|
here i am
|
از طرف میچ به بازیه(( شما چه شغلی را دوست دارین)) دعوت شده ام.
توی این زمینه و کلا" همه ی زمینه ها اونقدر با میچ متفاوتیم که نمیدونم چطور تا حالا به خون خواهی هم بر نخواستیم و همچنان خواهریم!
اگه یک کار اداری که باید پشت میز نشست و ۷ صبح رفت و بعد از ظهر برگشت داشته باشم قبل از اینکه افسرده بشم یا تطبیق پیدا کنم میمیرم...!
ساعت کار باید دست خودم باشه. هر وقت خواستم برم. هر وقت خواستم بیام.
کار میدانی رو دوست دارم. فعالیت بدنی زیاد. خوبه که زمین شناسی میخونم. خیلی خوبه. و اینکه حتی المقدور خودم رئیس باشم. از اونجایی هم که متولد ماه اول فصلم و لیدر دوست ندارم صاحب کار رو و نخواهم داشت.
و اما فعالیت های شغلی که نیل دوست میداره:
اولش اینکه خیلی از معماری و ریختن طرح یک ساختمان خوشم میاد. تجربه اش رو هم داشته ام. همیشه تو اسکیس زدن و کشیدن پلان ساختمان به دوستای معمارم کمک میکردم.
کارای دکوراسیون داخلی هم که بمونه. خیییییییلی خوش میاد.
در رابطه با رشته ام خیلی دوست دارم که کارشناس یک ارگان یا شرکت در زمینه ی کشف معادن و سفره های آب زیر زمینی باشم. البته تو ایران اجازه ندارم به عنوان یک زن ناظر استخراج باشم.
معلم نقاشی!
عکاسی! یه بار هم میخواستم تو دانشکده نمایشگاه بزارم که به علت فشردگی دروس و امتحانات بی وقت نشد.( این گزینه و گزینه ها ی هنریش رو برای شغل نمیخوام هیچوقت. اصلا" نمیخوام از راهش پول در بیارم و در ضمن به نظر من آدم نمیتونه به زور از خودش هنر در کنه که بخواد بفروشتش. خودش باید بیاد و ممکنه توی یک روز چند تا موضوع به ذهنت برسه و ۲ سال هیچی نرسه!)
یه زمانی از آرایش و پیرایش هم خیلی خوشم میومد هر چند استعدادش رو دارم و خوب انجامش میدم اما اونقدر وقت و بی وقت موچین و قیچی دستم دادن بلکل زده شدم و حالا همچنان برای تمام ایل و طایفه انجامش میدم. ولی خب همنان بعد از کارم وقتی صورت و موی زیبا میبینم خوشم میاد. راضیم میکنه.
کاری رو دوست دارم که بتونم توش از خیالم استفاده کنم. خلق کردن رو دوست دارم. میشه گفت ذاتیه!
اصلا" تمرکز خوندن ریاضی رو ندارم. همونطور که گفتم خیال امان نمیده! عوضش در زمین شناسی موفقم چون وقتی مطلبی میخونم کاملا" تصورش میکنم و میرم توی دنیاش. پس خوب یادش میگیرم. تصویر ذهنی ام هم خیلی خوبه که دو چندان کمک میکنه به کارای پترو لژی و آزمایشگاهیش.
میچ منم خیلی دوس دارم راننده ی یه ترانزیت باشم!!!
در پایان هر شغلی رو هم که انتخاب کنم در کنارش حتما" شنا رو ادامه میدم و غیر از رفتن توی تیم میخوام که همین روزا که مدرکم رو گرفتم مربی هم بشم.
از دنیا ـ جوزف ـ کاپیتان ـ یارا ـ لارسپیوا ـ فواد ـ نمسیس دعوت میکنم تو بازی شرکت کنین.
برایم سخت شده نوشتن آنچه می اندیشم.
شاید این کلمات طاقت اسارت ذهن ندارند. نمی خواهند دچار قضاوت فکر شوند. آزاد تر کمی...شاید!
رها از زنجیر های عقاید!
شاید اگر به گاه دلتنگی کمی صبور تر باشم روزی بدست آورم آنچه را که به خاطرش میجنگم.
