|
here i am
|
خانواده ی خوشبخت همراه 3 فرزند خود به دامان طبیعت رفته بودند.الاغی در چمن زار های اطراف عرعر میکرد.
دختر بزرگتر خانواده(8ساله): عجب آوازی میخونه!
سگ ولگردی که همین طور واسه خودش پرسه میزد نزدیک نشسته بودو انگار تو چشمش پشه رفته بود با دم و پاهاش خودش رو میخاروندو دم تکون میداد.
دختر دوم خانواده(6 ساله): ماماااااااان! این سگه بهم چشمک میزنه!آه! بیا! بازم چشمک زد!ببیییییییین!
پسر کوچک خانواده(4ساله) : بابا چرا این سگه شورت نپوشیده؟!