|
here i am
|
معمولا" میرم کتاب خونه ی دانشکده هنر محض رضای خدا یکم درس بخونم.
با فائزه رفتیم چای و شکلات گرفتیم. دود سیگار فضا رو گرفته بود. گویا دیروز پسرا و مسئول بوفه داخل بوفه اتانول ۷۰ درصد تناول کرده بودندو فائزه به روی آقای بوفه که اتفاقا" یه پسر بچه ست که به نظر ۲۰ سالشم نشده آورد که : مواظب خودت باش! میدونی حراست بفهمه چی میشه؟
پسره به هم ریخت و حق به جانب اما مظلوم گفت: فوقش میندازنم بیرون! بغضم کرد انگاری.
با ۷-۸ نفر از بچه های گرافیک داشتیم چای میخوردیم که در بوفه رو از تو قفل کرد و ته مونده ی شیشه ی اتانول رو سر کشید و صدای آهنگ مبایلشو بلند کرد. بعدم سرشو گذاشت رو میز و انگاری گریه هم کرد.
علی رفت داخل از پشت در شیشه ای میدیدیم که اون پشت نشسته و داره باهاش حرف میزنه.
میگم بچه ها من دل نازکم طاقت ندارم میدونم چشه الانه که برم بغلش کنم و باهاش حرف بزنم! دختروو میخنده میگه: فکر کنم عاشق من شده!
آخه گیر دادیااااا!!! این همه زندگی آدم میمونه از کجاش بگه!
فقط این که دارای یک دستگاه آپارتمان مجردی شدم واسه خودم که تنها زندگی کنم![]()