|
here i am
|
(( آنکه برای من میدزدد. از من هم میدزدد.))
ـپائولو کوئلیوـ
*ـ وقتی حرف های کسی رو درباره ی دیگران میشنوم یا رفتاراش رو (خوب یا بد) به این فکر میکنم که تمام این کارها رو در قبال منم میتونه انجام میده. البته فکر نمیکنم. میدونم.
ـ خیلی بده وقتی از کسی دروغ میشنوی از اون به بعد هر وقت حرفی زد تو ذهنت پنجاه درصد یا حتی بیشتر احتمال بدی که اینم احتمالا" دروغه!
ـ و بدتر از اون اینه که وقتی خیلی با آرامش همه چیز رو طور دیگه ایی جلوه میده و سعی داره خیلی بهتر جلوه کنه. نتونی بهش بگی: به نظرت گوشای من به اندازه ی کافی مخملی و قشنگ هست؟
این طور موقع ها بهترین روش اینه که راهتو از راه این مدل آدما جدا کنی. باشد که اعصابت آروم تر باشد.
یک پتوی مسافرتی + یک بالش بادی+ چند کتاب کوچک برای شب های تنهایی و لوازم کوهنوردی..
یک هفته کار صحرایی تموم شد و من موندم و یک عالم رفرنس و داده برای نوشتن پایان نامه..
امسال اولین سالی بود که تولدم رو تنها بودم. و چقدر میون اون همه کار و خستگی وقتی خودتم یادت رفته که چند دقیقست پا به این دنیا گذاشتی اونایی که دوسشون داری دونه دونه یادتن و تند تند تولدتو تبریک میگن و حالت رو عوض میکنن.
مرسی. دوستون دارم.
دوست نداشتم الان خونه رو ترک کنم. اما از اونجایی که میگن هرچی سر راهه همون خیلیم خوبه ناگزیر یک هفته کوه نوردی و صحرا پیمایی برای انجام پروژه ی پایان کار لازم است که برویم.
به گزارش هواشناسی پشت بوم خونه مون از اون بالا حتی خونه هایی رو که تو فاصله ی دویست مترین نمیشه دید.
ترکیبی از غبار و دود غلیظ تلپ(طلپ؟) افتاده رو شهر بلندم نمیشه جون شما!
تمام مجاری تنفسیم میسوزه. مسیر استخر تا خونه رو انگار که سرت رو کرده باشی تو اگزوز نمیشد نفس کشید!
چقدر دلم میخواد یه بار که میشینم جلوی کامپیوتر و دارم تایپ میکنم به توو اون و این فکر نکنم.
کلا" چقدر دلم میخواد دیگه فکر نکنم. فقط خیال کنم. بعدشم چیزایی رو که تو خیالم هست بهشون جون ببخشم و بشینم پشت سه پایه ی نقاشیم و بکشم. یا توی گل بوته های تذهیب, نازکی بعضی از این خیالهارو تصویر کنم یا زیباییشون رو به گل های گلدونی که برای خاله درست کردم ببخشم و ببینم که دنیا فقط تو خونه ی من به اندازه ی کافی زیباست و دیوارهاو هر چیزی روش هست که با ساختن هر کدومش بخشی ازخودموو خیالمو که درش جا گذاشتم رو میشه دید و خورشید زندگیم که با چشمای تو طلوع میکنه...
خوب میبینم که اگه مواظب نباشم مثل خیلی از آدمای دیگه روزمرگی و تن دادن به زندگی و فراز و نشیبهای خود ساخته ودروغ هاش _که از بس بزرگه همه باورش میکنن_ رویاهام رو ازم میگیره. من هنوزم فکر میکنم دنیای هر آدمی همونیه که میخواد و این بزرگترین ماحصل این بیست و سه سال زندگیمه که فکر میکنم پر از اتفاق و تجربه هم بوده.
کلا" این که بتونی اون چیزی رو که حس میکنی بنویسی_بدون واسطه_ برون ترس و بدون سانسور یه جور موهبته که وقتی بعضی از دست نوشته ها رو میخونم حسش میکنم. اما این که چی باعث میشه نتونم با صدای بلند فکر کنم و فکرم روبرای تو و برای من بنویسم...
و وبلاگ هایی هست که باید همیشه خوند. حتی وقت هایی که ماه ها به اینترنت سر نزده باشی وقتی آن لاین میشی یادته که اول بری و رویای بهار و هویج ذهن رو بخونی که مبادا جمله هاش و فکر هایی که پشت اون حرفاست یه کمشم از دستت بره!
و آهای کاپیتان! من تنبل نیستم. فقط نبودم. زین پس اما بیشتر خواهم بود.:)