شاید اگر همه ی راه ها را نبندم خدا روزنه ای بیابد برای تابیدن بر من. شاید اگر اندکی آسوده تر فقط ناظری گذرا باشم کمتر بسوزانی ریشه های شادابی ام را.
شاید اگر کمی مهربان تر باشم بدانی: (( آن گونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس میکنم!))
اگر در سپیده دمان بر فراز تپه ها ی مجاور به گاه بیداری روشنم شود حجم تنهایی ام را! قسمت نکنم با کسی! خورشید را ! که از دستانم طلوع میکند و که ازشدت تابندگی نمیبینندش! شاید اینگونه کمتر بسوزانتم نزدیکی با آفتاب!
اگر به گاه هجوم گریه فرو خورم بغض در گلویم. آن گونه شوم که روزگاران در رویا دیده ام...
خدایا به تو پناه میبرم از این مهمانی های زورکی!!!
در اشک ریز باغ وقتی که گل شکست
وقتی که آفتاب در من به شب نشست
شب بی دریغ بود
من تلخ و نا امید
تو میرسیدی و
خورشید میرسید...
پ.ن: شکر خدا که هر چه طلب کردم از او بر منتهای همت خود کامران شدم
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
وقتی راهی نیست
می آییم ببینیم واقعا" چه میشود. چه باید کرد؟!
دور هم می نشینیم
نگاه می کنیم
و تازه میفهمیم که قدر سکوت و بوسه را می دانیم!
و بعد ذره ذره به یاد می آوریم
انگار که یکدیگر را دوست میداریم
نوعی هوای آشنا با ما
تمام اطراف آینه را گرفته است
اول به سنگ اشاره میکنیم
بعد شک به ستاره میبریم
و آخر همه ی خواب های تشنگی
تازه با آواز آب آشنا می شویم.
و درست وقتی که نوبت که نوبت به گفت و گوی گریه میرسد
سکوت میکنیم.
شما چه می گوئید!
من تمام شب پیش
فقط به خاطر چند سوال ساده بیدار بوده ام!!
به خدا من این خانه و صحبت این و آن را دوست می دارم
من اصلا" نمیدانم از کدام راه
به رویای ارغوان میرسند.
فقط معنی ماه را میفهمم که روشن است
روشن است که طاقت دوری و
تحمل تشنگی در من نیست.
میخواهم به خواب خانه برگردم
من این خانه و
صحبت این و آن را دوست می دارم
می خواهم به اول تمام ترانه های تو برگردم...
ـ سید علی صالحی ـ
بگذار اینگونه ادامه بدهم.
به روش خودم.
تو هم فقط خودت باش.
بی چون و چرا!
صدای اسپیکر بلنده و دارم ریتمیک و به حالت قر تو کمر با سرعت ظرف میشورم و میرقصم که بعدش بدوم برم بالا درس بخونیم.
ماه رمضونی استخر بر خلاف اونچه که گفته بودند بسته است و آنتروپی انرژی ...! اووووووف...
......................
شجریان...
سرو چمان من چرا...
با همه عطر دامنت آیدم از صبا عجب کز گذر تو خاک را مشک ختن نمیکند...
دل به امید وصل تو همدم جان نمیشود. جان به هوای کوی تو خدمت تن نمیکند...
از بچگی که این آهنگ رو یاد گرفتم و بابا همیشه تو ماشین میذاشت جزء چند تا آهنگیه که نا خود آگاه همیشه زمزمه اش میکنم. الان گذاشتمش و ریتمش داره موزونم میکنه...
...............................
یه حالی دارم...
یه حال خوب...
یه حال عجیب...
...
وقتی تمام بدنت رو پی ریشه های درد میکاوی و بالاخره دستت میره رو نقطه ی دردناک...
و دچارش میشوی آنچنان که در هیچ دو دو تا چهار تایی نمیگنجد!
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب
که قند فراوانم آرزوست...
ای آفتاب حسن! برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست...
نمدونم این درد بی درمان چیه که گاهی چونان بختک می افته روم و دلم بی خود و بی جهت میگیره.
از دست هیچ کسم کاری ساخته نیست فقط یکی به من بگه چی میخوام...؟
هر چی هم فکر میکنم از هیچ کس و هیچ چیز هم ناراحت نیستم. اما خب خیلی دلم هوای یه آدمی رو میکنه که دوسش دارم و از مصاحبتش لذت میبرم.
