تبليغاتX
سرمه
here i am


_:  دارم میرم لاهیجان.
*: من یه دوستی اونجا دارم اسمش دنیاست. چشماشم سبزه. دیدیش از طرف من ببوسش!
_: هر دختر چشم سبزی دیدم میبوسم! میگم نیلو گفته!





+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 21:49  توسط   | 

 

معمولا" میرم کتاب خونه ی دانشکده هنر محض رضای خدا یکم درس بخونم.

با فائزه رفتیم چای و شکلات گرفتیم. دود سیگار فضا رو گرفته بود. گویا دیروز پسرا و مسئول بوفه داخل بوفه اتانول ۷۰ درصد تناول کرده بودندو فائزه به روی آقای بوفه که اتفاقا" یه پسر بچه ست که به نظر ۲۰ سالشم نشده آورد که : مواظب خودت باش! میدونی حراست بفهمه چی میشه؟

پسره به هم ریخت و حق به جانب اما مظلوم گفت: فوقش میندازنم بیرون! بغضم کرد انگاری.

با ۷-۸ نفر از بچه های گرافیک داشتیم چای میخوردیم که در بوفه رو از تو قفل کرد و ته مونده ی شیشه ی اتانول رو سر کشید و صدای آهنگ مبایلشو بلند کرد. بعدم سرشو گذاشت رو میز و انگاری گریه هم کرد.

علی رفت داخل از پشت در شیشه ای میدیدیم که اون پشت نشسته و داره باهاش حرف میزنه.

میگم بچه ها من دل نازکم طاقت ندارم میدونم چشه الانه که برم بغلش کنم و باهاش حرف بزنم! دختروو میخنده میگه: فکر کنم عاشق من شده!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 16:43  توسط   | 

 

آخه گیر دادیااااا!!! این همه زندگی آدم میمونه از کجاش بگه!

 فقط این که دارای یک دستگاه آپارتمان مجردی شدم واسه خودم که تنها زندگی کنم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 20:11  توسط   |