تبليغاتX
سرمه
here i am

خیلی خوبه که وقتی 20 نفر برای شام خونه ی شما دعوتن, و شام با شماست, تا ساعت 7.30 بیرون با پسر خاله پی خریدن گوشی و یلیی تللی باشین.

مامان از پشت گوشی: شما کجاییییییییییییییییییین؟!!

نیما: چی بگم بهش؟

من: بگو میام الان چیه الکی شلوغش کردین؟ ( خیلی هم حق به جانب و ریلکس)


30 min بعد دم خونه:

نیما: ببین اول تو برو توو! اگه خبری نبود یه سوت بزن منم بیام!یه وقت دمپایی چیزی تو سرم خالی نکنن!

من: (از پنجره ی آشپزخونه مامان و خاله و عمه پیدا بودن) نترس کلی آدم اونجاس. سنگر میگیریم! خاله مواظبمونه:دیییییی


برای اطمینان خاطر شما خواننده ی محترم باید بگم قبل از اینکه برم بیرون همه چیزو آماده کرده بودم و بعد از 30min از برگشتمون به خونه غذای مخصوص سر آشپز سرو(صرو؟) شد! :دییییی

و این پایان سلسله مهمانی های این مدت بود.



+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 17:7  توسط   | 


همیشه وقتی 2 تایی هستیم, من یه سینی چایی میارم. 3یا5 تا! معمولا" فرد. تو فنجون. بهتر از 2 تا لیوانه. اصلاگ نمیدونم چرا لیوان دوس ندارم!

بعد مامان میبینه 5-6 تا فنجون چایی تو سینیه! میگه: مهمون داشتیم؟

:))))



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 14:24  توسط   | 

پوزیشن: من و میشل جلو تلویزیون ولو در حال خودن چای و hi bye!

مکان: ظهر امروز

 یعنی تو high life tv ما فهمیدیم که زندگی high یعنی چی واقعا"!!

یه مدل سیاه زشت که با قد 175 , 50 کیلو بیشتر نیست و هی لباس های نداشته اش رو پوشیده بود هی میومد هی میرفت!هی میرفت تو استخر در میومد میرفت تو جکوزی!و شتر ناز هم میکرد!

یا هی عکاس ها ازمدل ها عکاسی میکردن! یا نمایشگاه اتومبیل آخرین مدل فراری رو نشون میداد یا تو نایت کلاپ مردم میرقصیدن و خیلی مثلا" خوشحال بودن!و اینها بهترین زندگییه آیا؟

میشل: به نظر تو دیگه آخر چیزی که میخوای چیه؟ اند زندگی چیه واست؟

من: مردن!:)))


پ.ن: هیچی مثل قه قهه های میشل بعد از 5 min که دو هزاریش میفته نیست.جیگر منی بانو!



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 23:9  توسط   | 


فقط میتونم بگم خدایا متشکرم..




+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 0:40  توسط   | 


کافیه بخوام..

کافیه تصمیم بگیرم..

کافیه باشم! فقط به شرطی که بخوام باشم. کامل.

خدا حافظ همه ی روز های گذشته..


میخوام.

من خواستم..



پ.ن: دارم مثل میشل میشم.بس که این مدت با هم بودیم سبک نگارشم عوض شده!



+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 22:12  توسط   | 


تی تی امروز برای کارا ((لای لای لای لای کژوله ی چا و کژالم )) خوندم تا خوابید..

یاد اون شبا افتادم که سرتو میزاشتی رو سینم و واست میخوندم و بعضی وقتا یواشکی پیاز پوس میکندی میگفتی تقصیر توه دیگه!!


خیلی آرومم الان. کاش بودی و واست زمزمه میکردم و موهای خوشملت رو ناز میکردم و با هم خیالامونو میبافتیم تو آسمونا..



+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 23:57  توسط   | 


از خریدن موبایل کشویی جدا" خود داری کنید.

دم به دیقه فلتش پاره میشه. 



+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 12:24  توسط   | 


این مهمانی بازی ها و هر روز و هر شب مهمونی رفتن ها چقدر سخت است برایم. با هزار وسیله خستگی قیافه ام را بپوشانم . هی بشینم لبخند تحویل بدم و غیبت بشنوم و...

کافیه نرم جایی یا اونجا که برم زیاد حرف نزنم! یا این معذوراتی که ادم و میزارن توش که اگه نیای فلانی ناراحت میشه! این یکی به دل میگیره اون یکی میترکه! بیچاره میکنن ادمو که آره نیلو تحویل نمیگیره و بی معرفته و خونه ی ما نمیادو هزار چرت و پرت دیگه!! نمیدونم چرا اینقدر اعتماد به نفس مردم پائینه که همش فکر میکنن تحویل گرفته نشدن! مگه من معیار تحویل گرفتگی شمام؟ به من چه آقا جان؟!! خسته ام از این گله کردن هاتون! اگه اینجوری نبودین شاید وقتی دل آدم میگیره فکر کنه میشه اومد پیشتونو یه هوایی تازه کرد! اما هر جا میرم اول چهار ساعت گله میشنوم و هیشکی انگار نمیفهمه من که بیکار و عاشق شماها نیستم!