با ذهنی مثل یک روز صاف و بی ابر اما هر چند دقیقه یه بار از ته دلم میگم : هههههههههههههی...
حوصله ی جمع رو ندارم. این مدت اونقدر مهمون داشتیم و مهمونی رفتیم دلم سکوت و آرامش خودمو میخواد.
هر چند امشب نرفتم مهمونی اما فردا شب مهمون داریم.....
امشب مامان و بابا و داداشی از سفر برگشتن. چقدر احساس خوبی دارم. گرمای خانواده و ...
ممکن بود همین روزا دیگه پشت پا بزنم به زندگی و برم معتاد شم! خوب شد اومدن! حس موقع هایی رو دارم که بعد ۲ ماه از شهر دل انگیز میومدم خونه!
از صبح خونه ی آبجی بزرگه بودیم با مینا. شب هم مامان اینا اومدن اونجا و با هم برگشتیم. از لادن کتاب فیزیولوژی گایتونش رو گرفتم( البته یه جلدشو) که بخونم. خیلی از این مباحث فیژیولوژی خوشم میاد. همیشه لادن رو سوال پیچش میکنم. الانم کلی سوال ها راجب به هورمن ها تو ذهنم دارم که دوس دارم زودتر بخونم کتاب رو. خیلی دوس دارم از مکانیزم و ساز و کار بدنم بدونم.
سر فصل هاش رو که نگاه میکنم به خودم میگم وااااااای این فصلم بخونم و همینطور پیش بره باید برم جلدای دیگه اش رو هم بگیرم بیارم!
چند تا کتاب رو هم که رفرنس کنکورمه و نه اینجا بود و نه تو شهر دل انگیز سفارشش رو به داداشی داده بودم واسم گرفته. البته چاپ چینه شناسی آقا نباتی تموم شده . اونجا هم پیدا نشده. امیدوارم دوباره زودتر بره زیر جاپ.
اونقدر روزام زود میگذره که اصلا وقت کم میاد. دختر خوبی شدم. درس میخونم. به امور میرسم. شب که میخوام بخوابم تازه یادم میفته لباس های شسته شده ی تو ماشین لباسشویی رو خالی نکردم. بعدم که پهنشون کردم میبینم به گلدونا آب ندادم!
گلدونا رو هم که آب بدم بعد میخوابم.آخه خودم یه سال پیش همین موقع ها که اومدیم خونه ی جدید متولدشون کردم. ولی چون نیستم در طول سال که زیاد بهشون برسم خوب رشد نکردن. هم باید به خاکشون رس اضافه کنم هم باید برم از اون آقاچشم سبزه که نزدیک چهار راه گلخونه داره واسشون کود و تقویتی بخرم.
۲ روزه همش پای کامپیوتر دارم کارای دانشگاهمو انجام میدم. اونقد تایپ کردم و تو این کتاب و اون کتاب و این سایت و اون سایت گشتم چشام تا به تا شده!
این قالب جدید رو هم دوس ندارم. همه چی رو چپه میکنه. بیچاره نوشته هام...
- ها؟ چیه؟ طلبکاری؟
+: نه! تو بدهکاری.
ـ :چیی رو؟ میشه بگین؟
+: عشقتو!
ـ : اوه اوه! عشق زیادی نداریم به کسی بدیم!
+ : مرسی! حالا ما شدیم کسی؟؟
ـ : پس چی؟ نکنه نا کسی؟؟ همینه که هست!
+: دلتم بخواد!
ـ : نگران دل من نباش. نمیخواد! شما به امور خودت برس!
+: دلمو شکستی..
ـ : وظیفمه. اگه بخوام دل به دست بیارم که خونمون میشه دل و جگر فروشی!!!![]()
زیاد فرقی نداره.
مممممم....نه!
اصلا" فرقی نداره.
من در سرزمینی زندگی میکنم که شاید همه ی مردمانش به گذشته ها و تاریخشان افتخار میکنن اما الان و در این زمان هیچ نشانه هایی از آن افتخارات در وجود هیچ یک از مردمانش به چشم نمیخورد.
مردم سرزمین من به هم خیانت میکنند. به مصلحتشان دروغ میگوین. برای بلند تر شدن روی سر دیگری می ایستند . عرق ملی و قومی و حتی انسانی ندارند.
