تبليغاتX
سرمه - در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور.. یا رهاکن مرا!
here i am
 

چقدر دلم میخواد یه بار که میشینم جلوی کامپیوتر و دارم تایپ میکنم به توو اون و این فکر نکنم.

کلا" چقدر دلم میخواد دیگه فکر نکنم. فقط خیال کنم. بعدشم چیزایی رو که تو خیالم هست بهشون جون ببخشم و بشینم پشت سه پایه ی نقاشیم و بکشم. یا توی گل بوته های تذهیب, نازکی بعضی از این خیالهارو تصویر کنم یا زیباییشون رو به گل های گلدونی که برای خاله درست کردم ببخشم و ببینم که دنیا فقط تو خونه ی من به اندازه ی کافی زیباست و دیوارهاو هر چیزی روش هست که با ساختن هر کدومش بخشی ازخودموو خیالمو که درش جا گذاشتم  رو میشه دید و خورشید زندگیم که با چشمای تو طلوع میکنه...

خوب میبینم که اگه مواظب نباشم مثل خیلی از آدمای دیگه روزمرگی و تن دادن به زندگی و فراز و نشیبهای خود ساخته  ودروغ هاش _که از بس  بزرگه همه باورش میکنن_  رویاهام رو ازم میگیره. من هنوزم فکر میکنم دنیای هر آدمی همونیه که میخواد و این بزرگترین ماحصل این بیست و سه سال زندگیمه که فکر میکنم پر از اتفاق و تجربه هم بوده.

کلا" این که بتونی اون چیزی رو که حس میکنی بنویسی_بدون واسطه_ برون ترس و بدون سانسور یه جور موهبته که  وقتی بعضی از دست نوشته ها رو میخونم حسش میکنم. اما این که چی باعث میشه نتونم با صدای بلند فکر کنم و فکرم روبرای تو و برای من  بنویسم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 14:19  توسط   |