهل تبت هم در فاصله ی چند قدمی او در همان آرایش ایستاده بود.

استاد توضیح داد:(( روح!...جامه ی روح اینچنین است. اینک تو کالبد های جسمانی, اثیری و ذهنی ات را فرو انداخته ای . ما بر فراز سه جهان ایستاده ایم و آماده ی پرواز به سوی بالاترین اقالیم هستیم. تو نه چیزی خواهی فهمید و نه چیزی خواهی دید, تا من تو را بدان بخوانم.
((دست مرا بگیر . به من اعتماد کن . من رودخانه ی خدا را به تو نشان خواهم داد.))
جوینده چشمانش را بست و دست استاد را محکم در دست گرفت. به نظرش آمد که در حال پرواز است. پس از چند لحظه ی کوتاه , صدای همراهش را شنید که به او گفت چشمانش را بگشاید.
از فرط حیرت خشکش زده بود. گوئی بر فراز فلات مرتفع و وسیعی ایستاده بود که مشرف بر دره ای وسیع در جهانی انباشته از نورها ی درخشان و سفید رنگ بود. در دور دست ها, قوس سفید و دواری دیده میشد که با درخششی حیرت آور می تافت و نوری میپراکند که شعاعش به صد ها و یا هزاران فرسنگ می رسید. تخمین برای او میسر نبود. از میان آن , جویباری از نور سفید و برهنه ای بیرون میریخت که از فرط تابناکی به دشواری میتوانست به آن نگاه کند. نور گسترده میشد و چون باران بر فراز سرزمین های افلاک خدا فرو میریخت.

اهل تبت , در حالیکه به آن قوس سفید اشاره میکرد و گفت:(( خدا آنجاست. از درون خداست که این رودخانه ی نور جاری است. ببین چگونه به سوی اقیانوس عشق و رحمت سیلان دارد! تو نمیتوانی از این نزدیک تر بروی وگرنه جان خود را از دست میدهی, زیرا خدا مقرر کرده است که عنصری که ناکامل است بدو وارد نشود.))

((همانگونه که رودخانه ی خدا از قطرات آب فراهم آمده, رودخانه ی خدا هم از اتم های خالصی بنا شده که در سراسر جهان های خدا به گردش مشغولند و تافراسوی سه جهان پایین به زیر رفته. انگاه باز هم در شکل کامل به سوی خدا باز میگردد.))

((باری این نور پایین تر از بام سه جهان دو گانه هم جاری است اما به صورت نا خالص و دفعتا" در میان قوسی فراهم میاید که از طریق آفریدگار جهان های پایین به گردش در می آید. او بر فراز این سه جهان سکنی دارد. هر چند این سیلان نور خالص نیز به سوی مرکز همان قوس دوار باز میگردد تا دوباره خالص و تصفیه گردد.))

((روحی که به واسطه ی گوروی خویش پرورش یافته است به دست مقدس خدا برچیده شده است, از نور به منظور روشن کردن راه و احتراز از دام چال ها سود میجویند و از نور به مثابه ی جریانی از امواج که بر آن راکب شود و به خانه ی حقیقی خود باز گردد.))

(( آن همان نوری است که تو در مراقبه میبینی.))

اینک تو آن را دیده ای و باید بازگردی.
چشمان جوینده بار دیگر بسته شد و هنگام گشودن آنها, استاد و خویش را بازیافت که در کنار رودخانه, زیر نم نم باران نشسته بودند. استاد خود را به زیر درختی رسانید و دست هایش را به نشانی آشنا حرکت داد.
با صدایی پر از عطوفت گفت: ((میبینی؟من میتوانم هر تجربه ای که تو آرزو کنی برایت ممکن سازم.))
جوینده سر تکان داد و در حالیکه به توده های سیاه ابر های رعد زا چشم دوخته ود که از دامان تپه ها به بالا میخزیدند. کف ها ی سفید رنگ بر سطح رودخانه میرقصیدند. جوینده در پاسخ لبخند آن اهل تبت لبخند زد...




+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 20:34  توسط   |