مردم من کینه توزاند. حرفهاشان در دلشان نمی ماند. عشق هایشان دروغین است. در سرزمین من هر نسل که میگذرد دل مردم هم کوچکتر میشود و اینگونه در چند قرن وسعت سرزمینم هم متناسب با دل مردمانش کمتر و کمتر شده. چند قرن پیش سرزمین من چند برابر بزرگتر بود...
مردم من فراموش کرده اند. زندگی کردن را. دوست داشتن را. بخشش را. خدا را...
بی ربط: با خودم گفتم چقدر دوست دارم باهاش دوست بشمو اینکه چقدر به همچین دوستی با این ویژگی ها نیاز دارم و خواسته ام یک ساعته براورده شد. مرسی خدا.
در باب پست قبل باید بگم که خانم نیلوفر رو پیدا نکردم. یادم رفته بود خودم چند ماه پیشا فرستادمش مسافرت و گفتم تا اوضاع اینجا خوب نشده بر نگرد.
خلاصه اینکه ایشون دارن در سواحل هاوایی حالشو میبرن و من مجبور شدم دیشب با نیل حرفام رو بزنم. البته زود خوابش برد و اصلا" نفهمیدم که کی؟ و آیا اصلا" گوش داد به حرفم یا نه!
به هر حال مهم اینه که حالا حال همه ی ما خوب است. و من بسیار کار دارم برای امروز و فردا روز و روز های دگر هم.
مامان بابا و تورج هم میرن سفر. و من و مینا هم به دلیل مشغله ی کاری نمیتوانیم برویم. و چه معنی داره ما که دستمون بند باشه اینا هی واسه خودشون برن خوشگذرانی؟ و ما رو بی خیال؟ و این عادلانه نیست. ولی مهم هم نیست. چه میشود کرد؟!
ته دلم یه ناراحتی بزرگ هست که نمیدونم ریشه در چی داره.
تمام روز رو تقریبا" خواب بودم. بیدار که میشدم دوباره ناراحتی رو حس میکردم پلکم سنگین میشد. باید یه نشستی با خانم نیلوفر داشته باشم ببینیم دو تایی چه تصمیماتی میتونیم اتخاذ کنیم برای این اوضاع.
نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند...........نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست....................کلاه داری و آیین سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن...................که دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم.......................که در گدا صفتی کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی.................وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم.................که آدمی بچه ای شیوه پری داند
هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست................نه هر که سر بتراشد قلندری داند
مدار نقطه ی بینش ز خال تست مرا...............که قدر گوهر یکدانه گوهری داند
به قد و چهره هر آنکس که شاه خوبان شد..................جهان بگیرد اگر دادگستری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
امروز بالاخره وقت گذاشتیم و رفتیم خرید. رفتم دنبال مینا دم کلاسش و با هم رفتیم.
۲ جفت کفش گرفتم. هر دو نمیدونم چرا صورتی از آب در اومدن! البته مدل هاشون خیلی متفاوته. یکی پاشنه بلند و دیکری کوتاه و عروسکی.از یه جفت مشکی با پاشنه ی خیلی بلند میخی هم خوشم اومد که مینا نذاشت بگیرمش. گفت نمیشه باهاش راه رفت. ولی خوشم اومده. فردا از استخر بیام سر راه میگیرمش. به من چه میخواست خوشگل نباشه!
فوقش روی آگهی ترحیمم مینویسن: از رو کفش افتاد!
سه تا هم شال که هیچ کدوم مثل دیگر روسری های بنده جیق یا قرمز نیستن و از این بابت ناراحتم! نگاشون میکنم حس میکنم مال من نیستن. بس که متفاوت از سلیقه ام اند. به هر حال قشنگن.
برای عروسی سمیه همه ی دوستا از اقصی نقاط ایران دارن میرن قزوین. فکر نکنم برم. تو حال و هوای سفر نیستم. شاید یکم فراغت بال بهتر از شور و هیجان با دوستا و عروسی و سفر باشه.
تورج امرووز اومد. دادشی ۱۰ روز مرخصی گرفته از خدمت شریف سربازی. مامان بابا خودشون اونقد ذوق کردن رفتن از اون شهر دل انگیز دنبالش و آوردنش خونه. تو ناجاست.