ههههههههههی..

خواب زیاد و یک معجزه تو خواب که وقتی بیدار شدم یه تغییری رخ داده باشه ...


 چرا هر شب خواب کنکور میبینم؟ نیس که خیلی درس خوندم براش استرس گرفتم!!! تا حالا 5-6 بار تو مکان ها و شرایط مختلف رفتم سر جلسه!


چقدر امروز دوس داشتم , تو ماشین خودم تنها بودم و تمام اون جاده ی دلگیر و بارونی غروب رو میروندم و سیر گریه میکردم.




+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 18:7  توسط   | 


روزایی که فکرت آرومه و تنت خسته و داری بعد از یه روز  پرکار  میری خونه...

افق رو که توش آفتاب داره غروب میکنه رو در حالتی که تو جاده تو ماشینی رو دوس دارم.سرخ سرخ.

مثل روزایی که داشتم میومدم خونه و اون قسمت هایی که دشت بود و آسمون و زمینش تو افق قرمز میشد ,

و بازی ابرها که هر دفعه یه شکل بودن و خاطره ها و فکرایی که رو لبم خنده می آورد...




+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 20:53  توسط   | 


یکی بیاد اینجا رو آپ دیدت کنه!

لطفا".




+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 0:41  توسط   | 


هنوز خسته ام..

میدانم این نوش دارو هم بعد از مرگ سهراب خواهد رسید..

مثل رسوایی میماند وقتی که بالاخره با خود درد یکی شوی و دیگر خنده ایی نباشد که بتوانی خودت را پشتش مخفی کنی..



+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 19:11  توسط   | 

بعد از یک دوره امتحانات سخت که  واقعا"به نظرم سخت ترین ترم بود هر چنر قشنگترین درس ها رو گذروندم, تماما" مستهلک شده ام!

ستون فقراتم کلا" درد میکنه ودست و پام دوس ندارن اصلا" حرکت کنن.فقر خواب هم دارم شدید.

 

و با این اوصاف وقتی سوار اتوبوس شدم که از شهر دل انگیز به خونه رجعت کنیم برای یک دوره تعطیلات طولانی( با اسانس کنکور ), کاش همه ی اتوبوس پر نباشه که مجبور شن یک عدد آدم لندهور گنده بزارن کنار دستم که هی وقتی تکون میخوره دست و پای درازش بخوره بهم و هی 2 ساعت معذرت بخواد. بعدشم با اون دهن نیمه باز و مبهوتش هی سرش تمام مدت این وری باشه و هی زل زده باشه  تو قیافت  و تا فرصت گیر بیاره هی بخواد سر صحبت رو باز کنه وهی بگه شهر دل انگیزخیلیم خوبه و خودش 2 ترم اونجا مهمان بوده و از این حرفا و تا گوشیت زنگ بخوره گوشش رو تیز کنه که اون ور خطیه مذکره یا مونث ! و هی من سرم 3 ساعت تموم اون وری باشه که از پنجره هی اونورو بیرونو منظره های برفی رو نگاه کنم که دیگه گردن درد هم به دردام اضافه شد :((

وبخاری اتوبوس هم از کار بیفته و تو اون مه و سرمای تو جاده که چند متر جلوتر هم به زور معلوم میشد! وقتی رسیدیم خواستم پاشم مفصلهای زانوم هم به جیر جیر افتاده بود از یخ زدگی زیاد :((

آقا شاید من دلم خواست 4 تا چیکه اشک واسه اینکه تی تی دیگه از ترم بعد هم اتاقمون نیست بریزم و هی یاد نیم ساعت پیش و خدا حافظی بیفتم...

راستی! تی تی برای واحد عکاسیش یه سری عکاسی پرتره هم داشت که بنده مدل بودم و عکاس باشی زنده باشی! که چه عکسایی گرفته. یکیشم داد خودم. که پشتشم یه چیزی واسم نوشته که پاک ویران کرد ما را. ممممم... قاب میشه زده میشه رو دیوار.

 

و البته دیروز جشنواره ی آدم برفی بود که با در و داف های 206 رفتیم یک اناستازیا( خواهر سیندرلاست!) یی تراشیدیم از تو برف به چه قشنگی که یک سه چهار ساعتی تو برفا بودیم و اونقدر کارمون قشنگ شد که همه ی جمعیت هی اومدن عکس گرفتن . البته از اونجایی که هیکل تراشیده و زیبایی داشت خبرنگاره میگفت : از این عکس بگیرم فردا از اداره اخراجم میکنن! و باز هم به همین دلیل که اسلام لکه دار نشه چون طرح ما یک پرنسس برفی بود که کمرشم باریک بود و برجستگی های بدنش هم به خوبی تراش خورده بود, بهمون جایزه ندادن. مهم اینه که هم مردم حال(هال؟) کردن هم خود ما. استادای هنر معماری هم که اومده بودن گفتن آبروی دانشکده رو خریدین و فاز بسیار بردن.

 

عمه جان فردا با آبجی بزرگه میان.سفر زمستانی عمه عجیبه!  یادم نمیاد قبل از این غیر از اردیبهشت فصل دیگه ایی اینجا اومده باشن.

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 22:12  توسط   |