تبليغاتX
سرمه
here i am
 

کلاس های دو در..

کتاب های زیاد...

عشق...

آینده...

خیال...

آرزو...

 

 

 

این وسط : مادر شوهر: من میخوام نوه هامو ببینم!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 14:30  توسط   | 

 

* : بچه ها صبح زود کی بیدار میشه؟ کلاس داره.

ـ : اگه با کلاسی به اینه من بی کلاس! من پشت کوه!

 

 پ.ن: نیستم.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:21  توسط   | 

 

 

از اون احساسات خرانه ی خوب که دل به تنگی میگراید از شادی زیاد و گمان ساده برده ای که: (( جهان با ماست. جان با ماست. عشق جاودان با ماست...)) و دوس داری بزنی به کوه زیر بارون از خوشی گریه کنی و هی خوش باشی و هی به اندازه ی تمام دنیا بشی و هی دلت تنگ تر بشه در ضمن این همه سرشاری و ابدیت...

 

 

 پ.ن: لطفا" کوهش هم این مدلی باشه و ابراش تا چند دقیقه ی دیگه بغضشون بترکه و غوغا بشه...


عکس: آخرای اسفند 86- همین نزدیکی ها...




+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 23:46  توسط   | 

 

به خدا من همیشه اخطار میدهم. همان اول. رو راست. میگویم هر چه هستی باش. فقط راست بگو. همیشه.

شما ها یی که مرا میشناسید بگوئید!

تا حالا کیی حرف راستی به من زده اید - حالا هر چه میخواهد باشد -  و برخوردی خلاف آنچه شایسته است دیده اید؟ هان؟

چرا طبق عادت هایت با من حرف میزنی؟ عادت کرده ای بعضی چیز ها را فقط وقتی از فیلتر دروغ گذشت بر زبان بیاوری.

 بله! میدانم! همه همینطورند. نمیشود واقعیت همه چیز را گفت! اما به همه نمیتوان گفت! نه به من!

من که همان اول گفتم و گفتم که با من خودت باش. هر چه که هستی مقدسی.

حالا بعد از آن دروغ هایی که از تو شنیدم. نه که دوستت نداشته باشم! نه!

اما!

دلم با تو بودن نمیخواهد...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 23:44  توسط   | 

 

ممنون از عمو مسطح که منو هم به بازی دعوت کردند.

باید اینجا بنویسم و مکنونات قلبی خود را به گاه نا مرئی بودن بازگو کنم! به حق حرفای نشنیده! خدا به دوووور! چه چیزایی میخوان از آدم!

پس حالا که قراره نامرئی بشم بزارین قبلش یکم شعار بدم که تخلیه ی روانی بشم حداقل! :

من از اونجایی که خیلی آدم راست و درستی هستم! و حرف مردم و ملت روم اثر نداره ( میشه گفت کله خرابم!) مرئی هم که باشم هر کاری صلاح بدونم و بخوام انجام میدم از هیچی هم نمیترسم به کسی هم جواب پس نمیدم! حالا گیریم نامرئی هم باشم. چه فرقی میکنه.

((اگه دقت کرده باشین در قسمت زیر عکس چشمان بنده در گوشه ی وبلاگ هم ذکر کرده ام ( البته اززبان حافظ) که : من اگر نیکم و اگر بد تو برو خود را باش!))

حالا کارهایی که دوست دارم وقتی مرئی بودم انجام بدم اما دستم کوتاهه:

خیلی دوس دارم برم برگه های صحیح نشده ام رو توی دفتر استاد ها بردارم و خودم صحیح کنم و نمره ی خودم رو بزارم تو لیست. خدا از استادی کمشون کنه که فقط بلدن حضور و غیاب کنن و نزارن ما صبح های سرد زمستانی یه ساعت بیشتر تو رختخواب باشیم.درس دادن و برگه صحیح کردنشون تعطیله!

از اونجایی که عشق به عام منو کشته! میخوام برم و همه رو از دست این امیران حکومتی نجات بدم به حول و قوه ی الهی! بگو آمین!

هیچ مورد خاص و اخصی هم وجود نداره که بخوام مرئی انجام بدم و نتونم.

فقط نمیدونم اگه نامرئی بودم میتونستم وقتی به جاهایی که باید و برام سواله برم میشه حقیقتشون رو پیدا کنم؟ یا اگه حقیقت داشتن در دنیای مرئی هم بلاخره یه نمه پس میدادن؟؟!!

سوال های ارشد رو هم دوس دارم برم ببینم. فقط حوصله ی درس خوندن ندارم. اگه فکر کنی ماتحت فراخه ناراحت میشم!!! فقط تو موودش نیستم. همین.

 

فعلا" آرزوی دیگه ای ندارم. قبلا" از همکاری شما متشکرم.

با تشکر. امضا نیل.

 

در ضمن! همه ی اد لیست سرمه دعوتن به بازی. البته اگه افتخار بدن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 0:39  توسط   | 

 

امشب اولین شبیه که پسر بعد از مرگ همسرش رفته خونه . چند ماه بیشتر نبود که ازدواج کرده بودن. عکسای عروسیشون مثل فیلم از جلو چشمم میگذره. توی تصادف پسرک زخمی شد  اما همسرش ضربه مغزی شد و بعد از یک هفتهکه توی کما بود فوت شد. شرایط سختی رو میگذرونه. خصوصا" امشب. توی خونه ی پر خاطره... بچه تمام مدت پیشش بود. هم تو بیمارستان و هم حالا که در غم فقدان همسرشه.بچه دوست خوبیه مخصوصا" تو سختی ها. وقتی داشتم باهاش حرف میزدم و اینا رو واسم تعریف میکرد داشت باطریش خالی میشد انگار. غمگین بود و با معرفت. بهش میگم: تو خودت دلداری میخوای! میگه: آره. سخته. خیلی. خداحافظی که میکنیم بهم میگه: امری ؟ میگم: عرضی نیست. میگه: نه! تو همیشه بگو امری نیست. باشه؟

خنده ام میگیره. باشه بچه. باشه.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 2:7  توسط   | 

 

اینجا دچار طلسم بی مهری نویسنده شده شاید.

شاید هم سکوت با مذاقمان جور در آمده! شاید هم نیستیم در این دنیا تا راجع به آن بنویسیم. و شاید هم در عین حال  نوشتن راجع به آن دنیا سخت است و کلمه ها پیچ میخورند اگر اذیتشان کنیم. ولی خب! به هر حال نتیجه ننوشتن است. و خواب های عصرانه ی پائیزی بهتر است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 20:17  توسط   |