|
here i am
|
نمیدانم چرا امروز هی دلم پر میکشد و میدود میان این برف ها و هی تاتی تاتی میکند و قند آب میکندو رو لبم لبخند میادو تو دلم یه فوج کبوتر سفید پر میکشن تو آسمون آبی...
همه اش انگار میخواد یه اتفاق خوب بیفتد. که من از هر چیه دلم خبر نداشته باشم اما خوب میدانم الکی کاری نمیکنه و تا حالا اشتباه نکرده.
مممممممممممم...
اونقدر خوبم که دوست ندارم حرف بزنم. خسیسیم میاد از این حسم یه ذره اش هم کم بشه! خیلی وقت بود این حسو نداشتم.
پ.ن: با خودم فکر کردم اگه پیش از اینها شناخته بودمت شاید شاگرد اول دانشگاه میشدم. انگیزه ی بزرگ!
پ.ن2: دلم براش میسوزه وقتی فکر میکنم گاهی خیلی سرش غر میزنم. ولی بعدش باز خوشحال میشم وقتی یاد لحن خنده هاش میفتم, که میگه مثل بچه سه ساله ها شدی باز قند تو دلم آب میشه..!
نمیدونم چند سال پیش اما در چنین روزی میشل به دنیا اومد.
تولدت مبارک میشل.
راستش از اون موقع تا حالا من صبح ها یه خواب راحت نداشتم. هر روز یا با آهنگ و رقصان یا با چایی میاد رو سرم بیدارم میکنه. اونقدر رویای نا فرجام دیدم که امیدوارم شب بعد ادامه اش رو ببینم.
داره میره امتحان بده. خندان میدوه این ور اون ور هی به خودش میگه: موفق باشم! 20 شم الهی!
میشل واقعا" شیرین و دوست داشتنیه.
یعنی چند تا عکس هست که من آخر قبل از مرگم باید آپشون کنم!(این عکس ها از طبیعته. خودم گرفتم)
از آخر هفته ی دیگه مرخصی شروع میشه.
من و میشل دعوامون نشده بود. اما نمیدونم چرا عکس منو هوا کرد!
پ.ن: یه تعداد عدیده ایی عکس و فیلم هست که از هم داریم (شکار لحظه هاست یه جورایی) واسه روز مبادا به عنوان تهدید که : اگه فلان کارو نکنی عکست رو تو اینترنت و اون ترنت پخش میکنم!
حالا من تا رفتم شهر دل انگیز امتحان بدم بیام لامصب یکیشو هوا کرده!
دارم براش!(آیکون آدم عوضی که بد تلافی میکنه!)
با روشن کردن گوشیم زیر رگبار اس ام اس های عاشقانه شهید میشم! خوبه که تا چند روز آتی قطع میشه!
واقعا" قوانین مورفی رو دارم لمس میکنم که چطور وقتی دوست داری توی لاکت زندگی کنی, هی بیشتر تو اتفاقات مختلف میفتی!
همیشه وقتی زیاد درس داشتم یا کارهای مختلف و سر شلوغ بودم کلا" فکر یه حرکت جدید بیشتر از هر زمان دیگه ایی به سرم زده. مثلا" طرح چند تا عکس یا منظره که بشه رنگ و روغن کار کرد یا تغییر دکور اتاقم یا تمرینات مداوم و استخر یا عکاسی از منظره های برفی پشت پنجره شایدم درست کردن حلقه گل واسه در اتاقم!
احتمالا" سرمه هم توی یکی از همین شیطنت ها متولد شده! البته احتمالا" نه که مطمئنا"!! توی فرجه های پارسال قبل از امتحانات بهمن. اگه یه دختر کوچولو بود الان حرف میزد و تاتی تاتی راه میرفت!
تولدت مبارک دل نامه ی عزیزم.
این وبلاگ به این زودی ها آپ دیت نخواهد شد.
جالبه که میگن چشم دریچه ی دله!
اگه اینطور باشه آدم های هیز امروز فردا خدا میشن!
شنبه ظهر به سمت شهر دل انگیز حرکت کردم تا شب یلدا رو حتما" با بچه ها بگذرونم. تا رسیدم فهمیدم دانشکده هنر جشن گرفتن و همه ی دوستان اونجان. وسائلمو گذاشتم حاضر شدم . در حالی که داشتم با موبایل آدرس میگرفتم کجا بیام دقیقا" رفتم سر وقت بچه ها:دی
خلاصه که جشن شروع شد و مجری ول کن نبود و داستان میگفتو از پشت صحنه داد و فریاد بلند شده بود که بابام جان قیچیش کن ولی مگه میشنید؟ ما مجبور بودیم هی بلند بگیم تا بشنوه!:دی
برای مسابقه که آخرشم بهمون انار هدیه دادن با 3 تا دیگه از بچه ها رفتیم رو سن و از اونجایی که خودمونم معرفی کردیم فکر کنم مشکل خیلیا واسه اینکه این دختر کیی میتونه باشه که به دانشکده ی ما زیاد رفت و آمد میکنه حل شد. حالا خوب شد اصرار نکردن فال حافظ هایی رو که اون بالا دادن دستمون رو بخونیم که مال من اومده بود:(( نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند!))
بعد از جشن هم رفتیم خرید شب یلدایی و هرچی تو بازار بود جمع کردیم آوردیم.
حدودای 8 توی خوابگاه که سالن بزرگیم داره سیستم و باند با آخرین ولوم ردیف شدو مثل سالن دیسکو همه اونقدر کردی وترکی و فارسی و عربی رقصیدیم و بالا پائین پریدیم و اونقدر پا و کمر درد گرفتیم که خدا میداند.
فقط خوبیش این بود صبح کلاس نداشتیم و تا 12 در خواب گذشت.
و واقعا" هر چهار تا یلدای خوابگاه قشنگ بودن...