خاطراتش جالبن:
۴ شنبه پدر دخترش رو کشته بود . ۵ شنبه یه پسر پدرش رو کشته بوده!
و یکی برای تصادف و مردن طرف و اینکه از بخت بدش ماه محرم بوده و ۵۰ میلیون باید میداده و نداشته.از فروردین ۸۳ تو زندان بوده و عید امسال با وسیقه مرخصی گرفته رفته عراق از فامیل پول جمع کنه که گرفتنش و ۵ ماه اونجا زندونی بوده. تا اینکه به زور و با هزار بدبختی(شرحش مفصله بیخیال)خانوادش آوردنش ایران دوباره. حبسش که ۱۰ سال شد. دولت خودش از بیت المال پرداخت میکنه و آزادش میکنن. طفلی...
اسم یکی از غذا هاشون هم اونجا خورشت وحشته! به نظر لذیذ اومد وقتی محتویاتش رو گفت!!
تورج برادر از اونجایی که برق خونده همش تو پاسگاه های مرزی در گردش و در حال سیم کشی و برق رسانی و تعمیرات و خدمات برقیه. طفلی ها یه بار هم ۱۱ روز تو یکی از همین پاسگاه های دور افتاده دسترسی به آب نداشتن و حموم نرفتن!
یه نکته ی جالب پیام هائیه که با بیسیم به صورت رمز میفرستن. مثلا" به ماشین آذوقه میگن: جواد یساری!
به سرباز ها هم میگن کبوتر! به تورج اینا میگن کبوتر دو ستاره.
جمال(داماد) میگه زمان ما وقتی تقاضای آذوقه میکردن میگفتن: جوجه ها دونه ندارن!
آمریکا هم با اون سیستم پیشرفته ی جاسوسیش هم هیچ قلطی نمیکنه و عمرا" این پیام ها ی مخابره شده رمز گشایی بشن!
قرار این نیست که هر کسی بخواد حرفش رو هزار بار تکرار کنه یا هر چیزی رو توضیح بده. اصلا" قشنگ نیست آدما بخوان خودشون رو توضیح بدن. هر چند گاهی این کارو میکنیم تا مطمئن بشیم حرفامون شنیده شده.
اما وقتی کارات ایجاد یه برداشت بد میکنه و داره همه موجودیتت زیر سوال میره چون به جای دقت به عمق فاجعه مخاطبت سرش تو کار خودشه و اگه وقت کرد یه روزی یه جایی میگه: باشه. سعی میکنم بهش فکر کنم! دیگه توضیح دادن چه مختصر و چه مبسوط فقط ملال آور میشه و یه موقعی به خودت میای میبینی همش داری غر میزنی.
با این کار هم انرژیت تحلیل میره و میبینی بعد یه مدت از اون آدم خوش و پر انرژی هیچ خبری نیست.
این که باید طرفت رو هم درک کنی قبول. ولی اون هم نباید وقتی برای تو بذاره. نباید بگه دوست دارم. و اگه نداره باز هم نباید بگه؟ نباید به حرفات توجه کنه و سعی کنه خواسته ات رو بر آورده کنه؟
...........
شاید بد ترین کاری که میشه در حق من انجام داد این باشه که به چیزی که نیستم متهمم کنن. حرف زدن در این مورد خاص هم به همم میریزه. بی خیال.
شادیت رو پای بچگیت بزارن و بگن خوب میشی!
خوشحالم همه تون بزرگین و یه پا افسره. خدا حفظتون کنه.ما هم اگه خدا عقلی داد و طلبید شرف یاب میشیم به حضورتون. تا حالا کسی این طور قضاوت نکرده بود.
خب اگه با تو هم مثل همه رسمی و تو چهار چوب باشم که دیگه واسم فرقی نداری با بقیه. خودتم خسته میشی. اصلا" تو همین تفاوت ها رو دوست داشتی...
صبور بودن قشنگه. صبر هم کار خوبیه. اما زمانی که امید داری تحولی رخ بده. گاهی که حس میکنم جریانی تواناییشو داره که به زوال بره دوست دارم کمک کنم زودتر خرابش کنم و خیالم راحت شه!
بعضی وقت ها کاش آدما فوش بدن اما سکوت نکنن!
به خدا گاهی میمونم...
پ.ن: دلم با تو خوش بود تو بودی کنارم...