سر میز شام تلفن زنگ میزنه. مامان جواب داد. عمه ی بزرگم بود. سلام احوال پرسی و احوالات نیلو را پرسی فراوان!!
بعد هم با آقای پدر صحبت کرد و احوالات نیلو پرسی فراوان!!
با مینا به هم نگاه معنی دار با خنده میندازیم که یعنی این بار دیگه چه نقشه ایی واسم کشیدن؟!
بعد هم که فهمیدند نیلو خونست, بابا گفت بیا عمه میخواد باهات صحبت کنه. میخوام پاشم برم سمت تلفن مینا میخنده موهاشو به هم میریزونم و خندم میگیره و میرم سمت تلفن حرف میزنم!
کلی حال و احوال و این که ترم هفت بودی دیگه؟ نه؟
میگم آره امسال دیگه خلاصم و کلی عمه خوشحال تر میشه!
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 20:49 توسط
|
کسی غیر از حافظ میتونه منو آرومم کنه..؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 22:48 توسط
|
خوندن آرشیو مثل نگاه کردن به آلبوم های قدیمیه.
چی بودیم و چی شدم...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 17:26 توسط
|
بعد از سه ماه دیروز تمریناتم رو از سر گرفتم. یه کم طول میکشه آمادگیم رو باز بدست بیارم اما وقتی مثل ماهی ورجه وروجه میکنم و از این سر به اون سر میرم و در میام حس رهایی میکنم.
اما دلم اون جور که باید آروم نیست. امتحانات میان ترم هنوز تموم نشده و کلا" فشار کاری و درسی و فکری زیاده و من مدام بین اینجا و شهر دل انگیز در رفت و آمدم.
مربی نیم ساعت بعد از اینکه سانس تموم شد نگرم داشت که باهام تمرین کنه. آخراش خسته شدم میگم: میشه یه دیقه شما خفه نشین تا من نفس تازه کنم؟!!
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:27 توسط
|
شیطنت برای کسایی که از ته دل دوسشون دارم..! دلبری!
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 21:24 توسط
|